دل نوشته ها

فرهنگی/ هنری / علمی/ ورزشي


روزي مردي به سفر ميرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه ميشود که هتل به کامپيوتر مجهز است . تصميم ميگيرد به همسرش ايميل بزند . نامه را مينويسد اما در تايپ ادرس دچار اشتباه ميشود و بدون اينکه متوجه شود نامه را ميفرستد . در اين ضمن در گوشه اي ديگر از اين کره خاکي ، زني که تازه از مراسم خاک سپاري همسرش به خانه باز گشته بود با اين فکر که شايد تسليتي از دوستان يا اشنايان داشته باشه به سراغ کامپيوتر ميرود تا ايميل هاي خود را چک کند . اما پس از خواندن اولين نامه غش ميکند و بر زمين مي افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش ميرود و مادرش را بر نقش زمين ميبيند و در همان حال چشمش به صفحه مانيتور مي افتد:

گيرنده : همسر عزيزم
موضوع : من رسيدم

ميدونم که از گرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدي . راستش انها اينجا کامپيوتر دارند و هر کس به اينجا مي اد ميتونه براي عزيزانش نامه بفرسته . من همين الان رسيدم و همه چيز را چک کردم . همه چيز براي ورود تو رو به راهه . فردا ميبينمت . اميدوارم سفر تو هم مثل سفر من بي خطر باشه . واي چه قدر اينجا گرمه !!


برچسب‌ها: همسر, کامپیوتر, سفر
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 3 شهریور1392 توسط سید مسعود لوح موسوی

مردي به دربار خان زند مي رود و با ناله و فرياد مي خواهد تا کريمخان را ملاقات کند...
سربازان مانع ورودش مي شوند!
خان زند در حال کشيدن قليان ناله و فرياد مردي را مي شنود و مي پرسد ماجرا چيست؟
پس از گزارش سربازان به خان ؛ وي دستور مي دهد که مرد را به حضورش ببرند...
مرد به حضور خان زند مي رسد و کريم خان از وي مي پرسد:
چه شده است چنين ناله و فرياد مي کني؟
مرد با درشتي مي گويد:
دزد ، همه اموالم را برده و الان هيچ چيزي در بساط ندارم !
خان مي پرسد:
وقتي اموالت به سرقت ميرفت تو کجا بودي؟!
مرد مي گويد:
من خوابيده بودم!!!
خان مي گويد:
خب چرا خوابيدي که مالت را ببرند؟

مرد مي گويد:
من خوابيده بودم ، چون فکر مي کردم تو بيداري...! خان بزرگ زند لحظه اي سکوت مي کند و سپس دستور مي دهد خسارتش از خزانه جبران کنند و در آخر مي گويد : اين مرد راست مي گويد ما بايد بيدار باشيم.


برچسب‌ها: کریم خان زند, دزد, قلیان
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 21 مرداد1392 توسط سید مسعود لوح موسوی

روزی یک زوج،بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند.آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول ۲۵ سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند.تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشون (راز خوشبختی شون رو) بفهمند.

سردبیر میگه:آقا واقعا باور کردنی نیست؟ یه همچین چیزی چطور ممکنه؟

شوهره روزای ماه عسل رو بیاد میاره و میگه:بعد از ازدواج برای ماه عسل به کوهستان رفتیم،اونجا

 

برای اسب سواری هر دو،دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم.اسبی که من انتخاب کرده بودم خیلی خوب بود ولی اسب همسرم به نظر یه کم سرکش بود.سر راهمون اون اسب ناگهان پرید و همسرم رو از زین انداخت .

همسرم خودشو جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت :”این بار اولته” دوباره سوار اسب شد و به راه افتاد.بعد یه مدتی دوباره همون اتفاق افتاد این بار همسرم نگاهی با آرامش به اسب انداخت و گفت:”این دومین بارت” بعد بازم راه افتادیم .وقتی که اسب برای سومین بار همسرم رو انداخت خیلی با آرامش تفنگشو از کیف برداشت و با آرامش شلیک کرد و اونو کشت.

سر همسرم داد کشیدم و گفتم :”چیکار کردی روانی؟ حیوان بیچاره رو کشتی!دیونه شدی؟

همسرم با خونسردی یه نگاهی به من کرد و گفت:”این بار اولت بود.


برچسب‌ها: همسر, اختلاف, عشق, داستانک
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 9 تیر1392 توسط سید مسعود لوح موسوی
داستانی که شاید تکراری باشد
اما
ارزش یکبار دیگر خوانده شدن را دارد.....
............................................



جوانی با چاقو وارد مسجد شدو گفت : بین شما کسی هست که مسلمان باشد !!!!؟

همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد !

بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت : آری من مسلمانم جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا !

پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند،جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک او احتیاج دارد !

پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را نیز برای کمک با خود بیاورد !

جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید : آیا مسلمان دیگری هم در بین شما هست ؟!!

افراد حاضر در مسجد یا دیدن چاقوی خونی وحشت زده همه نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند !!

پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت : ای نامسلمانان ! چرا به من نگاه میکنید !!! به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود !!!

برچسب‌ها: چاقو, مسلمان, مسجد, خون
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 خرداد1392 توسط سید مسعود لوح موسوی

 

گويند روزي پادشاهي اين سوال برايش پيش مي آيد و مي خواهد بداند که نجس ترين چيزها در دنياي خاکي چيست؟ براي همين کار، وزيرش را مامور مي کند که برود و اين نجس ترين نجس ترينها را پيدا کند و در صورتي که آنرا پيدا کند و يا هر کسي که بداند، تمام تخت و تاجش را به او بدهد. وزير هم عازم سفر مي شود و پس از يکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به اين نتيجه رسيد که با توجه به حرفها و صحبتهاي مردم بايد پاسخ همين مدفوع آدميزاد اشرف باشد و عازم ديار خود مي شود. در نزديکي هاي شهر چوپاني را مي بيند و به خود مي گويد بگذار از او هم سوال کنم شايد جواب تازه اي داشت بعد از صحبت با چوپان او به وزير مي گويد من جواب را مي دانم اما يک شرط دارد و وزير نشنيده شرط را مي پذيرد. چوپان هم مي گويد تو بايد مدفوع خودت را بخوري وزير آنچنان عصباني مي شود که مي خواهد چوپان را بکشد ولي چوپان به او مي گويد تو مي تواني من را بکشي اما مطمئن باش پاسخي که پيدا کرده اي غلط است، تو اينکار را بکن اگر جواب قانع کننده اي نشنيدي من را بکش.

 

خلاصه وزير به خاطر رسيدن به تاج و تخت هم که شده قبول مي کند و آن کار را (اسمشو نبر را) انجام مي دهد سپس چوپان به او مي گويد کثيف ترين و نجس ترين چيزها

طمع

است که تو به خاطرش حاضر شدي آنچه را فکر مي کردي نجس ترين است بخوري.


برچسب‌ها: طمع, حرص, مدفوع, شاه, تاج
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 22 اردیبهشت1392 توسط سید مسعود لوح موسوی

 نقل قول:

 

داشتم بر مي گشتم خونه، مسيرم جوريه که از وسط يه پارک... رد ميشم بعد ميرسم به ايستگاه اتوبوس، توي پارک که بودم يه زن خيلي جوون با چادر مشکي رنگ و رو رفته و لباس هاي کهنه يه پيرمرد رو که روي يه چشمش کاور سفيد رنگي بود همراه خودش راه ميبرد رسيد به من و گفت سلام!

من فکر کردم الان ميخواد بگه من پول ميخوام که بابام رو ببرم دکتر و از اين حرفا اول خواستم برم بعد گفتم منکه عجله ندارم بذار واستم شايد کار ديگه اي داشته باشه منم همينطور که اخمام تو هم بود سرم رو به علامت جواب سلام تکون دادم و نگاهش کردم،

گفت آقا من بايد بابام ( بعد پيرمرده رو نشون داد) رو ببرم مجتمع پزشکي نور آدرسش نوشته توي خيابان وليعصر، خيابان اسفندياري!

گفتم خب؟!

با يه لحن بغض آلود گفت خوب بلد نيستيم کجاست توي اين شهر خراب شده از هر کي هم مي پرسيم اصلا به حرفمون گوش نميده!   (اشک تو چشماش جمع شده بود)

بهش آدرس دادم و گفتم تو اين شهر خراب شده وقتي آدرس ميخواي بايد بي مقدمه بپرسي فلان جا کجاست. اگر سلام کني يا چيز ديگه بگي فکر ميکنن ميخواي ازشون پول بگيري!

بعد از اينکه رفت گفتم چقدر سنگ دل شديم، چقدر بد شديم وچقدر زود قضاوت مي کنيم. خود من تا حالا به چند نفر همين جوري بي محلي کردم و راه خودمو رفتم، چون گفتم خوب معلومه ديگه پول ميخواد!

طفلي زن بيچاره خيلي دلم براش سوخت که فقط به خاطر اينکه فقير بود و ظاهرش فقرش رو نشون ميداد، دلش رو شکسته بوديم...

بعد گوش دنيا را با اين دروغ کر کرديم که ما اصالتا مردم نوع دوست و با فرهنگي هستيم و اينقدر اين دروغ را تکرار کرده ايم که خودمون والبته فقط خودمون باورمون شده.


برچسب‌ها: زن, پیرمرد, دروغ, عشق, سنگ دل
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 2 اردیبهشت1392 توسط سید مسعود لوح موسوی

شخصی بود که تمام زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود

و وقتی ازدنیا رفت همه می گفتند به بهشت رفته است.

آدم مهربانی مثل او حتما به بهشت می رفت.

درآن زمان بهشت هنوز به مرحله کیفیت فراگیر نرسیده بود.

استقبال از او باتشریفات مناسب انجام نشد.

دختری که باید او را راه می داد نگاه سریعی به لیست انداخت و وقتی نام او را

نیافت او را به دوزخ فرستاد.

در دوزخ هیچ کس از آدم دعوت نامه یا کارت شناسایی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد

می تواند وارد شود.

آن شخص وارد شد و آنجا ماند.

چند روز بعد ابلیس با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه پطرس قدیس را گرفت.

پطرس که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید چه شده است؟

ابلیس که از خشم قرمز شده بود گفت:

آن شخص را که به دوزخ فرستاده اید آمده و کار و زندگی ما را به هم زده.

از وقتی که رسیده نشسته وبه حرفهایدیگران گوش می دهد...

در چشم هایشان نگاه می کند...

به درد و دلشان می رسد.

حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت وگو می کنند...

یکدیگر را در آغوش می کشند و می بوسند.

دوزخ جای این کاره...انیست!!! بیایید و این مرد را پس بگیرید.

وقتی راوی قصه اش را تمام کرد با مهربانی به من نگریست و گفت:

با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی،

خودشیطان تو را به بهشت بازگرداند...



برچسب‌ها: بهشت, عشق, آغوش, پائولو کوئلیو
نوشته شده در تاريخ جمعه 25 اسفند1391 توسط سید مسعود لوح موسوی

ماهیمون هی میخواست یه چیزی بهم بگه ...

تا دهنشو وا می کرد آب می رفت تو دهنش نمی تونست بگه .

دست کردم تو آکواریوم درش آوردم .

شروع کرد از خوشحالی بالا پایین پریدن .

دلم نیومد دوباره بندازمش اون تو .

اینقده بالا پایین پرید خسته شد و خوابیـــد .

دیدم بهترین موقع است تا خوابه دوباره بندازمش تو آب.
...

الان چند ساعته بیدار نشده یعنی فکرکنم بیدار شده دیده انداختمش اون تو قهر کرده و


خودشو زده به خواب... .


.................................

این داستان رفتار بعضی از آدم هایی است که کنارمونند.

دوستشون داریم و دوستمون دارند

ولی ما رو نمی فهمند و فقط تو دنیای خودشون دارند بهترین رفتار را با ما می کنند.



نظر شما چیه؟؟؟


برچسب‌ها: عشق, رفتار, مرگ, داستان
نوشته شده در تاريخ جمعه 4 اسفند1391 توسط سید مسعود لوح موسوی



پسرک بي‌آنکه بداند چرا، سنگ در تير کمان کوچکش گذاشت و بي‌آنکه بداند چرا، گنجشک کوچکي را نشانه رفت. پرنده افتاد، بالهايش شکست و تنش خوني شد.
پرنده مي‌دانست که خواهد مرد. اما پيش از مردنش مروت کرد و رازي را به پسرک گفت تا ديگر هرگز هيچ چيزي را نيازارد.
پسرک پرنده را در دستهايش گرفته بود تا شکار تازه خود را تماشا کند. اما پرنده شکار نبود. پرنده پيام بود.
پس چشم در چشم پسرک دوخت و گفت: «کاش مي‌دانستي ...که زنجير بلندي است زندگي، که يک حلقه‌اش درخت است و يک حلقه‌اش پرنده. يک حلقه‌اش انسان و يک حلقه‌اش سنگ ريزه.
حلقه‌اي ماه و حلقه‌اي خورشيد. و هر حلقه در دل حلقه‌اي ديگر است. و هر حلقه پاره‌اي از زنجير، و کيست که در اين حلقه نباشد و چيست که در اين زنجير نگنجد؟!
و واي اگر شاخه‌اي را بشکني، خورشيد خواهد گريست. واي اگر سنگ ريزه‌اي را نديده بگيري، ماه تب خواهد کرد. واي اگر پرنده‌اي را بيازاري، انساني خواهد مرد. زيرا هر حلقه را که بشکني، زنجير را گسسته‌اي. و تو امروز زنجير خداوند را پاره کردي.»
پرنده اين را گفت و جان داد. .
----------
واي اگر دل انساني را بشکنيم و کسي را بيازاريم،
چرخه ي انرژي در طبيعت پاسخ آن را به ما خواهد داد...


برچسب‌ها: انسان, عشق, سنگ ریزه, شکارچی
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 18 دی1391 توسط سید مسعود لوح موسوی
فتوای یک مفتی وهابی :
"برهنگی همسران در کنار هم، عقد آنها را باطل میکند !"

مفتی های آل سعود در برههٔ کنونی که جهان اسلام در معرض توطئه های پیچیده دشمنان اسلام و صهیونیست ها قرار دارد، در دادن فتواهای عجیب و غر
یب و در عین حال بی ارزش و سخیف، گوی سبقت را از یکدیگر ربوده اند.
به نقل از العالم در حالی که دشمنان اسلام دایم در حال اهانت به مقدسات اسلامی هستند و تمام تلاش خود را برای خدشه وارد کردن به دین اسلام به کار گرفته اند، یکی از مفتی های سعودی در عربستان در فتوایی بی ارزش و سخیف، به برهنه شدن زن و شوهر در برابر یکدیگر پرداخته است.
مفتی سعودی در صفحه توییتر خود در این باره نوشته است:
برهنگی زن و شوهر در نزد یکدیگر، سبب بطلان عقد ازدواج آنها می شود، بنا بر این هر کس در مقابل همسرش برهنه شود، همسرش عملن مطلقه محسوب می شود و باید برای ادامه زندگی دوباره با همسرش ازدواج کند !
در همین حال، «شریف شحاته» عضو اتحادیه جهانی علمای مسلمان، در گفت وگو با روزنامه الرأی کویت گفت:
این فتوا فاقد سند دینی است و اسلام از چنین فتواهای عجیبی به دور است.

برچسب‌ها: وهابی, اسلام, اهانت, صهیونیست
نوشته شده در تاريخ شنبه 18 آذر1391 توسط سید مسعود لوح موسوی


فیس بوک، پای دختر دلداده یی امریکایی را به شهر مزار شریف کشاند.
یک دختر امریکایی که از طریق فیس بوک با یک پسر از شهر مزار شریف آشنا شده بود سرانجام به مزار آمد و در محکمه به د

ین اسلام مشرف شد.
این دختر امریکایی کرستینا نام دارد.


...وی از طریق شبکه اجتماعی انترنیتی فیس بوک از کالفورنیایی ایالات متحده امریکا با جوان افغانی که درشهرمزاشریف زنده گی دارد دوست می شود و سرانجام این دوستی به دل باختن یک دیگر می انجام و پای این دختر امریکایی را از آنجا به مزارشریف می کشاند.
حالا این دختردرمحکمه مزارشریف به دین اسلام مشرف می شود تا زندگی تازه اش را با این جوان افغانی آغاز کند.
کرسیتنا حالا مسلمان شده است و قاضی برای او نام اسلامی انتخاب می کند.
کرسینایی امریکایی دیگر کرسینا نه بل بی بی صفیه است و با این جوان عقد نکاح می کند
..........................................


برچسب‌ها: فیس بوک, اسلام, ازدواج
ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ شنبه 11 آذر1391 توسط سید مسعود لوح موسوی


 

پادشاهي در يک شب سرد زمستان از قصرش خارج شد. درهنگام بازگشت سرباز پيري را ديد که با لباسي اندک در سرما نگهباني مي داد.

از او پرسيد : آيا سردت نيست؟ نگهبان گفت : چرا اي پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.

پادشاه گفت : من الان داخل قصر مي روم و مي گويم يکي از لباس هاي گرمم را را برايت بياورند.

نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد.

صبح روز بعد جسد سرمازده پيرمرد را در حوالي قصر پيدا کردند، در حالي که در کنارش با خطي ناخوانا نوشته بود : اي پادشاه من هر شب با همين لباس کم سرما را تحمل مي کردم اما وعده ي لباس گرم تو مرا از پاي درآورد

گاهي با يک قطره، ليواني لبريز مي شود

گاهي با يک کلام قلبي آسوده و آرام مي گردد

گاهي با يک بي مهري دلي مي شکند

مراقب بعضي يک ها باشيم که در عين ناچيزي، همه چيزند


برچسب‌ها: قصر, زمستان, سرما
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 18 آبان1391 توسط سید مسعود لوح موسوی

در شهري در آمريكا، آرايشگري زندگي ميكرد كه سالها بچه دار نميشد. او

 

نذر كرد كه اگر بچه دار شود، تا يك ماه سر همه مشتريان را به رايگان

 

اصلاح كند. بالاخره خدا خواست و او بچه دار شد!

 

 

 

روز اول يك شيريني فروش وارد مغازه شد. پس از پايان كار، هنگامي كه قناد

 

خواست پول بدهد، آرايشگر ماجرا را به او گفت. فرداي آن روز وقتي آرايشگر

 

خواست مغازهاش را باز كند، يك جعبه بزرگ شيريني و يك كارت تبريك و تشكر

 

از طرف قناد دم در بود.

 

 

 

روز دوم يك گل فروش به او مراجعه كرد و هنگامي كه خواست حساب كند،

 

آرايشگر ماجرا را به او گفت. فرداي آن روز وقتي آرايشگر خواست مغازهاش

 

را باز كند، يك دسته گل بزرگ و يك كارت تبريك و تشكر از طرف گل فروش دم

 

در بود.

 

 

 

روز سوم يك مهندس ايراني به او مراجعه كرد. در پايان آرايشگر ماجرا را به

 

او گفت و از گرفتن پول امتناع كرد.

 

 

 

حدس بزنيد فرداي آن روز وقتي آرايشگر خواست مغازهاش را باز كند، با چه

 

منظرهاي روبرو شد؟

 

فكركنيد. شما هم يك ايراني هستيد.

 

.

 

 

.

 

.

 

.

 

چهل تا ايراني، همه سوار بر آخرين مدل ماشين، دم در سلماني صف كشيده بودند و غر

ميزدند كه پس چرا اين مردك حمال الاغ مغازهاش را باز نميكنه

 

 


برچسب‌ها: بچه, اصلاح سر, شیرینی, مهندس
نوشته شده در تاريخ جمعه 5 آبان1391 توسط سید مسعود لوح موسوی

داستان جالبیه.

 

اوايل ترم بود.صبح زود بيدار شدم که برم دانشگاه. چون عجله داشتم بجاي 5000 تومني يه پونصدي از کشوم برداشتمو زدم بيرون.

سوار تاکسي که شدم ديدم اووووف يکي از دختراي آس و خوشگل کلاس جلو نشسته يه کم که گذشت گفتم بزار کرايه شو حساب کنم نمک گير شه بلکه يه فرجي شد با صدايي که دو رگه شده بود پونصدي رو دادم به راننده و گفتم: کرايه ي خانم رو هم حساب کنيد دختره برگشت عقب تا منو ديد کلي سلام و احوالپرسي و تعارف که نه ... اجازه بدين خودم حساب ميکنم و اين حرفا منم که عمرا اين موقعيتو از دست نميدادمو کوتاه نمي اومدم مي گفتم به خدا اگه بزارم تمام اين مدتم دستم دراز جلوي راننده همه شم ميديدم نيشِ راننده بازه خلاصه گذاشت حسابي گلوي خودمو پاره کنم، بعدش گفت : چطوره با اين پونصدي کرايه ي بقيه رو هم تو حساب کني؟

يهو انگار فلج شدم.آخه پول ديگه اي نداشتم الکي سرمو کردم تو کيفمو وقت کشي تابلوُ که ديدم خانم خوشگله کرايه ي جفتمونو حساب کرد ولي از خنده داشت ميترکيد :| داشت گريه ام مي گرفت که اس.ام.اس داد و گفت: پيش مياد عزيزم ناراحت نباش موافقي ناهارو با هم بخوريم؟ :) حالا من بيچاره شارژ هم نداشتم جواب بدم :( خلاصه عين اسکلا انقد بهش زل زدم تا نگام کنه و گفتم : باشه  اين شد که ما چند ماهه باهم دوستيم ولي يه بار که گوشيشو نگاه کردم ديدم اسمِ منو "مستضعف" سيو کرده ..

...................................................................................

پی نوشت:
لینک زیر مربوط به دانلود آهنگ زیبای دوست عزیزم محمد موسوی(مسیا) هست.
حتما دانلود کنید.خیلی دلنشینه.

http://www.ganja2music160.com/modules.php?name=News&file=article-seo&sid=640784


 

 


برچسب‌ها: دانشگاه, تاکسی, ناهار, پول
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 23 مهر1391 توسط سید مسعود لوح موسوی


 آدم‌هايي که توي اتوبوس وقتي تصادفي چشم در چشمشان مي شوي، دستپاچه رو بر نمي‌گردانند، لبخند مي زنند و هنوز نگاهت مي کنند.


مثل آن راننده تاکسي‌اي که حتي اگر در ماشينش را محکم ببندي بلند مي گويد: روزخوبي داشته باشي.

مثل دوستي که هميشه موقع دست دادن خداحافظي، آن لحظه‌ي قبل از رها کردن دست، با نوک انگشت‌هاش به دست‌هايت يک فشار کوچک مي دهد… چيزي شبيه يک بوسه!


آدم‌هايي که حواسشان به بچه هاي خسته ي توي مترو هست، بهشان جا مي دهند، گاهي بغلشان مي کنند.

دوست هايي که بدون مناسبت کادو مي خرند، مثلا مي گويند اين شال پشت ويترين انگار مال تو بود. يا گاهي دفتريادداشتي، نشان کتابي، .. .

آدم‌هايي که از سر چهار راه نرگس نوبرانه مي خرند و با گل مي روند خانه.

آدم‌هاي پيامك‌هاي آخر شب، که يادشان نمي رود گاهي قبل از خواب، به دوستانشان يادآوري کنند که چه عزيزند، آدم‌هاي پيامك‌هاي پُر مهر بي بهانه، حتي اگر با آن ها بدخلقي و بي حوصلگي کرده باشي.

آدم‌هايي که هر چند وقت يک بار ايميل پرمحبتي مي زنند که مثلا تو را مي خوانم و بعد از هر يادداشت غمگين خط‌هايي مي نويسند که يعني هستند کساني که غم هيچکس را تاب نمي آوردند.

آدم‌هايي که حواسشان به گربه ها هست، به پرنده ها هست.

آدم‌هايي که اگر توي کلاس تازه وارد باشي، زود صندلي کنارشان را با لبخند تعارف مي کنند که غريبگي نکني.

آدم‌هايي که خنده را از دنيا دريغ نمي کنند، توي پياده رو بستني چوبي ليس ميزنند و روي جدول لي لي مي کنند.

 

*همين‌ها هستند که دنيا را جاي بهتري مي کنند براي زندگي کردن*


.........................

داستاني كوتاه با عنوان   پيرمرد   را در ادامه مطلب بخوانيد.

 


برچسب‌ها: عشق, گربه, پرنده, خنده, كاسه چوبي
ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ جمعه 27 مرداد1391 توسط سید مسعود لوح موسوی

پل يك دستگاه اتومبيل سواري به عنوان عيدي از برادرش دريافت كرده بود. شب عيد هنگامي كه پل از اداره اش بيرون آمد متوجه پسر بچه شيطاني شد كه دور و بر ماشين نو و براقش قدم مي زد و آن را تحسين مي كرد.

پل نزديك ماشين كه رسيد پسر پرسيد: " اين ماشين مال شماست ، آقا؟".

پل سرش را به علامت تائيد تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عيدي به من داده است".

پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان اين است كه برادرتان اين ماشين را همين جوري، بدون اين كه ديناري بابت آن پرداخت كنيد، به شما داده است؟ آخ جون، اي كاش..."

البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزويي مي خواهد بكند. او مي خواست آرزو كند. كه اي كاش او هم يك همچو برادري داشت.

اما آنچه كه پسر گفت سرتا پاي وجود پل را به لرزه درآورد:" اي كاش من هم يك همچو برادري بودم."

پل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با يك انگيزه آني گفت: "دوست داري با ماشين يه گشتي بزنيم؟""اوه بله، دوست دارم."

تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل بر گشت و با چشماني كه از خوشحالي برق مي زد، گفت: "آقا، مي شه خواهش كنم كه بري به طرف خونه ما؟".

پل لبخند زد. او خوب فهميد كه پسر چه مي خواهد بگويد. او مي خواست به همسايگانش نشان دهد كه توي چه ماشين بزرگ و شيكي به خانه برگشته است.

اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: " بي زحمت اونجايي كه دو تا پله داره، نگهداريد.".

پسر از پله ها بالا دويد. چيزي نگذشت كه پل صداي برگشتن او را شنيد، اما او ديگر تند و تيـز بر نمي گشت.

او برادر كوچك فلج و زمين گير خود را بر پشت حمل كرده بود. سپس او را روي پله پائيني نشاند و به طرف ماشين اشاره كرد :..

" اوناهاش، جيمي، مي بيني؟ درست همون طوريه كه طبقه بالا برات تعريف كردم. برادرش عيدي بهش داده و او ديناري بابت آن پرداخت نكرده.

يه روزي من هم يه همچو ماشيني به تو هديه خواهم داد . اونوقت مي توني براي خودت بگردي و چيزهاي قشنگ ويترين مغازه هاي شب عيد رو، همان طوري كه هميشه برات شرح مي دم، ببيني."

پل در حالي كه اشكهاي گوشه چشمش را پاك مي كرد از ماشين پياده شد و پسربچه را در صندلي جلوئي ماشين نشاند.

برادر بزرگتر، با چشماني براق و درخشان، كنار او نشست و سه تائي رهسپار گردشي فراموش ناشدني شدند.



در مسابقه ي زندگي گل زدن هنر نيست بلکه گل شدن هنره !

 

...................................................

در ادامه مطلب به درخواست بعضي از دوستان

عكسي گذلشتم كه نشان ميده

يك شير وقتي متوجه ميشه شكارش باردار بوده

شكار را رها كرده و از شدت ناراحتي در كنار جسد شكارش   سكته ميكنه و ميميره.


 


برچسب‌ها: برادر, عيدي, عشق, هنر
ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 8 مرداد1391 توسط سید مسعود لوح موسوی

 

تعدادى از متخصصان اين پرسش را از گروهى از بچه هاى 4 تا 9 ساله پرسيدند که: « عشق يعنى چه؟ » پاسخ هايى که دريافت شد عميق تر و جامع تر از حدّ تصوّر هر کس بود:

 

(ربکا، 8 ساله) : هنگامى که مادربزرگم آرتروز گرفت ديگر نمي‌توانست دولا شود و ناخنهاى پايش را لاک بزند. بنابراين، پدربزرگم هميشه اين کار را براى او مي کرد، حتى وقتى دستهاى خودش هم آرتروز گرفت. اين يعنى عشق.

 

(بيلى، 7 ساله) : وقتى يک نفر عاشق شما باشد، جورى که اسمتان را صدا مي کند متفاوت است. شما ميدانيد که اسمتان در دهن او در جاى امنى قرار دارد.

 

(کارل، 6 ساله) : عشق هنگامى است که يک دختر به صورتش عطر مي زند و يک پسر به صورتش ادوکلن مي زند و با هم بيرون مي روند و همديگر را بو مي کنند.

 

(کريس، 5 ساله) : عشق هنگامى است که شما براى غذا خوردن به رستوران مي رويد و بيشتر سيب زمينى سرخ کرده هايتان را به يکنفر مي دهيد بدون آن که او را وادار کنيد تا او هم مال خودش را به شما بدهد.

 

(دنى، 7 ساله) : عشق هنگامى است که مامانم براى پدرم قهوه درست مي کند و قبل از آن که جلوى او بگذارد آن را مي چشد تا مطمئن شود که مزه اش خوب است.

 

(نيک، 9 ساله) : اگر مي خواهيد ياد بگيريد که چه جورى عشق بورزيد بايد از دوستى که ازش بدتان مي آيد شروع کنيد. (ما به چند ميليون نيک ديگر در اين سياره نياز داريم؟)

 

(نوئل، 7 ساله) : عشق هنگامى است که به يکنفر بگوئيد از پيراهنش خوشتان مي آيد و بعد از آن او هر روز آن پيراهن را بپوشد.

 

(تامى، 8 ساله) : عشق شبيه يک پيرزن کوچولو و يک پيرمرد کوچولو است که پس از سالهاى طولانى هنوز همديگر را دوست دارند.

 

(الين، 5ساله) : عشق هنگامى است که مامان بهترين تکه مرغ را به بابا ميدهد.

 

(کارن، 7 ساله) : هنگامى که شما عاشق يک نفر باشيد، مژه هايتان بالا و پائين ميرود و ستاره هاى کوچک از بين آنها خارج مي شود.

 

(جسيکا، 8 ساله) : شما نبايد به يکنفر بگوئيد که عاشقش هستيد مگر وقتى که واقعاً منظورتان همين باشد. اما اگر واقعاً منظورتان اين است بايد آن را زياد بگوئيد. مردم معمولاً فراموش ميکنند.

 

و سرانجام ...

زيبا ترين جواب را يک پسر چهارساله داد که پيرمرد همسايه شان به تازگى همسرش را از دست داده بود. پسرک وقتى گريه کردن پيرمرد را ديد، به حياط خانه آنها رفت و از زانوى او بالا رفت و همانجا نشست. وقتى مادرش پرسيد به مرد همسايه چه گفتي؟

پسرک گفت: " هيچى، فقط کمکش کردم که گريه کند."

 

 

دستت که بلرزد اشتباه مينويسي

پايت که بلرزد اشتباه ميروي

دلت که بلرزد ...وامصيبتا ...

 

 

 


برچسب‌ها: عشق, قهوه, آرتروز
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 29 تیر1391 توسط سید مسعود لوح موسوی

پدري همراه پسرش در كوهي مي‌رفتند. ناگهان پسرک زمين خورد و درد شديدي احساس کرد.او فرياد کشيد آه… در همين حال صدايي از کوه شنيد که گفت: آه… پسرک با کنجکاوي فرياد زد «تو کي هستي؟» اما جوابي جز اين نشنيد «تو کي هستي؟» اين موضوع او را عصباني کرد.

پس داد زد «تو ترسويي!» و صدا جواب داد «تو ترسويي!» به پدرش نگاه کرد و پرسيد:«پدر چه اتفاقي دارد مي‌افتد؟» پدر فرياد زد «من تو را تحسين مي‌کنم» صدا پاسخ داد «من تو را تحسين مي‌کنم» پدر دوباره فرياد کشيد «تو شگفت انگيزي» و آن آوا پاسخ داد «تو شگفت انگيزي». پسرک متعجب بود ولي هنوز نفهميده بود چه خبر است.

پدر اين اتفاق را برايش اينگونه توضيح داد: مردم اين پديده را «پژواک» مي‌نامند. اما در حقيقت اين «زندگي» است. زندگي هر چه را بدهي به تو برمي‌گرداند. زندگي آينه اعمال و کارهاي نيک و بد توست. اگر عشق بيشتري مي‌خواهي، عشق بيشتري بده. اگر مهرباني بيشتري مي‌خواهي، بيشتر مهربان باش. اگر احترام و بزرگداشت را طالبي، درک کن و احترام بگذار. اگر مي‌خواهي مردم نسبت به تو صبور و مؤدب باشند، صبر و ادب داشته باش!

 

اين قانون طبيعت است و در هر جنبه اي از زندگي ما اعمال مي‌شود. زندگي هر چه را که بدهي به تو برميگرداند. به هر کس خوبي کني، در حق تو خوبي خواهد شد و به هر کس که بدي کني، بدي هم خواهي ديد. زندگي تو حاصل يک تصادف نيست. بلکه آينه اي است که انعکاس کارهاي خودت را به تو بر مي‌گرداند.

 

پس هرگز يادمان نرود «که با هر دستي که بدهيم، با همان دست مي‌گيريم و با هر دستي بزنيم، با همان دست هم مي‌خوريم

 


برچسب‌ها: آئينه, اميد, عشق
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 18 تیر1391 توسط سید مسعود لوح موسوی

سلام دوستان خوبم

دل نوشته ها  وارد سومين سال فعاليت خود  شد.

در اين مدت اتفاقات شيرين و تلخ زيادي افتاده.

يكي از مهمترين اين اتفاقات

سقوط من از ارتفاع 4 متري بود. كه باعث شد 6 ماه بستري بشوم و به دستور پزشك معالج به مدت 3 تا 5 سال اجازه فعاليت و مديريت در پروژه هاي عمراني را نداشته باشم.

بگذريم

در شروع فعاليت اين وبلاگ سعي ميكردم بيشتر خودم مطلب بنويسم

اما

بعدا متوجه شدم اگه بتونم  پند و اندرزها و تجربيات خودم از زندگي را به صورت غيرمستقيم و در قالب  حكايتهايي بيان كنم   تاثير بيشتري خواهد داشت.

دوستان عزيزم

بانظرات و پيشنهاداتتون چراغ راه ما باشيد.

 

در ادامه مطلب يك حكايت خواندني گذاشتم

حتما بخونين


برچسب‌ها: سقوط, درخت, اتفاقات, اميد
ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 12 تیر1391 توسط سید مسعود لوح موسوی


كشاورزي الاغ پيري داشت كه يك روز اتفاقي به درون يك چاه بدون آب افتاد. كشاورز هر چه سعي كرد نتوانست الاغ را از درون چاه بيرون بياورد.
پس براي اينكه حيوان بيچاره زياد زجر نكشد، كشاورز و مردم روستا تصميم گرفتند چاه را با خاك پر كنند تا الاغ زودتر بميرد و مرگ تدريجي او باعث عذابش نشود.

مردم با سطل روي سر الاغ خاك مي ريختند
اما الاغ هر بار خاك هاي روي بدنش را مي تكاند و زير پايش مي ريخت و وقتي خاك زير پايش بالا مي آمد، سعي مي كرد روي خاك ها بايستد.


روستايي ها همينطور به زنده به گور كردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا آمدن ادامه داد تا اينكه به لبه چاه رسيد و در حيرت کشاورز و روستائيان از چاه بيرون آمد ...

نتيجه اخلاقي

مشكلات، مانند تلي از خاك بر سر ما مي ريزند و ما همواره دو انتخاب داريم: اول اينكه اجازه بدهيم مشكلات ما را زنده به گور كنند

و دوم اينكه از مشكلات سكويي بسازيم براي صعود!

اگراز مشکلات براي بالا آمدن و رشد مان استفاده نکنيم , در چاههاي زندگي گرفتار ميشويم
.


.............................................................

در ادامه مطلب  حكايت جالبي   گذاشتم
حتما بخونين



برچسب‌ها: بيابان, الاغ, سفر
ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 8 تیر1391 توسط سید مسعود لوح موسوی

لاينل واترمن، داستان آهنگري را ميگويد که پس از گذراندن جواني پر شر و شور تصميم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال ها با علاقه کار کرد، به ديگران نيکي کرد، اما با تمام پرهيزگاري، چيزي درست به نظر نمي آمد. حتي مشکلاتش مدام بيشتر ميشد.

يک روز عصر، دوستي که به ديدنش آمده بود، از وضعيت دشوارش مطلع شد. گفت:"واقعاً عجيب است، درست بعد از اينکه تصميم گرفتي مرد خداترسي شوي، زندگي ات بد تر شده. نميخواهم ايمانت را ضعيف کنم، اما با وجود تمام تلاش هايت در مسير روحاني، هيچ چيز بهتر نشده." آهنگر بلافاصله پاسخ نداد: او هم بارها همين فکر را کرده بود و نفهميده بود چه بر سر زندگي اش آمده. اما نميخواست دوستش را بي پاسخ بگذارد، شروع کرد به حرف زدن، و سرانجام پاسخي را که ميخواست يافت. اين پاسخ آهنگر بود: "در اين کارگاه، فولاد خام برايم مياورند و بايد از آن شمشيري بسازم. ميداني چطور اين کار را ميکنم؟ اول تکه فولاد را به اندازه جهنم حرارت ميدهم تا سرخ شود. بعد با بي رحمي، سنگين ترين پتک را بر ميدارم و پشت سر هم به آن ضربه ميزنم، تا اينکه فولاد، شکلي را بگيرد که ميخواهم. بعد آن را در تشت آب سرد فرو ميکنم، و تمام اين کارگاه را بخار آب ميگيرد. فولاد به خاطر اين تغيير ناگهاني دما، ناله ميکند و رنج ميبرد. بايد اين کار را آنقدر تکرار کنم تا به شمشير مورد نظرم دست يابم. يک بار کافي نيست."

آهنگر مدتي سکوت کرد، سيگاري روشن کرد و ادامه داد: "گاهي فولادي که به دستم ميرسد، نميتواند تاب اين عمل را بياورد. حرارت، ضربات پتک و آب سرد، تمامش را ترک مي اندازد. ميدانم از اين فولاد هرگز تيغه شمشير مناسبي در نخواهد آمد."

باز مکث کرد و بعد ادامه داد: "ميدانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو ميبرد. ضربات پتکي را که زندگي بر من وارد کرده پذيرفته ام و گاهي به شدت احساس سرما ميکنم انگار فولادي باشم که از آبديده شدن رنج ميبرد. اما تنها چيزي که ميخواهم اين است؛

خداي من، از کارت دست نکش، تا شکلي را که تو ميخواهي، به خود بگيرم. با هر روشي که مي پسندي، ادامه بده، هر مدت که لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به کوه فولادهاي بي فايده پرتاب نکن."


............................

در ادامه مطلب  يك  حكايت طنز با عنوان

قورباغه و زن

گذاشتم.

 


برچسب‌ها: مشكلات, پرهيزكاري, ايمان, جهنم, لاينل واترمن, عشق, قورباغه
ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1 تیر1391 توسط سید مسعود لوح موسوی

دوستان عزيزم

اين داستان را شايد قبلا خونده باشيد

اما

ارزش داره  يكبار ديگه هم بخونين

...........................................................................

يک مرد روحاني، در خواب با خداوند مکالمه‌اي داشت: خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلي هستند؟

خداوند آن مرد روحاني را به سمت دو در هدايت کرد و يکي از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهي به داخل انداخت. درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روي آن يک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوي خوبي داشت که دهانش آب افتاد.!

افرادي که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردني و مريض حال بودند. به نظر قحطي زده مي‌آمدند. آنها در دست خود قاشق‌هايي با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته‌ها به بالاي بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتي مي‌توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جايي که اين دسته‌ها از بازوهايشان بلندتر بود، نمي‌توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند…

مرد روحاني با ديدن صحنه بدبختي و عذاب آنها غمگين شد. خداوند گفت: تو جهنم را ديدي!

آنها به سمت اتاق بعدي رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلي بود. يک ميز گرد با يک ظرف خورش روي آن، که دهان مرد را آب انداخت!

افراد دور ميز، مثل جاي قبل همان قاشق‌هاي دسته بلند را داشتند، ولي به اندازه کافي قوي و تپل بوده، مي‌گفتند و مي‌خنديدند. مرد روحاني گفت: نمي‌فهمم!

خداوند جواب داد: ساده است! فقط احتياج به يک مهارت دارد! مي‌بيني؟ اينها ياد گرفته‌اند که به همديگر غذا بدهند، در حالي که آدم‌هاي طمع کار تنها به خودشان فکر مي‌کنند!

 


برچسب‌ها: قحطي, بدبختي, خدا, طمع
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 28 خرداد1391 توسط سید مسعود لوح موسوی

سعي لقمان بر اين بود که در مناسبت هاي مختلف فرزندش و همچنين ساير مردم را پند و اندرز دهد. لقمان فرزندش ناتان را خطاب قرار داد و گفت: فرزندم هميشه شکر خدا را به جاي آور، براي خدا شريک قائل مشو، زيرا مخلوقي ضعيف و محتاج را با خالقي عظيم و بي نياز برابر نهادن، ظلمي بزرگ است.

 

    فرزندم:

اگر عمل تو از خردي چون ذره اي از خردل در صخره هاي بلند کوه يا آسمانها و يا در قعر زمين مخفي باشد از نظر خدا پنهان نخواهد بود و در روز رستاخيز در حساب اعمال تو منظور خواهد شد و به پاداش و کيفر آن خواهي رسيد.

 

    فرزندم:

 نماز را به پاي دار! تا ارتباط تو با خدا محکم گردد و از ارتکاب فحشا و منکر مصون باشي و چون به حد کمال رسيدي، ديگران را به معروف و تهذيب نفس و تزکيه روح دعوت و رهبري کن و در اين راه در مقابل سختي ها، صبور و شکيبا باش.

 

    فرزندم:

 نسبت به مردم تکبر مکن و به ديگران فخر مفروش که خدا مردم خودخواه و متکبر را دوست ندارد. خود را در برابر ايشان زبون مساز که در تحقيرت خواهند کوشيد، نه آنقدر شيرين باش که ترا بخورند و نه چندان تلخ باش که به دورت افکنند.

 

    فرزندم:

 از دنيا پند بگير و آن را ترک نکن که جيره خوار مردم شوي و به فقر مبتلا گردي و تا آنجا خود را در بند و گرفتار دنيا نکن و در انديشه سود و زيان آن فرو مرو که زياني به آخرت تو برسد و از سعادت جاودان بازماني!

 

    فرزندم:

 دنيا درياي ژرف و عميقي است که دانشمندان فراواني را در خود غرق کرده است پس براي عبور از اين دريا، کشتي از ايمان و بادباني از توکل فراهم کن و براي اين سفر توشه اي از تقوي بيندوز، و بدان و آگاه باش که اگر از اين راه پر خطر برهي، مشمول رحمت شده اي و اگر در آن دچار هلاک شوي به غرقاب گناهانت گرفتار گشته اي.

 

    فرزندم:

 در زندان شب و روز زماني را براي کسب علم و دانش منظور کن و در اين راه با دانشمندان همدم و همراه شو و در معاشرت با آنها شرط ادب را رعايت کن و از مجادله و لجاج بپرهيز تا تو را از فروغ دانش خود محروم نسازند.

 

    فرزندم:

 هزار دوست اختيار کن و بدان که هزار رفيق کم است و يک دشمن ميندوز و بدان که يک دشمن هم زياد است.

 

    فرزندم:

 دين مانند درخت است. ايمان به خدا آبي است که آن را مي روياند. نماز ريشه آن، زکات ساقه آن، دوستي در راه خدا شاخه هاي آن، اخلاق خوب برگ هاي آن و دوري از محرمات، ميوه آن است. همانطور که درخت با ميوه ي خوب کامل مي گردد، دين هم با دوري از اعمال حرام تکميل مي شود.

.......................................................


 در ادامه مطلب داستان كوتاهي به نام "مورچه و حضرت سليمان"

گذاشتم.

 


برچسب‌ها: حضرت سليمان, عشق, لقمان, ايمان, نماز, خدا
ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 22 خرداد1391 توسط سید مسعود لوح موسوی

 وقتي کارگزاران انوشيروان ساساني در حال بنا کردن کاخ کسرا بودند به او اطلاع دادند

 که براي پيشبرد کار ناچارند برخي از خانه هايي که در نقشه بارگاه ساساني قرار گرفته     اند را نيز به قيمتي مناسب خريداري و سپس ويران کنند تا ديوار کاخ از آنجا بگذرد، اما در اين ميان پيرزني هست که در خانه اي گلي و محقر زندگي مي کند و عليرغم آنکه حاضر شده ايم  منزلش را به صد برابر قيمت واقعي اش از او خريداري کنيم باز راضي نمي شود.

چه بايد کرد؟ انوشيروان گفت " از من نپرسيد که چه بايد کرد . خودتان برويد و بنا به رسم عدالت و روح جوانمردي که همهء ما ايرانيان داريم با او رفتار کنيد".

 کساني که از ويرانه هاي کاخ کسرا (ايوان مداين) بر لب دجلهء عراق ديدن کرده اند حتما

 ديوار اصلي کاخ را هم ديده اند که در نقطه اي خاص به شکل عجيبي کج شده

 و پس از طي کردن مسيري اندک باز در خطي راست به جلو رفته است.

 اين نقطه از ديوار همان جاييست که خانهء پيرزن تنها بود و بناي کاخ را به احترام حقي که داشت  کج ساختند تا خانه اش ويران نشود و تا روزي هم که زنده بود همسايهء ديوار به ديوار پادشاه ماند.

    از آن زمان هزاران سال گذشته است اما ديوار کج کاخ کسرا باقي مانده است

    تا نشانهء روح جوانمردي مردم ايران و عدل پادشاهانشان در عهد ساساني باشد

 

    ديوار کج کاخ کسرا بر جاي مانده است تا يادآور آن پيرزن تنها و نماد روح جوانمردي

    مردم ساساني و نشانهء عدل و عدالت انوشيروان باشد

   

...............................................

 

در ادامه مطلب يك داستان زيبا به نام    "صداقت"    گذاشتم

حتما بخونيد.


برچسب‌ها: كاخ كسري, پائولو کوئيلو, آرامش, پادشاهانشان ساساني, انوشيروان, عذاب وجدان
ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 9 خرداد1391 توسط سید مسعود لوح موسوی

زن با اصرار از شوهرش مي‌خواهد که طلاقش دهد.شوهرش ميگويد چرا؟ ما که زندگي‌ خوبي‌ داريم.از زن اصرار و از شوهر انکار.در نهايت شوهر با سرسختي زياد مي‌پذيرد ، به شرط و شروط ها.

زن مشتاقانه انتظار مي‌کشد شرح شروط را." تمام 1364

سکه بهار آزادي مهريه آت را مي‌بايد ببخشي

. زن با کمال ميل مي‌پذيرد.در دفتر خانه مرد رو به زن کرده و ميگويد حال که جدا شديم . ليکن تنها به يک سوالم جواب بده . زن مي‌پذيرد."چه چيز باعث شد اصرار بر جدائي داشته باشي‌ و به خاطر آن حاضر شوي قيد مهريه ات که با آن دشواري حين بله برون پدر و مادرت به گردنم انداختن را بزني‌. زن با لبخندي شيطنت آميز جواب داد :طاقت شنيدن داري.مرد با آرامي گفت :آري . زن با اعتماد به نفس گفت: چند ماه پيش با مردي اشنا شدم که از هر لحاظ نسبت به تو سر بود.از اينجا يک راست ميرم محضري که وعده دارم با او ، تا زندگي‌ واقعي در ناز و نعمت را تجربه کنم.مرد بيچاره هاج و واج رفتن همسر سابقش را به تماشا نشست.زن از محضر طلاق بيرون آمد و تاکسي گرفت .وقتي‌ به مقصد رسيد کيفش را گشود تا کرايه را بپردازد.نامه‌اي در کيفش بود .با تعجب بازش کرد .خطّ همسر سابقش بود.نوشته بود: " فکر مي‌کردم احمق باشي‌ ولي‌ نه اينقدر. نامه را با پوزخند پاره کرد و به محضر ازدواجي که با همسر جديدش وعده کرده بود رفت .منتظر بود که تلفنش زنگ زد.برق شادي در چشمانش قابل ديدن بود.شماره  همسر جديدش بود.تماس را پاسخ گفت: سلام کجايي پس چرا دير کردي.پاسخ آنطرف خط تمام عالم را بر سرش ويران کرد . صدا، صداي همسر سابقش بود که ميگفت : باور نکردي؟، گفتم فکر نميکردم اينقدر احمق باشي‌.اين روزها ميتوان با 2 ميليون تومان مردي ثروتمند کرايه کرد تا مردان گرفتار را از شرّ زنان احمق با مهريه‌هاي سنگينشان نجات يابند.


...........................................


در ادامه مطلب هم داستاني زيبا از بهلول براتون گذاشتم


برچسب‌ها: ايمان, بهلول, مهريه, خواب, افكار
ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ شنبه 6 خرداد1391 توسط سید مسعود لوح موسوی
شاگردي از استادش پرسيد: عشق چيست؟
 استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته که نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني؟
 شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.
 استاد پرسيد: چه آوردي؟
 و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ! هر چه جلو مي رفتم، خوشه هاي پرپشت تر مي ديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم.
استاد پاسخ داد: عشق يعني همين
شاگرد پرسيد؟ پس ازدواج چيست؟
استاد گفت: اين بار به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور و به ياد داشته باش که باز هم نمي تواني به عقب برگردي.
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهي با درختي برگشت.
استاد پرسيد؛ آيا به راستي اين بلندترين درخت است؟
شاگرد پاسخ داد: اولين درخت بلندي که ديدم انتخاب کردم ترسيدم بلندتر از آن پيدا نکنم و دست خالي برگردم.
استاد پاسخ داد: ازدواج يعني همين


برچسب‌ها: عشق, ازدواج
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1 خرداد1391 توسط سید مسعود لوح موسوی

 

خانوم صبح که از خواب بيدار شد رو سرش فقط سه تار مو مونده بود

با خودش گفت:  مثل اينکه امروز موهامو ببافم بهتره! "و موهاشو بافت

و روز خوبي داشت!

فرداي اون روز که بيدار شد دو تار مو رو سرش مونده بود

" امروز فرق وسط باز ميکنم" اين کار رو کرد و روز خيلي خوبي داشت...

پس فرداي اون روز تنها يک تار مو رو سرش بود

"اوکي امروز دم اسبي ميبندم" همين کار رو کرد و خيلي بهش ميومد !

روز بعد که بيدار شد هيچ مويي رو سرش نبود!!!

فرياد زد

ايول!!!! امروز درد سر مو درست کردن ندارم!

 

.......................................

همه چيز به نگاه تو بر ميگرده !  ساده زندگي کن ،جوانمردانه دوست بدار ، و به فکر كسانيكه دوستت داراند باش.




........................................

پي نوشت:

دوستان عزيز

آدرس يك شبكه اجتماعي(البته از نوع وطني)را براتون گذاشتم.فضاي خوبي داره وخيلي شبيه به فيس بوكه

ولي بدون فيلتر.من عضو شدم.شما هم يه سري بزنيد.ضرر نداره.

http://twitfa.com/

و آدرس من:


http://twitfa.com/kimiyabana/

برچسب‌ها: مو, خواب, نگاه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 25 اردیبهشت1391 توسط سید مسعود لوح موسوی

مــــــادر من فقط یک چشم داشت. من از اون متنفر بودم … اون همیشه مایه خجالت من بود. اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت. یک روز اومده بود دم در مدرسه که منو به خونه ببره؛ خیلی خجالت کشیدم. آخه اون چطور تونست این کار رو با من بکنه؟ روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت مامان تو فقط یک چشم داره! فقط دلم میخواست یه جوری خودم رو گم و گور کنم. کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد... بهش گفتم اگه واقعاً میخوای منو بخندونی و خوشحال کنی چرا نمیمیری؟ اون هیچ جوابی نداد...؛

دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم! سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم. اونجا ازدواج کردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگي...از زندگی، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من... اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو... وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند، و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا، اونم بی خبر! سرش داد زدم: چطور جرئت کردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟ گم شو از اینجا! همین حالا! اون به آرامی جواب داد: اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم و بعد فوراً رفت و از نظر ناپدید شد. یه روز یه دعوتنامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت در جشن تجدید ديدار دانش آموزان مدرسه؛ ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یه سفر کاری میرم. بعد از مراسم، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون؛ البته فقط از روی کنجکاوی. همسایه ها گفتن که اون مرده!اونا یه نامه برام آوردند که اون ازشون خواسته بود که بدن به من؛

توی نامه نوشته بود: ای عزیزترین پسرم،من همیشه به فکر تو بودم...

منو ببخش که به خونه ات اومدم و بچه هات رو ترسوندم! خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا... ولی من ممکنه نتونم ازجام بلند شم که بیام تو رو ببینم!از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متأسفم!

آخه میدونی…وقتی تو خیلی کوچیک بودی توی یه تصادف یه چشمت رو از دست دادی. به عنوان یک مادر نمیتونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم؛ بنابراین مال خودم رو دادم به تو...

برای من افتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم، به جای من دنیای جدید رو به طور کامل ببینه!

 

 

مادر بهشت من همه آغوش گرم توست

گویی سرم هنوز به بالین نرم توست

در خواب و در خیال، همه با توأم هنوز

تنهایی ام مباد که تیره است بی تو روز

ای سینه داشته سپر هر بلای من

اکنون بکن شفاعت من با خدای من

امروز هستی ام به امید دعای توست

فردا کلید باغ بهشتم رضای توست

استاد سیدمحمدحسین شهریار


برچسب‌ها: شهريار, تصادف, خجالت, مادر
نوشته شده در تاريخ جمعه 22 اردیبهشت1391 توسط سید مسعود لوح موسوی

اديسون در سنين پيري پس از كشف لامپ، يكي از ثروتمندان آمريكا به شمار ميرفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمايشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگي بود هزينه مي كرد...

اين آزمايشگاه، بزرگترين عشق پيرمرد بود. هر روز اختراعي جديد در آن شكل مي گرفت تا آماده بهينه سازي و ورود به بازار شود.

 

در همين روزها بود كه نيمه هاي شب از اداره آتش نشاني به پسر اديسون اطلاع دادند، آزمايشگاه پدرش در آتش مي سوزد و حقيقتا كاري از دست كسي بر نمي آيد و تمام تلاش ماموان فقط براي جلوگيري از گسترش آتش به ساير ساختمانها است!

آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولي به اطلاع پيرمرد رسانده شود...

 

پسر با خود انديشيد كه احتمالا پيرمرد با شنيدن اين خبر سكته مي كند و لذا از بيدار كردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب ديد كه پيرمرد در مقابل ساختمان آزمايشگاه روي يك صندلي نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره مي كند!!!

پسر تصميم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او مي انديشيد كه پدر در بدترين شرايط عمرش بسر مي برد.

ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را ديد و با صداي بلند و سر شار از شادي گفت: پسر تو اينجايي؟ مي بيني چقدر زيباست؟!! رنگ آميزي شعله ها را مي بيني؟!! حيرت آور است!!!

 

من فكر مي كنم كه آن شعله هاي بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است! واي! خداي من، خيلي زيباست! كاش مادرت هم اينجا بود و اين منظره زيبا را مي ديد. كمتر كسي در طول عمرش امكان ديدن چنين منظره زيبايي را خواهد داشت! نظر تو چيست پسرم؟!!

پسر حيران و گيج جواب داد: پدر تمام زندگيت در آتش مي سوزد و تو از زيبايي رنگ شعله ها صحبت مي كني؟!!!!!!

چطور ميتواني؟! من تمام بدنم مي لرزد و تو خونسرد نشسته اي؟!

 

پدر گفت: پسرم از دست من و تو كه كاري بر نمي آيد. مامورين هم كه تمام تلاششان را مي كنند. در اين لحظه بهترين كار لذت بردن از منظره ايست كه ديگر تكرار نخواهد شد...!

در مورد آزمايشگاه و باز سازي يا نو سازي آن فردا فكر مي كنيم! الآن موقع اين كار نيست! به شعله هاي زيبا نگاه كن كه ديگر چنين امكاني را نخواهي داشت!!!

 

توماس آلوا اديسون سال بعد مجددا در آزمايشگاه جديدش مشغول كار بود و همان سال يكي از بزرگترين اختراع بشريت يعني ضبط صدا را تقديم جهانيان نمود. آري او گرامافون را درست يك سال پس از آن واقعه اختراع کرد


برچسب‌ها: آزمايشگاه, اديسون, ضبط صدا
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 18 اردیبهشت1391 توسط سید مسعود لوح موسوی

  مردي در حال پوليش كردن اتوموبيل جديدش بود كودك 4 ساله اش  تكه

   سنگي را برداشت و  بر روي بدنه اتومبيل خطوطي را انداخت

   مرد آنچنان عصباني شد كه دست پسرش را در دست گرفت و چند بار محكم دست

   او زد بدون انكه به دليل خشم متوجه شده باشد كه با آچار پسرش را تنبيه نموده

   در بيمارستان به سبب شكستگي هاي فراوان  انگشت هاي دست پسر قطع شد

   وقتي كه پسر چشمان اندوهناك پدرش را ديد از او پرسيد "پدر كي انگشتهاي من

   در خواهند آمد؟

    آن مرد آنقدر مغموم بود كه هيچ نتوانست بگويد به سمت اتوموبيل برگشت

   وچندين بار با لگد به آن زد

   حيران و سرگردان از عمل خويش روبروي اتومبيل نشسته بود و به خطوطي كه

    پسرش روي آن انداخته بود  نگاه مي كرد. او نوشته بود

                                          "دوستت دارم پدر"

    روز بعد آن مرد خودكشي كرد.....

 

                             ...........................................................................

                خشم و عشق حد و مرزي ندارند دومي ( عشق) را انتخاب كنيد تا زندگي دوست

                داشتني داشته باشيد و اين را به ياد داشته باشيد كه:

 

                اشياء براي استفاده شدن و انسانها براي دوست داشتن مي باشند

 

               در حاليكه امروزه از انسانها استفاده مي شود و اشياء دوست داشته مي شوند.

 

                همواره د ر ذهن داشته باشيد كه:

 

               اشياء براي استفاد شدن و انسانها براي دوست داشتن مي باشند

 

               مراقب افكارتان باشيد كه تبديل به گفتارتان ميشوند

 

               مراقب گفتارتان باشيد كه تبديل به رفتار تان مي شود

               

                مراقب رفتار تان باشيد كه تبديل به عادت مي شود

               

                مراقب عادات خود باشيد که شخصيت شما مي شود

              

                مراقب شخصيت خود باشيد كه سرنوشت شما مي شود

               

 

                      ...................................................................

پي نوشت:

دوستان عزيز

آدرس يك شبكه اجتماعي(البته از نوع وطني)را براتون گذاشتم.فضاي خوبي داره وخيلي شبيه به فيس بوكه

ولي بدون فيلتر.من عضو شدم.شما هم يه سري بزنيد.ضرر نداره.

http://twitfa.com/ 

 


برچسب‌ها: پدر, اشياء, افكار, شبكه اجتماعيtwitfa
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 13 اردیبهشت1391 توسط سید مسعود لوح موسوی
قالب وبلاگ