X
تبلیغات
دل نوشته ها - داستان كوتاه
دل نوشته ها
فرهنگی/ هنری / علمی/ ورزشي

 
تاريخ : یکشنبه 22 اردیبهشت1392

 

گويند روزي پادشاهي اين سوال برايش پيش مي آيد و مي خواهد بداند که نجس ترين چيزها در دنياي خاکي چيست؟ براي همين کار، وزيرش را مامور مي کند که برود و اين نجس ترين نجس ترينها را پيدا کند و در صورتي که آنرا پيدا کند و يا هر کسي که بداند، تمام تخت و تاجش را به او بدهد. وزير هم عازم سفر مي شود و پس از يکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به اين نتيجه رسيد که با توجه به حرفها و صحبتهاي مردم بايد پاسخ همين مدفوع آدميزاد اشرف باشد و عازم ديار خود مي شود. در نزديکي هاي شهر چوپاني را مي بيند و به خود مي گويد بگذار از او هم سوال کنم شايد جواب تازه اي داشت بعد از صحبت با چوپان او به وزير مي گويد من جواب را مي دانم اما يک شرط دارد و وزير نشنيده شرط را مي پذيرد. چوپان هم مي گويد تو بايد مدفوع خودت را بخوري وزير آنچنان عصباني مي شود که مي خواهد چوپان را بکشد ولي چوپان به او مي گويد تو مي تواني من را بکشي اما مطمئن باش پاسخي که پيدا کرده اي غلط است، تو اينکار را بکن اگر جواب قانع کننده اي نشنيدي من را بکش.

 

خلاصه وزير به خاطر رسيدن به تاج و تخت هم که شده قبول مي کند و آن کار را (اسمشو نبر را) انجام مي دهد سپس چوپان به او مي گويد کثيف ترين و نجس ترين چيزها

طمع

است که تو به خاطرش حاضر شدي آنچه را فکر مي کردي نجس ترين است بخوري.


برچسب‌ها: طمع, حرص, مدفوع, شاه, تاج

ارسال توسط سید مسعود لوح موسوی
 
تاريخ : دوشنبه 2 اردیبهشت1392

 نقل قول:

 

داشتم بر مي گشتم خونه، مسيرم جوريه که از وسط يه پارک... رد ميشم بعد ميرسم به ايستگاه اتوبوس، توي پارک که بودم يه زن خيلي جوون با چادر مشکي رنگ و رو رفته و لباس هاي کهنه يه پيرمرد رو که روي يه چشمش کاور سفيد رنگي بود همراه خودش راه ميبرد رسيد به من و گفت سلام!

من فکر کردم الان ميخواد بگه من پول ميخوام که بابام رو ببرم دکتر و از اين حرفا اول خواستم برم بعد گفتم منکه عجله ندارم بذار واستم شايد کار ديگه اي داشته باشه منم همينطور که اخمام تو هم بود سرم رو به علامت جواب سلام تکون دادم و نگاهش کردم،

گفت آقا من بايد بابام ( بعد پيرمرده رو نشون داد) رو ببرم مجتمع پزشکي نور آدرسش نوشته توي خيابان وليعصر، خيابان اسفندياري!

گفتم خب؟!

با يه لحن بغض آلود گفت خوب بلد نيستيم کجاست توي اين شهر خراب شده از هر کي هم مي پرسيم اصلا به حرفمون گوش نميده!   (اشک تو چشماش جمع شده بود)

بهش آدرس دادم و گفتم تو اين شهر خراب شده وقتي آدرس ميخواي بايد بي مقدمه بپرسي فلان جا کجاست. اگر سلام کني يا چيز ديگه بگي فکر ميکنن ميخواي ازشون پول بگيري!

بعد از اينکه رفت گفتم چقدر سنگ دل شديم، چقدر بد شديم وچقدر زود قضاوت مي کنيم. خود من تا حالا به چند نفر همين جوري بي محلي کردم و راه خودمو رفتم، چون گفتم خوب معلومه ديگه پول ميخواد!

طفلي زن بيچاره خيلي دلم براش سوخت که فقط به خاطر اينکه فقير بود و ظاهرش فقرش رو نشون ميداد، دلش رو شکسته بوديم...

بعد گوش دنيا را با اين دروغ کر کرديم که ما اصالتا مردم نوع دوست و با فرهنگي هستيم و اينقدر اين دروغ را تکرار کرده ايم که خودمون والبته فقط خودمون باورمون شده.


برچسب‌ها: زن, پیرمرد, دروغ, عشق, سنگ دل

ارسال توسط سید مسعود لوح موسوی
 
تاريخ : جمعه 25 اسفند1391

شخصی بود که تمام زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود

و وقتی ازدنیا رفت همه می گفتند به بهشت رفته است.

آدم مهربانی مثل او حتما به بهشت می رفت.

درآن زمان بهشت هنوز به مرحله کیفیت فراگیر نرسیده بود.

استقبال از او باتشریفات مناسب انجام نشد.

دختری که باید او را راه می داد نگاه سریعی به لیست انداخت و وقتی نام او را

نیافت او را به دوزخ فرستاد.

در دوزخ هیچ کس از آدم دعوت نامه یا کارت شناسایی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد

می تواند وارد شود.

آن شخص وارد شد و آنجا ماند.

چند روز بعد ابلیس با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه پطرس قدیس را گرفت.

پطرس که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید چه شده است؟

ابلیس که از خشم قرمز شده بود گفت:

آن شخص را که به دوزخ فرستاده اید آمده و کار و زندگی ما را به هم زده.

از وقتی که رسیده نشسته وبه حرفهایدیگران گوش می دهد...

در چشم هایشان نگاه می کند...

به درد و دلشان می رسد.

حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت وگو می کنند...

یکدیگر را در آغوش می کشند و می بوسند.

دوزخ جای این کاره...انیست!!! بیایید و این مرد را پس بگیرید.

وقتی راوی قصه اش را تمام کرد با مهربانی به من نگریست و گفت:

با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی،

خودشیطان تو را به بهشت بازگرداند...



برچسب‌ها: بهشت, عشق, آغوش, پائولو کوئلیو

ارسال توسط سید مسعود لوح موسوی
 
تاريخ : جمعه 4 اسفند1391

ماهیمون هی میخواست یه چیزی بهم بگه ...

تا دهنشو وا می کرد آب می رفت تو دهنش نمی تونست بگه .

دست کردم تو آکواریوم درش آوردم .

شروع کرد از خوشحالی بالا پایین پریدن .

دلم نیومد دوباره بندازمش اون تو .

اینقده بالا پایین پرید خسته شد و خوابیـــد .

دیدم بهترین موقع است تا خوابه دوباره بندازمش تو آب.
...

الان چند ساعته بیدار نشده یعنی فکرکنم بیدار شده دیده انداختمش اون تو قهر کرده و


خودشو زده به خواب... .


.................................

این داستان رفتار بعضی از آدم هایی است که کنارمونند.

دوستشون داریم و دوستمون دارند

ولی ما رو نمی فهمند و فقط تو دنیای خودشون دارند بهترین رفتار را با ما می کنند.



نظر شما چیه؟؟؟


برچسب‌ها: عشق, رفتار, مرگ, داستان

ارسال توسط سید مسعود لوح موسوی
 
تاريخ : دوشنبه 18 دی1391



پسرک بي‌آنکه بداند چرا، سنگ در تير کمان کوچکش گذاشت و بي‌آنکه بداند چرا، گنجشک کوچکي را نشانه رفت. پرنده افتاد، بالهايش شکست و تنش خوني شد.
پرنده مي‌دانست که خواهد مرد. اما پيش از مردنش مروت کرد و رازي را به پسرک گفت تا ديگر هرگز هيچ چيزي را نيازارد.
پسرک پرنده را در دستهايش گرفته بود تا شکار تازه خود را تماشا کند. اما پرنده شکار نبود. پرنده پيام بود.
پس چشم در چشم پسرک دوخت و گفت: «کاش مي‌دانستي ...که زنجير بلندي است زندگي، که يک حلقه‌اش درخت است و يک حلقه‌اش پرنده. يک حلقه‌اش انسان و يک حلقه‌اش سنگ ريزه.
حلقه‌اي ماه و حلقه‌اي خورشيد. و هر حلقه در دل حلقه‌اي ديگر است. و هر حلقه پاره‌اي از زنجير، و کيست که در اين حلقه نباشد و چيست که در اين زنجير نگنجد؟!
و واي اگر شاخه‌اي را بشکني، خورشيد خواهد گريست. واي اگر سنگ ريزه‌اي را نديده بگيري، ماه تب خواهد کرد. واي اگر پرنده‌اي را بيازاري، انساني خواهد مرد. زيرا هر حلقه را که بشکني، زنجير را گسسته‌اي. و تو امروز زنجير خداوند را پاره کردي.»
پرنده اين را گفت و جان داد. .
----------
واي اگر دل انساني را بشکنيم و کسي را بيازاريم،
چرخه ي انرژي در طبيعت پاسخ آن را به ما خواهد داد...


برچسب‌ها: انسان, عشق, سنگ ریزه, شکارچی

ارسال توسط سید مسعود لوح موسوی
 
تاريخ : شنبه 18 آذر1391
فتوای یک مفتی وهابی :
"برهنگی همسران در کنار هم، عقد آنها را باطل میکند !"

مفتی های آل سعود در برههٔ کنونی که جهان اسلام در معرض توطئه های پیچیده دشمنان اسلام و صهیونیست ها قرار دارد، در دادن فتواهای عجیب و غر
یب و در عین حال بی ارزش و سخیف، گوی سبقت را از یکدیگر ربوده اند.
به نقل از العالم در حالی که دشمنان اسلام دایم در حال اهانت به مقدسات اسلامی هستند و تمام تلاش خود را برای خدشه وارد کردن به دین اسلام به کار گرفته اند، یکی از مفتی های سعودی در عربستان در فتوایی بی ارزش و سخیف، به برهنه شدن زن و شوهر در برابر یکدیگر پرداخته است.
مفتی سعودی در صفحه توییتر خود در این باره نوشته است:
برهنگی زن و شوهر در نزد یکدیگر، سبب بطلان عقد ازدواج آنها می شود، بنا بر این هر کس در مقابل همسرش برهنه شود، همسرش عملن مطلقه محسوب می شود و باید برای ادامه زندگی دوباره با همسرش ازدواج کند !
در همین حال، «شریف شحاته» عضو اتحادیه جهانی علمای مسلمان، در گفت وگو با روزنامه الرأی کویت گفت:
این فتوا فاقد سند دینی است و اسلام از چنین فتواهای عجیبی به دور است.

برچسب‌ها: وهابی, اسلام, اهانت, صهیونیست

ارسال توسط سید مسعود لوح موسوی
 
تاريخ : شنبه 11 آذر1391


فیس بوک، پای دختر دلداده یی امریکایی را به شهر مزار شریف کشاند.
یک دختر امریکایی که از طریق فیس بوک با یک پسر از شهر مزار شریف آشنا شده بود سرانجام به مزار آمد و در محکمه به د

ین اسلام مشرف شد.
این دختر امریکایی کرستینا نام دارد.


...وی از طریق شبکه اجتماعی انترنیتی فیس بوک از کالفورنیایی ایالات متحده امریکا با جوان افغانی که درشهرمزاشریف زنده گی دارد دوست می شود و سرانجام این دوستی به دل باختن یک دیگر می انجام و پای این دختر امریکایی را از آنجا به مزارشریف می کشاند.
حالا این دختردرمحکمه مزارشریف به دین اسلام مشرف می شود تا زندگی تازه اش را با این جوان افغانی آغاز کند.
کرسیتنا حالا مسلمان شده است و قاضی برای او نام اسلامی انتخاب می کند.
کرسینایی امریکایی دیگر کرسینا نه بل بی بی صفیه است و با این جوان عقد نکاح می کند
..........................................


برچسب‌ها: فیس بوک, اسلام, ازدواج

ادامه مطلب...
ارسال توسط سید مسعود لوح موسوی
 
تاريخ : پنجشنبه 18 آبان1391


 

پادشاهي در يک شب سرد زمستان از قصرش خارج شد. درهنگام بازگشت سرباز پيري را ديد که با لباسي اندک در سرما نگهباني مي داد.

از او پرسيد : آيا سردت نيست؟ نگهبان گفت : چرا اي پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.

پادشاه گفت : من الان داخل قصر مي روم و مي گويم يکي از لباس هاي گرمم را را برايت بياورند.

نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد.

صبح روز بعد جسد سرمازده پيرمرد را در حوالي قصر پيدا کردند، در حالي که در کنارش با خطي ناخوانا نوشته بود : اي پادشاه من هر شب با همين لباس کم سرما را تحمل مي کردم اما وعده ي لباس گرم تو مرا از پاي درآورد

گاهي با يک قطره، ليواني لبريز مي شود

گاهي با يک کلام قلبي آسوده و آرام مي گردد

گاهي با يک بي مهري دلي مي شکند

مراقب بعضي يک ها باشيم که در عين ناچيزي، همه چيزند


برچسب‌ها: قصر, زمستان, سرما

ارسال توسط سید مسعود لوح موسوی
 
تاريخ : جمعه 5 آبان1391

در شهري در آمريكا، آرايشگري زندگي ميكرد كه سالها بچه دار نميشد. او

 

نذر كرد كه اگر بچه دار شود، تا يك ماه سر همه مشتريان را به رايگان

 

اصلاح كند. بالاخره خدا خواست و او بچه دار شد!

 

 

 

روز اول يك شيريني فروش وارد مغازه شد. پس از پايان كار، هنگامي كه قناد

 

خواست پول بدهد، آرايشگر ماجرا را به او گفت. فرداي آن روز وقتي آرايشگر

 

خواست مغازهاش را باز كند، يك جعبه بزرگ شيريني و يك كارت تبريك و تشكر

 

از طرف قناد دم در بود.

 

 

 

روز دوم يك گل فروش به او مراجعه كرد و هنگامي كه خواست حساب كند،

 

آرايشگر ماجرا را به او گفت. فرداي آن روز وقتي آرايشگر خواست مغازهاش

 

را باز كند، يك دسته گل بزرگ و يك كارت تبريك و تشكر از طرف گل فروش دم

 

در بود.

 

 

 

روز سوم يك مهندس ايراني به او مراجعه كرد. در پايان آرايشگر ماجرا را به

 

او گفت و از گرفتن پول امتناع كرد.

 

 

 

حدس بزنيد فرداي آن روز وقتي آرايشگر خواست مغازهاش را باز كند، با چه

 

منظرهاي روبرو شد؟

 

فكركنيد. شما هم يك ايراني هستيد.

 

.

 

 

.

 

.

 

.

 

چهل تا ايراني، همه سوار بر آخرين مدل ماشين، دم در سلماني صف كشيده بودند و غر

ميزدند كه پس چرا اين مردك حمال الاغ مغازهاش را باز نميكنه

 

 


برچسب‌ها: بچه, اصلاح سر, شیرینی, مهندس

ارسال توسط سید مسعود لوح موسوی
 
تاريخ : یکشنبه 23 مهر1391

داستان جالبیه.

 

اوايل ترم بود.صبح زود بيدار شدم که برم دانشگاه. چون عجله داشتم بجاي 5000 تومني يه پونصدي از کشوم برداشتمو زدم بيرون.

سوار تاکسي که شدم ديدم اووووف يکي از دختراي آس و خوشگل کلاس جلو نشسته يه کم که گذشت گفتم بزار کرايه شو حساب کنم نمک گير شه بلکه يه فرجي شد با صدايي که دو رگه شده بود پونصدي رو دادم به راننده و گفتم: کرايه ي خانم رو هم حساب کنيد دختره برگشت عقب تا منو ديد کلي سلام و احوالپرسي و تعارف که نه ... اجازه بدين خودم حساب ميکنم و اين حرفا منم که عمرا اين موقعيتو از دست نميدادمو کوتاه نمي اومدم مي گفتم به خدا اگه بزارم تمام اين مدتم دستم دراز جلوي راننده همه شم ميديدم نيشِ راننده بازه خلاصه گذاشت حسابي گلوي خودمو پاره کنم، بعدش گفت : چطوره با اين پونصدي کرايه ي بقيه رو هم تو حساب کني؟

يهو انگار فلج شدم.آخه پول ديگه اي نداشتم الکي سرمو کردم تو کيفمو وقت کشي تابلوُ که ديدم خانم خوشگله کرايه ي جفتمونو حساب کرد ولي از خنده داشت ميترکيد :| داشت گريه ام مي گرفت که اس.ام.اس داد و گفت: پيش مياد عزيزم ناراحت نباش موافقي ناهارو با هم بخوريم؟ :) حالا من بيچاره شارژ هم نداشتم جواب بدم :( خلاصه عين اسکلا انقد بهش زل زدم تا نگام کنه و گفتم : باشه  اين شد که ما چند ماهه باهم دوستيم ولي يه بار که گوشيشو نگاه کردم ديدم اسمِ منو "مستضعف" سيو کرده ..

...................................................................................

پی نوشت:
لینک زیر مربوط به دانلود آهنگ زیبای دوست عزیزم محمد موسوی(مسیا) هست.
حتما دانلود کنید.خیلی دلنشینه.

http://www.ganja2music160.com/modules.php?name=News&file=article-seo&sid=640784


 

 


برچسب‌ها: دانشگاه, تاکسی, ناهار, پول

ارسال توسط سید مسعود لوح موسوی
 
تاريخ : جمعه 27 مرداد1391


 آدم‌هايي که توي اتوبوس وقتي تصادفي چشم در چشمشان مي شوي، دستپاچه رو بر نمي‌گردانند، لبخند مي زنند و هنوز نگاهت مي کنند.


مثل آن راننده تاکسي‌اي که حتي اگر در ماشينش را محکم ببندي بلند مي گويد: روزخوبي داشته باشي.

مثل دوستي که هميشه موقع دست دادن خداحافظي، آن لحظه‌ي قبل از رها کردن دست، با نوک انگشت‌هاش به دست‌هايت يک فشار کوچک مي دهد… چيزي شبيه يک بوسه!


آدم‌هايي که حواسشان به بچه هاي خسته ي توي مترو هست، بهشان جا مي دهند، گاهي بغلشان مي کنند.

دوست هايي که بدون مناسبت کادو مي خرند، مثلا مي گويند اين شال پشت ويترين انگار مال تو بود. يا گاهي دفتريادداشتي، نشان کتابي، .. .

آدم‌هايي که از سر چهار راه نرگس نوبرانه مي خرند و با گل مي روند خانه.

آدم‌هاي پيامك‌هاي آخر شب، که يادشان نمي رود گاهي قبل از خواب، به دوستانشان يادآوري کنند که چه عزيزند، آدم‌هاي پيامك‌هاي پُر مهر بي بهانه، حتي اگر با آن ها بدخلقي و بي حوصلگي کرده باشي.

آدم‌هايي که هر چند وقت يک بار ايميل پرمحبتي مي زنند که مثلا تو را مي خوانم و بعد از هر يادداشت غمگين خط‌هايي مي نويسند که يعني هستند کساني که غم هيچکس را تاب نمي آوردند.

آدم‌هايي که حواسشان به گربه ها هست، به پرنده ها هست.

آدم‌هايي که اگر توي کلاس تازه وارد باشي، زود صندلي کنارشان را با لبخند تعارف مي کنند که غريبگي نکني.

آدم‌هايي که خنده را از دنيا دريغ نمي کنند، توي پياده رو بستني چوبي ليس ميزنند و روي جدول لي لي مي کنند.

 

*همين‌ها هستند که دنيا را جاي بهتري مي کنند براي زندگي کردن*


.........................

داستاني كوتاه با عنوان   پيرمرد   را در ادامه مطلب بخوانيد.

 


برچسب‌ها: عشق, گربه, پرنده, خنده, كاسه چوبي

ادامه مطلب...
ارسال توسط سید مسعود لوح موسوی
 
تاريخ : یکشنبه 8 مرداد1391

پل يك دستگاه اتومبيل سواري به عنوان عيدي از برادرش دريافت كرده بود. شب عيد هنگامي كه پل از اداره اش بيرون آمد متوجه پسر بچه شيطاني شد كه دور و بر ماشين نو و براقش قدم مي زد و آن را تحسين مي كرد.

پل نزديك ماشين كه رسيد پسر پرسيد: " اين ماشين مال شماست ، آقا؟".

پل سرش را به علامت تائيد تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عيدي به من داده است".

پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان اين است كه برادرتان اين ماشين را همين جوري، بدون اين كه ديناري بابت آن پرداخت كنيد، به شما داده است؟ آخ جون، اي كاش..."

البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزويي مي خواهد بكند. او مي خواست آرزو كند. كه اي كاش او هم يك همچو برادري داشت.

اما آنچه كه پسر گفت سرتا پاي وجود پل را به لرزه درآورد:" اي كاش من هم يك همچو برادري بودم."

پل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با يك انگيزه آني گفت: "دوست داري با ماشين يه گشتي بزنيم؟""اوه بله، دوست دارم."

تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل بر گشت و با چشماني كه از خوشحالي برق مي زد، گفت: "آقا، مي شه خواهش كنم كه بري به طرف خونه ما؟".

پل لبخند زد. او خوب فهميد كه پسر چه مي خواهد بگويد. او مي خواست به همسايگانش نشان دهد كه توي چه ماشين بزرگ و شيكي به خانه برگشته است.

اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: " بي زحمت اونجايي كه دو تا پله داره، نگهداريد.".

پسر از پله ها بالا دويد. چيزي نگذشت كه پل صداي برگشتن او را شنيد، اما او ديگر تند و تيـز بر نمي گشت.

او برادر كوچك فلج و زمين گير خود را بر پشت حمل كرده بود. سپس او را روي پله پائيني نشاند و به طرف ماشين اشاره كرد :..

" اوناهاش، جيمي، مي بيني؟ درست همون طوريه كه طبقه بالا برات تعريف كردم. برادرش عيدي بهش داده و او ديناري بابت آن پرداخت نكرده.

يه روزي من هم يه همچو ماشيني به تو هديه خواهم داد . اونوقت مي توني براي خودت بگردي و چيزهاي قشنگ ويترين مغازه هاي شب عيد رو، همان طوري كه هميشه برات شرح مي دم، ببيني."

پل در حالي كه اشكهاي گوشه چشمش را پاك مي كرد از ماشين پياده شد و پسربچه را در صندلي جلوئي ماشين نشاند.

برادر بزرگتر، با چشماني براق و درخشان، كنار او نشست و سه تائي رهسپار گردشي فراموش ناشدني شدند.



در مسابقه ي زندگي گل زدن هنر نيست بلکه گل شدن هنره !

 

...................................................

در ادامه مطلب به درخواست بعضي از دوستان

عكسي گذلشتم كه نشان ميده

يك شير وقتي متوجه ميشه شكارش باردار بوده

شكار را رها كرده و از شدت ناراحتي در كنار جسد شكارش   سكته ميكنه و ميميره.


 


برچسب‌ها: برادر, عيدي, عشق, هنر

ادامه مطلب...
ارسال توسط سید مسعود لوح موسوی
 
تاريخ : پنجشنبه 29 تیر1391

 

تعدادى از متخصصان اين پرسش را از گروهى از بچه هاى 4 تا 9 ساله پرسيدند که: « عشق يعنى چه؟ » پاسخ هايى که دريافت شد عميق تر و جامع تر از حدّ تصوّر هر کس بود:

 

(ربکا، 8 ساله) : هنگامى که مادربزرگم آرتروز گرفت ديگر نمي‌توانست دولا شود و ناخنهاى پايش را لاک بزند. بنابراين، پدربزرگم هميشه اين کار را براى او مي کرد، حتى وقتى دستهاى خودش هم آرتروز گرفت. اين يعنى عشق.

 

(بيلى، 7 ساله) : وقتى يک نفر عاشق شما باشد، جورى که اسمتان را صدا مي کند متفاوت است. شما ميدانيد که اسمتان در دهن او در جاى امنى قرار دارد.

 

(کارل، 6 ساله) : عشق هنگامى است که يک دختر به صورتش عطر مي زند و يک پسر به صورتش ادوکلن مي زند و با هم بيرون مي روند و همديگر را بو مي کنند.

 

(کريس، 5 ساله) : عشق هنگامى است که شما براى غذا خوردن به رستوران مي رويد و بيشتر سيب زمينى سرخ کرده هايتان را به يکنفر مي دهيد بدون آن که او را وادار کنيد تا او هم مال خودش را به شما بدهد.

 

(دنى، 7 ساله) : عشق هنگامى است که مامانم براى پدرم قهوه درست مي کند و قبل از آن که جلوى او بگذارد آن را مي چشد تا مطمئن شود که مزه اش خوب است.

 

(نيک، 9 ساله) : اگر مي خواهيد ياد بگيريد که چه جورى عشق بورزيد بايد از دوستى که ازش بدتان مي آيد شروع کنيد. (ما به چند ميليون نيک ديگر در اين سياره نياز داريم؟)

 

(نوئل، 7 ساله) : عشق هنگامى است که به يکنفر بگوئيد از پيراهنش خوشتان مي آيد و بعد از آن او هر روز آن پيراهن را بپوشد.

 

(تامى، 8 ساله) : عشق شبيه يک پيرزن کوچولو و يک پيرمرد کوچولو است که پس از سالهاى طولانى هنوز همديگر را دوست دارند.

 

(الين، 5ساله) : عشق هنگامى است که مامان بهترين تکه مرغ را به بابا ميدهد.

 

(کارن، 7 ساله) : هنگامى که شما عاشق يک نفر باشيد، مژه هايتان بالا و پائين ميرود و ستاره هاى کوچک از بين آنها خارج مي شود.

 

(جسيکا، 8 ساله) : شما نبايد به يکنفر بگوئيد که عاشقش هستيد مگر وقتى که واقعاً منظورتان همين باشد. اما اگر واقعاً منظورتان اين است بايد آن را زياد بگوئيد. مردم معمولاً فراموش ميکنند.

 

و سرانجام ...

زيبا ترين جواب را يک پسر چهارساله داد که پيرمرد همسايه شان به تازگى همسرش را از دست داده بود. پسرک وقتى گريه کردن پيرمرد را ديد، به حياط خانه آنها رفت و از زانوى او بالا رفت و همانجا نشست. وقتى مادرش پرسيد به مرد همسايه چه گفتي؟

پسرک گفت: " هيچى، فقط کمکش کردم که گريه کند."

 

 

دستت که بلرزد اشتباه مينويسي

پايت که بلرزد اشتباه ميروي

دلت که بلرزد ...وامصيبتا ...

 

 

 


برچسب‌ها: عشق, قهوه, آرتروز

ارسال توسط سید مسعود لوح موسوی
 
تاريخ : یکشنبه 18 تیر1391

پدري همراه پسرش در كوهي مي‌رفتند. ناگهان پسرک زمين خورد و درد شديدي احساس کرد.او فرياد کشيد آه… در همين حال صدايي از کوه شنيد که گفت: آه… پسرک با کنجکاوي فرياد زد «تو کي هستي؟» اما جوابي جز اين نشنيد «تو کي هستي؟» اين موضوع او را عصباني کرد.

پس داد زد «تو ترسويي!» و صدا جواب داد «تو ترسويي!» به پدرش نگاه کرد و پرسيد:«پدر چه اتفاقي دارد مي‌افتد؟» پدر فرياد زد «من تو را تحسين مي‌کنم» صدا پاسخ داد «من تو را تحسين مي‌کنم» پدر دوباره فرياد کشيد «تو شگفت انگيزي» و آن آوا پاسخ داد «تو شگفت انگيزي». پسرک متعجب بود ولي هنوز نفهميده بود چه خبر است.

پدر اين اتفاق را برايش اينگونه توضيح داد: مردم اين پديده را «پژواک» مي‌نامند. اما در حقيقت اين «زندگي» است. زندگي هر چه را بدهي به تو برمي‌گرداند. زندگي آينه اعمال و کارهاي نيک و بد توست. اگر عشق بيشتري مي‌خواهي، عشق بيشتري بده. اگر مهرباني بيشتري مي‌خواهي، بيشتر مهربان باش. اگر احترام و بزرگداشت را طالبي، درک کن و احترام بگذار. اگر مي‌خواهي مردم نسبت به تو صبور و مؤدب باشند، صبر و ادب داشته باش!

 

اين قانون طبيعت است و در هر جنبه اي از زندگي ما اعمال مي‌شود. زندگي هر چه را که بدهي به تو برميگرداند. به هر کس خوبي کني، در حق تو خوبي خواهد شد و به هر کس که بدي کني، بدي هم خواهي ديد. زندگي تو حاصل يک تصادف نيست. بلکه آينه اي است که انعکاس کارهاي خودت را به تو بر مي‌گرداند.

 

پس هرگز يادمان نرود «که با هر دستي که بدهيم، با همان دست مي‌گيريم و با هر دستي بزنيم، با همان دست هم مي‌خوريم

 


برچسب‌ها: آئينه, اميد, عشق

ارسال توسط سید مسعود لوح موسوی
 
تاريخ : دوشنبه 12 تیر1391

سلام دوستان خوبم

دل نوشته ها  وارد سومين سال فعاليت خود  شد.

در اين مدت اتفاقات شيرين و تلخ زيادي افتاده.

يكي از مهمترين اين اتفاقات

سقوط من از ارتفاع 4 متري بود. كه باعث شد 6 ماه بستري بشوم و به دستور پزشك معالج به مدت 3 تا 5 سال اجازه فعاليت و مديريت در پروژه هاي عمراني را نداشته باشم.

بگذريم

در شروع فعاليت اين وبلاگ سعي ميكردم بيشتر خودم مطلب بنويسم

اما

بعدا متوجه شدم اگه بتونم  پند و اندرزها و تجربيات خودم از زندگي را به صورت غيرمستقيم و در قالب  حكايتهايي بيان كنم   تاثير بيشتري خواهد داشت.

دوستان عزيزم

بانظرات و پيشنهاداتتون چراغ راه ما باشيد.

 

در ادامه مطلب يك حكايت خواندني گذاشتم

حتما بخونين


برچسب‌ها: سقوط, درخت, اتفاقات, اميد

ادامه مطلب...
ارسال توسط سید مسعود لوح موسوی
 
تاريخ : پنجشنبه 8 تیر1391


كشاورزي الاغ پيري داشت كه يك روز اتفاقي به درون يك چاه بدون آب افتاد. كشاورز هر چه سعي كرد نتوانست الاغ را از درون چاه بيرون بياورد.
پس براي اينكه حيوان بيچاره زياد زجر نكشد، كشاورز و مردم روستا تصميم گرفتند چاه را با خاك پر كنند تا الاغ زودتر بميرد و مرگ تدريجي او باعث عذابش نشود.

مردم با سطل روي سر الاغ خاك مي ريختند
اما الاغ هر بار خاك هاي روي بدنش را مي تكاند و زير پايش مي ريخت و وقتي خاك زير پايش بالا مي آمد، سعي مي كرد روي خاك ها بايستد.


روستايي ها همينطور به زنده به گور كردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا آمدن ادامه داد تا اينكه به لبه چاه رسيد و در حيرت کشاورز و روستائيان از چاه بيرون آمد ...

نتيجه اخلاقي

مشكلات، مانند تلي از خاك بر سر ما مي ريزند و ما همواره دو انتخاب داريم: اول اينكه اجازه بدهيم مشكلات ما را زنده به گور كنند

و دوم اينكه از مشكلات سكويي بسازيم براي صعود!

اگراز مشکلات براي بالا آمدن و رشد مان استفاده نکنيم , در چاههاي زندگي گرفتار ميشويم
.


.............................................................

در ادامه مطلب  حكايت جالبي   گذاشتم
حتما بخونين



برچسب‌ها: بيابان, الاغ, سفر

ادامه مطلب...
ارسال توسط سید مسعود لوح موسوی
 
تاريخ : پنجشنبه 1 تیر1391

لاينل واترمن، داستان آهنگري را ميگويد که پس از گذراندن جواني پر شر و شور تصميم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال ها با علاقه کار کرد، به ديگران نيکي کرد، اما با تمام پرهيزگاري، چيزي درست به نظر نمي آمد. حتي مشکلاتش مدام بيشتر ميشد.

يک روز عصر، دوستي که به ديدنش آمده بود، از وضعيت دشوارش مطلع شد. گفت:"واقعاً عجيب است، درست بعد از اينکه تصميم گرفتي مرد خداترسي شوي، زندگي ات بد تر شده. نميخواهم ايمانت را ضعيف کنم، اما با وجود تمام تلاش هايت در مسير روحاني، هيچ چيز بهتر نشده." آهنگر بلافاصله پاسخ نداد: او هم بارها همين فکر را کرده بود و نفهميده بود چه بر سر زندگي اش آمده. اما نميخواست دوستش را بي پاسخ بگذارد، شروع کرد به حرف زدن، و سرانجام پاسخي را که ميخواست يافت. اين پاسخ آهنگر بود: "در اين کارگاه، فولاد خام برايم مياورند و بايد از آن شمشيري بسازم. ميداني چطور اين کار را ميکنم؟ اول تکه فولاد را به اندازه جهنم حرارت ميدهم تا سرخ شود. بعد با بي رحمي، سنگين ترين پتک را بر ميدارم و پشت سر هم به آن ضربه ميزنم، تا اينکه فولاد، شکلي را بگيرد که ميخواهم. بعد آن را در تشت آب سرد فرو ميکنم، و تمام اين کارگاه را بخار آب ميگيرد. فولاد به خاطر اين تغيير ناگهاني دما، ناله ميکند و رنج ميبرد. بايد اين کار را آنقدر تکرار کنم تا به شمشير مورد نظرم دست يابم. يک بار کافي نيست."

آهنگر مدتي سکوت کرد، سيگاري روشن کرد و ادامه داد: "گاهي فولادي که به دستم ميرسد، نميتواند تاب اين عمل را بياورد. حرارت، ضربات پتک و آب سرد، تمامش را ترک مي اندازد. ميدانم از اين فولاد هرگز تيغه شمشير مناسبي در نخواهد آمد."

باز مکث کرد و بعد ادامه داد: "ميدانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو ميبرد. ضربات پتکي را که زندگي بر من وارد کرده پذيرفته ام و گاهي به شدت احساس سرما ميکنم انگار فولادي باشم که از آبديده شدن رنج ميبرد. اما تنها چيزي که ميخواهم اين است؛

خداي من، از کارت دست نکش، تا شکلي را که تو ميخواهي، به خود بگيرم. با هر روشي که مي پسندي، ادامه بده، هر مدت که لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به کوه فولادهاي بي فايده پرتاب نکن."


............................

در ادامه مطلب  يك  حكايت طنز با عنوان

قورباغه و زن

گذاشتم.

 


برچسب‌ها: مشكلات, پرهيزكاري, ايمان, جهنم, لاينل واترمن, عشق, قورباغه

ادامه مطلب...
ارسال توسط سید مسعود لوح موسوی
 
تاريخ : یکشنبه 28 خرداد1391

دوستان عزيزم

اين داستان را شايد قبلا خونده باشيد

اما

ارزش داره  يكبار ديگه هم بخونين

...........................................................................

يک مرد روحاني، در خواب با خداوند مکالمه‌اي داشت: خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلي هستند؟

خداوند آن مرد روحاني را به سمت دو در هدايت کرد و يکي از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهي به داخل انداخت. درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روي آن يک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوي خوبي داشت که دهانش آب افتاد.!

افرادي که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردني و مريض حال بودند. به نظر قحطي زده مي‌آمدند. آنها در دست خود قاشق‌هايي با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته‌ها به بالاي بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتي مي‌توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جايي که اين دسته‌ها از بازوهايشان بلندتر بود، نمي‌توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند…

مرد روحاني با ديدن صحنه بدبختي و عذاب آنها غمگين شد. خداوند گفت: تو جهنم را ديدي!

آنها به سمت اتاق بعدي رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلي بود. يک ميز گرد با يک ظرف خورش روي آن، که دهان مرد را آب انداخت!

افراد دور ميز، مثل جاي قبل همان قاشق‌هاي دسته بلند را داشتند، ولي به اندازه کافي قوي و تپل بوده، مي‌گفتند و مي‌خنديدند. مرد روحاني گفت: نمي‌فهمم!

خداوند جواب داد: ساده است! فقط احتياج به يک مهارت دارد! مي‌بيني؟ اينها ياد گرفته‌اند که به همديگر غذا بدهند، در حالي که آدم‌هاي طمع کار تنها به خودشان فکر مي‌کنند!

 


برچسب‌ها: قحطي, بدبختي, خدا, طمع

ارسال توسط سید مسعود لوح موسوی
 
تاريخ : دوشنبه 22 خرداد1391

سعي لقمان بر اين بود که در مناسبت هاي مختلف فرزندش و همچنين ساير مردم را پند و اندرز دهد. لقمان فرزندش ناتان را خطاب قرار داد و گفت: فرزندم هميشه شکر خدا را به جاي آور، براي خدا شريک قائل مشو، زيرا مخلوقي ضعيف و محتاج را با خالقي عظيم و بي نياز برابر نهادن، ظلمي بزرگ است.

 

    فرزندم:

اگر عمل تو از خردي چون ذره اي از خردل در صخره هاي بلند کوه يا آسمانها و يا در قعر زمين مخفي باشد از نظر خدا پنهان نخواهد بود و در روز رستاخيز در حساب اعمال تو منظور خواهد شد و به پاداش و کيفر آن خواهي رسيد.

 

    فرزندم:

 نماز را به پاي دار! تا ارتباط تو با خدا محکم گردد و از ارتکاب فحشا و منکر مصون باشي و چون به حد کمال رسيدي، ديگران را به معروف و تهذيب نفس و تزکيه روح دعوت و رهبري کن و در اين راه در مقابل سختي ها، صبور و شکيبا باش.

 

    فرزندم:

 نسبت به مردم تکبر مکن و به ديگران فخر مفروش که خدا مردم خودخواه و متکبر را دوست ندارد. خود را در برابر ايشان زبون مساز که در تحقيرت خواهند کوشيد، نه آنقدر شيرين باش که ترا بخورند و نه چندان تلخ باش که به دورت افکنند.

 

    فرزندم:

 از دنيا پند بگير و آن را ترک نکن که جيره خوار مردم شوي و به فقر مبتلا گردي و تا آنجا خود را در بند و گرفتار دنيا نکن و در انديشه سود و زيان آن فرو مرو که زياني به آخرت تو برسد و از سعادت جاودان بازماني!

 

    فرزندم:

 دنيا درياي ژرف و عميقي است که دانشمندان فراواني را در خود غرق کرده است پس براي عبور از اين دريا، کشتي از ايمان و بادباني از توکل فراهم کن و براي اين سفر توشه اي از تقوي بيندوز، و بدان و آگاه باش که اگر از اين راه پر خطر برهي، مشمول رحمت شده اي و اگر در آن دچار هلاک شوي به غرقاب گناهانت گرفتار گشته اي.

 

    فرزندم:

 در زندان شب و روز زماني را براي کسب علم و دانش منظور کن و در اين راه با دانشمندان همدم و همراه شو و در معاشرت با آنها شرط ادب را رعايت کن و از مجادله و لجاج بپرهيز تا تو را از فروغ دانش خود محروم نسازند.

 

    فرزندم:

 هزار دوست اختيار کن و بدان که هزار رفيق کم است و يک دشمن ميندوز و بدان که يک دشمن هم زياد است.

 

    فرزندم:

 دين مانند درخت است. ايمان به خدا آبي است که آن را مي روياند. نماز ريشه آن، زکات ساقه آن، دوستي در راه خدا شاخه هاي آن، اخلاق خوب برگ هاي آن و دوري از محرمات، ميوه آن است. همانطور که درخت با ميوه ي خوب کامل مي گردد، دين هم با دوري از اعمال حرام تکميل مي شود.

.......................................................


 در ادامه مطلب داستان كوتاهي به نام "مورچه و حضرت سليمان"

گذاشتم.

 


برچسب‌ها: حضرت سليمان, عشق, لقمان, ايمان, نماز, خدا

ادامه مطلب...
ارسال توسط سید مسعود لوح موسوی
 
تاريخ : سه شنبه 9 خرداد1391

 وقتي کارگزاران انوشيروان ساساني در حال بنا کردن کاخ کسرا بودند به او اطلاع دادند

 که براي پيشبرد کار ناچارند برخي از خانه هايي که در نقشه بارگاه ساساني قرار گرفته     اند را نيز به قيمتي مناسب خريداري و سپس ويران کنند تا ديوار کاخ از آنجا بگذرد، اما در اين ميان پيرزني هست که در خانه اي گلي و محقر زندگي مي کند و عليرغم آنکه حاضر شده ايم  منزلش را به صد برابر قيمت واقعي اش از او خريداري کنيم باز راضي نمي شود.

چه بايد کرد؟ انوشيروان گفت " از من نپرسيد که چه بايد کرد . خودتان برويد و بنا به رسم عدالت و روح جوانمردي که همهء ما ايرانيان داريم با او رفتار کنيد".

 کساني که از ويرانه هاي کاخ کسرا (ايوان مداين) بر لب دجلهء عراق ديدن کرده اند حتما

 ديوار اصلي کاخ را هم ديده اند که در نقطه اي خاص به شکل عجيبي کج شده

 و پس از طي کردن مسيري اندک باز در خطي راست به جلو رفته است.

 اين نقطه از ديوار همان جاييست که خانهء پيرزن تنها بود و بناي کاخ را به احترام حقي که داشت  کج ساختند تا خانه اش ويران نشود و تا روزي هم که زنده بود همسايهء ديوار به ديوار پادشاه ماند.

    از آن زمان هزاران سال گذشته است اما ديوار کج کاخ کسرا باقي مانده است

    تا نشانهء روح جوانمردي مردم ايران و عدل پادشاهانشان در عهد ساساني باشد

 

    ديوار کج کاخ کسرا بر جاي مانده است تا يادآور آن پيرزن تنها و نماد روح جوانمردي

    مردم ساساني و نشانهء عدل و عدالت انوشيروان باشد

   

...............................................

 

در ادامه مطلب يك داستان زيبا به نام    "صداقت"    گذاشتم

حتما بخونيد.


برچسب‌ها: كاخ كسري, پائولو کوئيلو, آرامش, پادشاهانشان ساساني, انوشيروان, عذاب وجدان

ادامه مطلب...
ارسال توسط سید مسعود لوح موسوی
 
تاريخ : شنبه 6 خرداد1391

زن با اصرار از شوهرش مي‌خواهد که طلاقش دهد.شوهرش ميگويد چرا؟ ما که زندگي‌ خوبي‌ داريم.از زن اصرار و از شوهر انکار.در نهايت شوهر با سرسختي زياد مي‌پذيرد ، به شرط و شروط ها.

زن مشتاقانه انتظار مي‌کشد شرح شروط را." تمام 1364

سکه بهار آزادي مهريه آت را مي‌بايد ببخشي

. زن با کمال ميل مي‌پذيرد.در دفتر خانه مرد رو به زن کرده و ميگويد حال که جدا شديم . ليکن تنها به يک سوالم جواب بده . زن مي‌پذيرد."چه چيز باعث شد اصرار بر جدائي داشته باشي‌ و به خاطر آن حاضر شوي قيد مهريه ات که با آن دشواري حين بله برون پدر و مادرت به گردنم انداختن را بزني‌. زن با لبخندي شيطنت آميز جواب داد :طاقت شنيدن داري.مرد با آرامي گفت :آري . زن با اعتماد به نفس گفت: چند ماه پيش با مردي اشنا شدم که از هر لحاظ نسبت به تو سر بود.از اينجا يک راست ميرم محضري که وعده دارم با او ، تا زندگي‌ واقعي در ناز و نعمت را تجربه کنم.مرد بيچاره هاج و واج رفتن همسر سابقش را به تماشا نشست.زن از محضر طلاق بيرون آمد و تاکسي گرفت .وقتي‌ به مقصد رسيد کيفش را گشود تا کرايه را بپردازد.نامه‌اي در کيفش بود .با تعجب بازش کرد .خطّ همسر سابقش بود.نوشته بود: " فکر مي‌کردم احمق باشي‌ ولي‌ نه اينقدر. نامه را با پوزخند پاره کرد و به محضر ازدواجي که با همسر جديدش وعده کرده بود رفت .منتظر بود که تلفنش زنگ زد.برق شادي در چشمانش قابل ديدن بود.شماره  همسر جديدش بود.تماس را پاسخ گفت: سلام کجايي پس چرا دير کردي.پاسخ آنطرف خط تمام عالم را بر سرش ويران کرد . صدا، صداي همسر سابقش بود که ميگفت : باور نکردي؟، گفتم فکر نميکردم اينقدر احمق باشي‌.اين روزها ميتوان با 2 ميليون تومان مردي ثروتمند کرايه کرد تا مردان گرفتار را از شرّ زنان احمق با مهريه‌هاي سنگينشان نجات يابند.


...........................................


در ادامه مطلب هم داستاني زيبا از بهلول براتون گذاشتم


برچسب‌ها: ايمان, بهلول, مهريه, خواب, افكار

ادامه مطلب...
ارسال توسط سید مسعود لوح موسوی
 
تاريخ : دوشنبه 1 خرداد1391
شاگردي از استادش پرسيد: عشق چيست؟
 استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته که نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني؟
 شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.
 استاد پرسيد: چه آوردي؟
 و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ! هر چه جلو مي رفتم، خوشه هاي پرپشت تر مي ديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم.
استاد پاسخ داد: عشق يعني همين
شاگرد پرسيد؟ پس ازدواج چيست؟
استاد گفت: اين بار به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور و به ياد داشته باش که باز هم نمي تواني به عقب برگردي.
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهي با درختي برگشت.
استاد پرسيد؛ آيا به راستي اين بلندترين درخت است؟
شاگرد پاسخ داد: اولين درخت بلندي که ديدم انتخاب کردم ترسيدم بلندتر از آن پيدا نکنم و دست خالي برگردم.
استاد پاسخ داد: ازدواج يعني همين


برچسب‌ها: عشق, ازدواج

ارسال توسط سید مسعود لوح موسوی
 
تاريخ : دوشنبه 25 اردیبهشت1391

 

خانوم صبح که از خواب بيدار شد رو سرش فقط سه تار مو مونده بود

با خودش گفت:  مثل اينکه امروز موهامو ببافم بهتره! "و موهاشو بافت

و روز خوبي داشت!

فرداي اون روز که بيدار شد دو تار مو رو سرش مونده بود

" امروز فرق وسط باز ميکنم" اين کار رو کرد و روز خيلي خوبي داشت...

پس فرداي اون روز تنها يک تار مو رو سرش بود

"اوکي امروز دم اسبي ميبندم" همين کار رو کرد و خيلي بهش ميومد !

روز بعد که بيدار شد هيچ مويي رو سرش نبود!!!

فرياد زد

ايول!!!! امروز درد سر مو درست کردن ندارم!

 

.......................................

همه چيز به نگاه تو بر ميگرده !  ساده زندگي کن ،جوانمردانه دوست بدار ، و به فکر كسانيكه دوستت داراند باش.




........................................

پي نوشت:

دوستان عزيز

آدرس يك شبكه اجتماعي(البته از نوع وطني)را براتون گذاشتم.فضاي خوبي داره وخيلي شبيه به فيس بوكه

ولي بدون فيلتر.من عضو شدم.شما هم يه سري بزنيد.ضرر نداره.

http://twitfa.com/

و آدرس من:


http://twitfa.com/kimiyabana/

برچسب‌ها: مو, خواب, نگاه

ارسال توسط سید مسعود لوح موسوی
 
تاريخ : جمعه 22 اردیبهشت1391

مــــــادر من فقط یک چشم داشت. من از اون متنفر بودم … اون همیشه مایه خجالت من بود. اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت. یک روز اومده بود دم در مدرسه که منو به خونه ببره؛ خیلی خجالت کشیدم. آخه اون چطور تونست این کار رو با من بکنه؟ روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت مامان تو فقط یک چشم داره! فقط دلم میخواست یه جوری خودم رو گم و گور کنم. کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد... بهش گفتم اگه واقعاً میخوای منو بخندونی و خوشحال کنی چرا نمیمیری؟ اون هیچ جوابی نداد...؛

دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم! سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم. اونجا ازدواج کردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگي...از زندگی، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من... اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو... وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند، و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا، اونم بی خبر! سرش داد زدم: چطور جرئت کردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟ گم شو از اینجا! همین حالا! اون به آرامی جواب داد: اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم و بعد فوراً رفت و از نظر ناپدید شد. یه روز یه دعوتنامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت در جشن تجدید ديدار دانش آموزان مدرسه؛ ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یه سفر کاری میرم. بعد از مراسم، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون؛ البته فقط از روی کنجکاوی. همسایه ها گفتن که اون مرده!اونا یه نامه برام آوردند که اون ازشون خواسته بود که بدن به من؛

توی نامه نوشته بود: ای عزیزترین پسرم،من همیشه به فکر تو بودم...

منو ببخش که به خونه ات اومدم و بچه هات رو ترسوندم! خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا... ولی من ممکنه نتونم ازجام بلند شم که بیام تو رو ببینم!از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متأسفم!

آخه میدونی…وقتی تو خیلی کوچیک بودی توی یه تصادف یه چشمت رو از دست دادی. به عنوان یک مادر نمیتونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم؛ بنابراین مال خودم رو دادم به تو...

برای من افتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم، به جای من دنیای جدید رو به طور کامل ببینه!

 

 

مادر بهشت من همه آغوش گرم توست

گویی سرم هنوز به بالین نرم توست

در خواب و در خیال، همه با توأم هنوز

تنهایی ام مباد که تیره است بی تو روز

ای سینه داشته سپر هر بلای من

اکنون بکن شفاعت من با خدای من

امروز هستی ام به امید دعای توست

فردا کلید باغ بهشتم رضای توست

استاد سیدمحمدحسین شهریار


برچسب‌ها: شهريار, تصادف, خجالت, مادر

ارسال توسط سید مسعود لوح موسوی
 
تاريخ : دوشنبه 18 اردیبهشت1391

اديسون در سنين پيري پس از كشف لامپ، يكي از ثروتمندان آمريكا به شمار ميرفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمايشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگي بود هزينه مي كرد...

اين آزمايشگاه، بزرگترين عشق پيرمرد بود. هر روز اختراعي جديد در آن شكل مي گرفت تا آماده بهينه سازي و ورود به بازار شود.

 

در همين روزها بود كه نيمه هاي شب از اداره آتش نشاني به پسر اديسون اطلاع دادند، آزمايشگاه پدرش در آتش مي سوزد و حقيقتا كاري از دست كسي بر نمي آيد و تمام تلاش ماموان فقط براي جلوگيري از گسترش آتش به ساير ساختمانها است!

آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولي به اطلاع پيرمرد رسانده شود...

 

پسر با خود انديشيد كه احتمالا پيرمرد با شنيدن اين خبر سكته مي كند و لذا از بيدار كردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب ديد كه پيرمرد در مقابل ساختمان آزمايشگاه روي يك صندلي نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره مي كند!!!

پسر تصميم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او مي انديشيد كه پدر در بدترين شرايط عمرش بسر مي برد.

ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را ديد و با صداي بلند و سر شار از شادي گفت: پسر تو اينجايي؟ مي بيني چقدر زيباست؟!! رنگ آميزي شعله ها را مي بيني؟!! حيرت آور است!!!

 

من فكر مي كنم كه آن شعله هاي بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است! واي! خداي من، خيلي زيباست! كاش مادرت هم اينجا بود و اين منظره زيبا را مي ديد. كمتر كسي در طول عمرش امكان ديدن چنين منظره زيبايي را خواهد داشت! نظر تو چيست پسرم؟!!

پسر حيران و گيج جواب داد: پدر تمام زندگيت در آتش مي سوزد و تو از زيبايي رنگ شعله ها صحبت مي كني؟!!!!!!

چطور ميتواني؟! من تمام بدنم مي لرزد و تو خونسرد نشسته اي؟!

 

پدر گفت: پسرم از دست من و تو كه كاري بر نمي آيد. مامورين هم كه تمام تلاششان را مي كنند. در اين لحظه بهترين كار لذت بردن از منظره ايست كه ديگر تكرار نخواهد شد...!

در مورد آزمايشگاه و باز سازي يا نو سازي آن فردا فكر مي كنيم! الآن موقع اين كار نيست! به شعله هاي زيبا نگاه كن كه ديگر چنين امكاني را نخواهي داشت!!!

 

توماس آلوا اديسون سال بعد مجددا در آزمايشگاه جديدش مشغول كار بود و همان سال يكي از بزرگترين اختراع بشريت يعني ضبط صدا را تقديم جهانيان نمود. آري او گرامافون را درست يك سال پس از آن واقعه اختراع کرد


برچسب‌ها: آزمايشگاه, اديسون, ضبط صدا

ارسال توسط سید مسعود لوح موسوی
 
تاريخ : چهارشنبه 13 اردیبهشت1391

  مردي در حال پوليش كردن اتوموبيل جديدش بود كودك 4 ساله اش  تكه

   سنگي را برداشت و  بر روي بدنه اتومبيل خطوطي را انداخت

   مرد آنچنان عصباني شد كه دست پسرش را در دست گرفت و چند بار محكم دست

   او زد بدون انكه به دليل خشم متوجه شده باشد كه با آچار پسرش را تنبيه نموده

   در بيمارستان به سبب شكستگي هاي فراوان  انگشت هاي دست پسر قطع شد

   وقتي كه پسر چشمان اندوهناك پدرش را ديد از او پرسيد "پدر كي انگشتهاي من

   در خواهند آمد؟

    آن مرد آنقدر مغموم بود كه هيچ نتوانست بگويد به سمت اتوموبيل برگشت

   وچندين بار با لگد به آن زد

   حيران و سرگردان از عمل خويش روبروي اتومبيل نشسته بود و به خطوطي كه

    پسرش روي آن انداخته بود  نگاه مي كرد. او نوشته بود

                                          "دوستت دارم پدر"

    روز بعد آن مرد خودكشي كرد.....

 

                             ...........................................................................

                خشم و عشق حد و مرزي ندارند دومي ( عشق) را انتخاب كنيد تا زندگي دوست

                داشتني داشته باشيد و اين را به ياد داشته باشيد كه:

 

                اشياء براي استفاده شدن و انسانها براي دوست داشتن مي باشند

 

               در حاليكه امروزه از انسانها استفاده مي شود و اشياء دوست داشته مي شوند.

 

                همواره د ر ذهن داشته باشيد كه:

 

               اشياء براي استفاد شدن و انسانها براي دوست داشتن مي باشند

 

               مراقب افكارتان باشيد كه تبديل به گفتارتان ميشوند

 

               مراقب گفتارتان باشيد كه تبديل به رفتار تان مي شود

               

                مراقب رفتار تان باشيد كه تبديل به عادت مي شود

               

                مراقب عادات خود باشيد که شخصيت شما مي شود

              

                مراقب شخصيت خود باشيد كه سرنوشت شما مي شود

               

 

                      ...................................................................

پي نوشت:

دوستان عزيز

آدرس يك شبكه اجتماعي(البته از نوع وطني)را براتون گذاشتم.فضاي خوبي داره وخيلي شبيه به فيس بوكه

ولي بدون فيلتر.من عضو شدم.شما هم يه سري بزنيد.ضرر نداره.

http://twitfa.com/ 

 


برچسب‌ها: پدر, اشياء, افكار, شبكه اجتماعيtwitfa

ارسال توسط سید مسعود لوح موسوی
 
تاريخ : شنبه 9 اردیبهشت1391

 

کشيشي در اتوبوس نشسته بود که يک ولگرد مست و لايعقل سوار شد و کنار او نشست مردک روزنامه اي باز کرد و مشغول خواندن شد و بعد از مدتي از کشيش پرسيد پدر روحاني روماتيسم از چي ايجاد ميشود؟

کشيش هم موعظه را شروع کرد و گفت روماتيسم حاصل مستي و ميگساري و بي بند و باري و روابط جنسي نا مشروع است

مردک با حالت منفعل دوباره سرش گرم روزنامه خودش شد

بعد کشيش از او پرسيد تو حالا چند وقت است که روماتيسم داري؟

مردک گفت من روماتيسم ندارم

اينجا نوشته است پاپ اعظم دچار روماتيسم بدي است

 

 در ادمه مطلب هم یک داستان خواندنی به نام شرط عشق گذاشتم.


برچسب‌ها: پاپ اعظم, آبله, روماتيسم, شرط عشق

ادامه مطلب...
ارسال توسط سید مسعود لوح موسوی
 
تاريخ : چهارشنبه 10 اسفند1390
 
وقتي کسي حالش بده ، بهش چي بگيم؟
وقتي کسي حالش بده بهش نگيد
اي بابا اينم مي گذره ،
نگيد درست مي شه،
نخواهيد با جوک هاي مسخره بخندونيدش
نمي خواد بخنده. خنده اش نمياد غصه داره. مي فهمين؟ غصه.
براش از فلسفه ي زندگي حرف نزنين.
از انرژي مثبت و مثبت باش و به چيزهايي که داري فکر کن حرف نزنيد.
حتي سعي نکنين نشون بدين که حالتون از اون بدتره.
از تجربيات بدتر خودتون يا اطرافيانتون نگين.
وقتي کسي ناراحته اصلا اين شما نيستين که بايد حرف بزنين.
شما در حقيقت بايد حرف نزنيد. بايد دستش رو بگيريد. بغلش کنيد. تو چشم هاش نگاه کنيد. براش چايي بريزيد.
براش يک چيزي که دوست داره بريزيد يا بپزيد.
بذاريد جلوش. بعد حرف نزنيد. بذاريد اون حرف بزنه و شما گوش کنيد.
هي فکر نکنيد بايد نظريه صادر کنيد و نصيحت کنيد.
فکر نکنيد اگه حرف نزنيد خيلي اتفاق بدي مي افته.
شما جاي اون آدم نيستيد.
شما زندگي اون آدم رو از وقتي به دنيا اومده زندگي نکرديد.
پس نظريه ها و حرف هاتون به درد خودتون مي خوره.
بله. دستش رو بگيريد. بغلش کنيد. سکوت کنيد.
.اگه دلش خواست خودش حرف مي زنه
حتي اصرار نکنيد که باهاتون حرف بزنه. فقط بهش انقدر فرصت بدين تا حرف بزنه


ارسال توسط سید مسعود لوح موسوی
 
تاريخ : چهارشنبه 16 آذر1390
 
 
استادى در شروع کلاس درس، ليوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا نگاه داشت که همه ببينند. بعد از شاگردان پرسيد: به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند 50 گرم، 100 گرم، 150 گرم.
استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمي دانم دقيقاً وزنش چقدر است. اما سوال من اين است: اگر من اين ليوان آب را چند دقيقه همين طور نگه دارم، چه اتفاقى خواهد افتاد.
شاگردان گفتند: هيچ اتفاقى نمي افتد. استاد پرسيد: خوب، اگر يک ساعت همين طور نگه دارم، چه اتفاقى مي افتد؟ يکى از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد مي گيرد. حق با توست. حالا اگر يک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد ديگرى جسارتاً گفت: دست تان بي حس مي شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار مي گيرند و فلج مي شوند. و مطمئناً کارتان به بيمارستان خواهد کشيد و همه شاگردان خنديدند. استاد گفت: خيلى خوب است. ولى آيا در اين مدت وزن ليوان تغيير کرده است؟ شاگردان جواب دادند: نه پس چه چيز باعث درد و فشار روى عضلات مي شود؟ من چه بايد بکنم؟
شاگردان گيج شدند: يکى از آنها گفت: ليوان را زمين بگذاريد. استاد گفت: دقيقاً . مشکلات زندگى هم مثل همين است. اگر آنها را چند دقيقه در ذهن تان نگه داريد، اشکالى ندارد. اگر مدت طولاني ترى به آنها فکر کنيد، به درد خواهند آمد. اگر بيشتر از آن نگه شان داريد، فلج تان مي کنند و ديگر قادر به انجام کارى نخواهيد بود.
فکر کردن به مشکلات زندگى مهم است. اما مهم تر آن است که در پايان هر روز و پيش از خواب، آنها را زمين بگذاريد. به اين ترتيب تحت فشار قرار نمي گيريد، هر روز صبح سرحال و قوى بيدار مي شويد و قادر خواهيد بود از عهده هر مسئله و چالشى که برايتان پيش مي آيد، برآييد! دوست من، يادت باشد که ليوان آب را همين امروز زمين بگذار. زندگى همين است!



ارسال توسط سید مسعود لوح موسوی
 
تاريخ : یکشنبه 6 آذر1390
به بهانه  فرا رسيدن ماه محرم داستاني واقعي را براتون انتخاب كردم كه خودم از خوندنش خيلي لذت بردم.

َ......................................................................................................................................................................................................................................................................................
  

سرما بيداد مي کند و من يک دانشجوي ساده با پالتويي رنگ رو رفته، در يکي از بهترين شهرهاي اروپا،

دارم تند و تند راه ميروم تا به کلاس برسم. نوک بيني ام سرخ شده و اشکي گرم که محصول سوز ژانويه

است تمام صورتم را مي پيمايد و با آب بيني ام مخلوط ميشود. دستمالي در يکي از جيب ها پيدا مي کنم

و اشک و مخلفاتش را پاک مي کنم و خود را به آغوش گرماي کلاس ميسپارم.

استاد تند و تند حرف ميزند، اما ذهن من جاي ديگري است.
برف شروع ميشود، آنرا از پنجره کلاس مي بينم و خاطرات مرا ميبرد به سالهاي دور کودکي ...

وقتي صبح سر را از لحاف بيرون آورده و اول به پنجره نگاه ميکرديم و چه ذوقي داشت وقتي ميديدي تمام

زمين و آسمان سفيدپوش است و اين يعني مدرسه بي مدرسه ... پس خودت را به خواب شيرين

صبحگاهي ميهمان ميکردي و مواظب بودي انگشتان پاهايت بيرون از لحاف نماند که يخ بکند ...
ياد لبو هاي داغ و قرمز که مادر مي پخت و از آن بخار بلند ميشد و حالا دختري تنها و بي پول و بي پناه که

در يک سوييت دوازده متري زندگي ميکند و با کمک هزينه 300يوري دانشگاه بايد زندگي کند و درس بخواند

...

اين ماه اوضاع جيبم افتضاح است.راستش يک هزينه پيش بيني نشده بيشتر از نصف ماهيانه ام را بلعيد و

اين وضع را بوجود آورد، آن هم وقتي که نصف اوليه اش را خرج کرده بودم و اين يعني تا آخرماه هيچ پولي

در کار نبود.

راستش اين خيلي ترسناک است
 ناگهان انگار گرما، مغز منجمد شده ام را بکار اندازد ياد يک دوست افتادم. البته نه براي پول قرض کردن

بلکه براي کار. يلدا يک دوست بود که شرايطش تقريبا مثل خودم بود با اين فرق که او اجازه کار داشت و

من نه ...

پس سراغش رفتم که به قهوه اي ميهمانم کرد و يکساعت تمام از کارکردن غيرقانوني ترساندم که البته

راست هم مي گفت ... براي چند ساعت کار در هفته که آنهم شايد گير بيايد يا نه، نمي ارزيد همه چيز را

بخطر بياندازم. يک آن در آن بار کذايي احساس کردم بدبخت ترين آدم روي زمينم. يلدا سيگارش را خاموش

کرد و بلندشد که برود به شوخي يا جدي گفت: اين شبا سفارت شام ميدن، محرمه ... تو هم يه جوري

خودتو بنداز اونجا و خداحافظي کرد و رفت ...

سفارت ايران سالها پيش خانه اي بزرگ در يکي از مناطق  پاريس خريد و آنجا را تبديل به حسينيه کرد و

مراسم مذهبي را آنجا برگزار ميکرد ...

راستش آنشب نرفتم اما شب دوم يخچال خالي و شکم گرسنه و داشتن کارت مترو وسوسه ام کرد به

رفتن ... که رفتم. رفتم در حاليکه از اينکارم دلخور بودم،   از خودم بدم مي آمد که فقط براي شام خوردن

جايي بروم ... اما زندگي خيلي وقت ها آدم را به کارهايي واميدارد که بسا دوست ندارد اما ناچار به انجام

آنست ... و من ناچار بودم.

دو تا مترو عوض کردم و يک ربع پياده رفتم تا بالاخره رسيدم. در تمام طول راه صدبار خواستم برگردم که

برنگشتم. وقتي رسيدم چراغ ها را خاموش کرده بودند و يکي داشت روضه ميخواند. کورمال يک جايي

نزديک ورودي پيدا کردم و نشستم، نمي دانم چرا، اما گريه امانم نداد، دليل زيادي براي گريه کردن داشتم

اما سابقه نداشت تا حالا که در جايي جز تنهايي خودم گريه کرده باشم. اما آنشب همه چيز فرق داشت

چراغ ها که روشن شد ديدم سرو شکل من ميان آن تيپ از آدمها خيلي انگشت نما بود. داشتم از خجالت

مي مردم، حس ميکردم همه ميدانند من براي چي آنجا هستم.

سفره انداختند و همه مشغول خوردن بودند اما نمي دانم چرا، هرکاري کردم نمي توانستم با خودم کنار

بيايم که آن غذا را بخورم. حس ميکردم اين غذا سهم من نيست، دوباره گريه ام گرفته بود پس بدون اينکه

توجه کسي را جلب کنم آرام پا شدم و بيرون رفتم. هرچند گرسنه بودم اما شاد بودم. انگار بار سنگيني از

روي دوشم برداشته شده بود.

سرم را رو به آسمان گرفتم و به او لبخندي زدم و راه مترو را در پيش گرفتم. ديگر سردم نبود، گونه هايم را

به برف سپردم و سعي کردم خود را در خاطرات کودکي غرق کنم ...

نزديکي هاي ايستگاه مترو يک ماشين در خيابان ايستاد و بوق زد و اشاره کرد. متعجب و ترسان در پياده رو

ايستادم که دوباره بوق زد. يک خانم پياده شد و به سمتم آمد و گفت: شما غذاتون رو جا گذاشتيد ... گفتم

نه مرسي. اين غذا مال من نبود ... گفت: چرا اين غذاي شماست ... فقط مال شما ! من ميدونم و

پلاستيکي را بدستم داد و گفت: ميخواي برسونمت گفتم: نه ممنون با مترو ميرم و با دست بسمت

ايستگاه اشاره کردم.

اون خانم گفت: پس حتما برو خونه و غذات رو بخور. اين غذا فقط مال توست ... و سوار ماشين شد و رفت.

نگاهي درون پلاستيک کردم و ديدم يک ظرف يکبارمصرف و يک پاکت درونش بود درون پاکت يک اسکناس

پانصد يورويي بنفش و يک کاغذ بود که معلوم بود خيلي تند نوشته شده: "سالها پيش وقتي من هم

نتوانستم غذايي را که فکر ميکردم حق من نيست را بخورم، يک مرد، ظرفي غذا و سه هزار فرانک پول بمن

بخشيد. پولي که زندگي يک دختر تنها در ديار غربت را نجات ميداد. آن مرد از من خواست هر زمان که

توانستم اين پول را به يکي مثل آنروز خودم ببخشم و اينگونه قرضش را ادا کنم. پس تو به هيچ وجه به من

مقروض نيستي" ...

...........................................................................................................................................

پي نوشت: طبق گفته ي راوي اين ماجرا؛ اين داستان براي من در سال 2003 اتفاق افتاده بود. نمي

خواهم اسم معجزه را روي اين اتفاق بگذارم اما اين عجيب ترين و در عين حال زيباترين اتفاق زندگي من تا

امروز بوده است و امروز من اون قرض را به يکي مثل آنروزهاي خودم ادا کردم. چون امروز هم برف مي

باريد و خاطرات اون روز عجيب برفي رو براي من تداعي مي کرد ...



ارسال توسط سید مسعود لوح موسوی
تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به دل نوشته ها مي باشد.