هولوکاست ایران

🔽آیا میدانید که در اواخر قرن قبل  جمعیت ایران نصف شد؟

🔽آیا میدانید در آن زمان اکثر مردم از شدت گرسنگی علف میخوردند؟

🔽آیا میدانید در آن زمان،  مردم مردارخوار شده بودند؟

🔽آیا میدانید چه عواملی باعث بروز این نسل کشی شد؟


برای برسی کامل و جامع عوامل بروز این نسل کشی عظیم به کانال زیر مراجعه کنید

🔴☟🔴☟🔴☟🔴☟🔴☟🔴

https://telegram.me/joinchat/BvUmvT481spYNJgmROA_oQ

نگرش

 

اگر

A B C D E F G H I J K L M N O P Q R S T U V W X Y Z

برابر باشد با

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26

 

آیا برای خوشبختی و موفقییت تنها تلاش سخت كافیست؟

تلاش سخت (Hard work)

H+A+R+D+W+O+ R+K

8+1+18+4+23+ 15+18+11= 98 %

 

آیا دانش صد در صد ما را به موفقییت می رساند؟

دانش (Knowledge)

K+N+O+W+L+E+ D+G+E

11+14+15+23+ 12+5+4+7+ 5=96 %

 

عشق چگونه ؟

عشق (Love)

L+O+V+E

12+15+22+5=54 %

 

خیلی از ما فکر می کردیم که اینها مهمترین باشند ، مگه نه ؟!

پس چه چیز 100 % را می سازد ؟؟؟

 

پول (Money)

M+O+N+E+Y

13+15+14+5+25= 72 %

  

اینها كافی نیستند ، پس برای رسیدن به اوج چه باید كرد؟!

.

.

.

نگرش (Attitude)

1+20+20+9+20+ 21+4+5=100 %

 

آری

اگر نگرشمان را به زندگی عوض کنیم

زندگی 100% خواهد شد

نگرش ، همه چیز را عوض می کند

نگاهت را تغییربده.........

نمره ی  کامل

ﻣﻌﻠﻤﯽ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺶ‌ﺁﻣﻮﺯﺵ ﮔﻔﺖ: ﺗﺎ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺍﺯ ﺑﻬﺸﺖ ﺧﺎﮎ ﻧﯿﺎﻭﺭﯼ، ﻧﻤﺮﻩ‌ﯼ ﮐﺎﻣﻞ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻧﻤﯽ‌ﺩﻫﻢ!


ﺷﺎﮔﺮﺩ ﮔﻔﺖ: ﺍﯼ ﺍﺳﺘﺎﺩ! ﺍﮔﺮ ﺧﺎﮎ ﺑﻬﺸﺘﯽ ﺑﯿﺎﻭﺭﻡ، ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﻤﺮﻩ‌ﯼ ﮐﺎﻣﻞ ﻣﯽ‌ﺩﻫﯽ؟


ﮔﻔﺖ: ﺑﻠﻪ.


ﺩﺍﻧﺶ‌ﺁﻣﻮﺯ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﻣﺸﺘﯽ ﺧﺎﮎ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻌﻠﻢ ﺁﻭﺭﺩ.


ﻣﻌﻠﻢ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺳﻮﺍﻝ ﮐﺮﺩ: ﺍﯾﻦ ﺧﺎﮎ ﺍﺯ ﮐﺠﺎﺳﺖ ﻭ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺁﻭﺭﺩﯼ؟!


ﮔﻔﺖ: ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺁﻥ ﮔﺎﻡ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ، ﻣﻦ ﻫﻢ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺟﻤﻊ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺁﻭﺭﺩﻡ! ﻭ ﻫﻤﺎﻥ‌ﮔﻮﻧﻪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺧﺒﺮ ﺩﺍﺩﯼ، ﺑﻬﺸﺖ ﺯﯾﺮ ﭘﺎﻫﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭﺍﻥ ﺍﺳﺖ.


ﻣﻌﻠﻢ ﮔﺮﯾﺴﺖ ﻭ ﻧﻤﺮﻩ‌ﯼ ﮐﺎﻣﻞ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺩﺍﺩ.

شیر

آیا میدانید چرا به لوله ای که آب از آن خارج می شود می گوییم  شیر؟

در سال های دور ایران؛ تنها دوشهر بیرجند و تبریز آب لوله کشی داشتند که آن صنعت را از روسیه به امانت برده بودند. و در کلان شهری مثل تهران مردم از آب چاه که تمیز و سالم نبوداستفاده می کردند. در شهر تهران تنها سه قنات وجود داشت که آن هم متعلق به سه سرمایه دار تهرانی بود. یکی از این قنات ها که به سرچشمه معروف بود (وهست) متعلق به سرمایه داری بود که بچه دار نمیشد. او نذر کرد اگر بچه دار شود؛ برای تهرانیان آب لوله کشی فراهم کند. پس از مدتی بچه دار شد و برای ادای نذرش به اتریش رفت تا مهندسانی را از آنجا برای لوله کشی آب بیاورد. در هر کشوری حیوانی که برای آنها مقدس است را بر سر خروجی آب می گذاشتند. مثلا در فرانسه سر خروس استفاده می کنند. او دید در اتریش، هر جا خروجی آب است؛ سردیسی از شیر هست. پس بر سرچشمه آب که برای مردم فراهم کرد، سر شیری گذاشت و مردم هروقت برای برداشتن آب به آنجا می رفتند ومی گفتند

درب امام2

این مطلب از 3سال قبل هست.البته  دوستانی که مطالب وبلاگ من را از قبل دنبال میکنن براشون تکراریه
ولی خوندن دوباره اش را توصیه میکنم.....


دل نوشته ها  ی  امشب من در مورد عاشورا  است.


پدر بزرگ مادر من 60سال پیش در یکی از محله های قدیمی اصفهان هیئتی به نام بنی فاطمه برپا کرد.

بعد از60سال حالا هیئت بنی فاطمه یکی از بزرگترین هیئت های  اصفهان است.

در خیابان ابن سینا ی  اصفهان  امامزاده ای است به نام  درب امام.

من خودم تا حالا هر حاجتی داشته ام  از  این امامزاده گرفته ام.و هر جای این کره خاکی باشم سعی میکنم

خودم را در بامداد عاشورا به درب امام برسانم.

هیئت ما ظهر عاشورا در این امامزاده عزاداری میکنه.اکثر جوانان هیئت از صبح عاشورا با پای

برهنه در چندین حسینیه عزاداری کرده و  همراه هیئت  نماز را در مسجد حاج محمد جعفر

میخونن و به طرف درب امام راه می افتن. حال و هوای عجیبی هرسال ظهر عاشورا در درب امام

برپاست. پیرو جوان بر سر صورت خود میزنند وعزاداری میکنند. به خدا زمین و زمان اشک میریزند.

یه مداح داریم به نام آقای مهندس میرباقری. آنچنان می خونه که سنگ هم گریه میکنه.

از زبان حضرت زینب میخونه:

گلی گم کرده ام می جویم او را         به هرگل میرسم می بویم او را

گل من یک نشانی در بدن داشت       یکی پیراهن کهنه به تن داشت

بعد روضه علی اصغر میخونه. در این مجلس تا حالا چند نفر شفا گرفتن.یک نابینا و یک سرطانی 

را یادم هست که شفا گرفتن. همین حالا که دارم در مورد ظهر عاشورا در درب امام مینویسم

بی اختیار اشک میریزم.

انشااله مراسم امسال را کامل ضبط میکنم و در اختیارتون میگذارم.

گذر عمر

پیرمردی با لبخند باز کناردیوار کوچه نشسته بود انگار من نیامده به من لبخند زده بود. کوچه ما سرازیری تندی دارد و پیرمردی هر روز در ابتدای کوچه، در انتهای سرازیری می نشیند.
با خود می گویم امروز از او می پرسم به چه می خندی؟!
باز تند ازکوچه پایین آمدم اما انگار او رفته بود انگار سراشیبی را تمام کرده بود و باز انگاری لبخندی برای من جا گذاشته بود.
***
کوچه ما هنوز سراشیبی تندی دارد اما من دیگر نمی توانم تند پایین بیایم، گاهی که نفسم می گیرد می نشینم و به بچه های که تند و تند پایین می آیند می خندم. دیروز پسربچه ای از من پرسید بابابزرگ چرا می خندی؟!


ساعت

روزی کشاورزی متوجّه شد ساعتش را در انبار علوفه گم کرده است. ساعتی معمولی امّا با خاطره ای از گذشته وارزشی عاطفی بود. بعد از آن که در میان علوفه بسیار جستجو کرد و آن را نیافت از گروهی کودکان که در بیرون انبار مشغول بازی بودند مدد خواست و وعده داد که هر کسی آن را پیدا کند جایزه ای دریافت نماید.

کودکان به محض این که موضوع جایزه مطرح شد به درون انبار هجوم آوردند و تمامی کپّه های علف و یونجه را گشتند امّا باز هم ساعت پیدا نشد… کودکان از انبار بیرون رفتند و درست موقعی که کشاورز از ادامۀ جستجو نومید شده بود،
پسرکی نزد او آمد و از وی خواست به او فرصتی دیگر بدهد. کشاورز نگاهی به او انداخت و با خود اندیشید، “چرا که نه؟

به هر حال، کودکی صادق به نظر میرسد.”

پس کشاورز کودک را به تنهایی به درون انبار فرستاد. بعد از اندکی کودک در حالی که ساعت را در دست داشت از انبار علوفه بیرون آمد. کشاورز از طرفی شادمان شد و از طرف دیگر متحیّر گشت که چگونه کامیابی از آنِ این کودک شد. پس پرسید، “چطور موفّق شدی در حالی که بقیه کودکان ناکام ماندند؟”

پسرک پاسخ داد، “من کار زیادی نکردم؛ روی زمین نشستم و در سکوت کامل گوش دادم تا صدای تیک 

تاک ساعت را شنیدم و در همان جهت حرکت کردم و آن را یافتم.”

ذهن وقتی که در آرامش باشد بهتر از ذهنی که پر از مشغله است فکر میکند. هر روز اجازه دهید ذهن شما اندکی آرامش یابد و در سکوت کامل قرار گیرد و سپس ببینید چقدر با هوشیاری به شما کمک خواهد کرد زندگی خود را آنطور که مایلید سر و سامان بخشید.

بعضي آدمها

  از نوشته‌هاي مرحوم قيصر امين‌پور


   
                    بعضي از آدمها را بايد چند بار خواند تا معني آنها را فهميد و
                    بعضي از آدمها را بايد نخوانده دور انداخت..
                    بعضي آدمها جلد زرکوب دارند.بعضي جلد ضخيم،
                    بعضي جلد نازک وبعضي اصلا جلد ندارند
                    .
                    بعضي آدمها با کاغذ کاهي نا مرغوب چاپ مي شوند و
                    بعضي با کاغذ خارجي.
                    بعضي آدمها تر جمه شده اند و
                    بعضي تفسير مي شوند
                    .
                    بعضي از آدمها تجديد چاپ مي شوند و
                    بعضي از آدمها فتو کپي آدمهاي ديگرند.
                    
                    بعضي از آدمها داراي صفحات سياه وسفيداند و
                    بعضي از آدمها صفحات رنگي و جذاب دارند.
                    بعضي از آدمها قيمت پشت جلد دارند
                    .
                    بعضي از آدمها با چند درصد تخفيف به فروش مي رسند.
                    بعضي از آدمها بعد از فروش پس گرفته نمي شوند.
                    بعضي ازآدمها را بايد جلد گرفت
                    .
                    بعضي از آدمها را مي شود توي جيب گذاشت و
                    بعضي را توي کيف
                    .
                    بعضي از آدمها نمايشنامه اند و در چند پرده نوشته و اجرا مي شوند.
                    بعضي از آدمها فقط جدول سرگرمي اند وبعضي ها معلومات عمومي.
                    بعضي از آدمها خط خوردگي و خط زدگي دارند و
                    بعضي از آدمها غلط هاي چاپي فراوان

                    .
                    ازروي بعضي از آدمها بايد مشق نوشت و
                    از روي بعضي آدمها بايد جريمه نوشت
                    به راستي ما کداميم؟..
                    
                    
                    




 

اشتباه تايپی


روزي مردي به سفر ميرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه ميشود که هتل به کامپيوتر مجهز است . تصميم ميگيرد به همسرش ايميل بزند . نامه را مينويسد اما در تايپ ادرس دچار اشتباه ميشود و بدون اينکه متوجه شود نامه را ميفرستد . در اين ضمن در گوشه اي ديگر از اين کره خاکي ، زني که تازه از مراسم خاک سپاري همسرش به خانه باز گشته بود با اين فکر که شايد تسليتي از دوستان يا اشنايان داشته باشه به سراغ کامپيوتر ميرود تا ايميل هاي خود را چک کند . اما پس از خواندن اولين نامه غش ميکند و بر زمين مي افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش ميرود و مادرش را بر نقش زمين ميبيند و در همان حال چشمش به صفحه مانيتور مي افتد:

گيرنده : همسر عزيزم
موضوع : من رسيدم

ميدونم که از گرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدي . راستش انها اينجا کامپيوتر دارند و هر کس به اينجا مي اد ميتونه براي عزيزانش نامه بفرسته . من همين الان رسيدم و همه چيز را چک کردم . همه چيز براي ورود تو رو به راهه . فردا ميبينمت . اميدوارم سفر تو هم مثل سفر من بي خطر باشه . واي چه قدر اينجا گرمه !!

بيداري


مردي به دربار خان زند مي رود و با ناله و فرياد مي خواهد تا کريمخان را ملاقات کند...
سربازان مانع ورودش مي شوند!
خان زند در حال کشيدن قليان ناله و فرياد مردي را مي شنود و مي پرسد ماجرا چيست؟
پس از گزارش سربازان به خان ؛ وي دستور مي دهد که مرد را به حضورش ببرند...
مرد به حضور خان زند مي رسد و کريم خان از وي مي پرسد:
چه شده است چنين ناله و فرياد مي کني؟
مرد با درشتي مي گويد:
دزد ، همه اموالم را برده و الان هيچ چيزي در بساط ندارم !
خان مي پرسد:
وقتي اموالت به سرقت ميرفت تو کجا بودي؟!
مرد مي گويد:
من خوابيده بودم!!!
خان مي گويد:
خب چرا خوابيدي که مالت را ببرند؟

مرد مي گويد:
من خوابيده بودم ، چون فکر مي کردم تو بيداري...! خان بزرگ زند لحظه اي سکوت مي کند و سپس دستور مي دهد خسارتش از خزانه جبران کنند و در آخر مي گويد : اين مرد راست مي گويد ما بايد بيدار باشيم.

تفاهم

روزی یک زوج،بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند.آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول ۲۵ سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند.تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشون (راز خوشبختی شون رو) بفهمند.

سردبیر میگه:آقا واقعا باور کردنی نیست؟ یه همچین چیزی چطور ممکنه؟

شوهره روزای ماه عسل رو بیاد میاره و میگه:بعد از ازدواج برای ماه عسل به کوهستان رفتیم،اونجا

 

برای اسب سواری هر دو،دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم.اسبی که من انتخاب کرده بودم خیلی خوب بود ولی اسب همسرم به نظر یه کم سرکش بود.سر راهمون اون اسب ناگهان پرید و همسرم رو از زین انداخت .

همسرم خودشو جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت :”این بار اولته” دوباره سوار اسب شد و به راه افتاد.بعد یه مدتی دوباره همون اتفاق افتاد این بار همسرم نگاهی با آرامش به اسب انداخت و گفت:”این دومین بارت” بعد بازم راه افتادیم .وقتی که اسب برای سومین بار همسرم رو انداخت خیلی با آرامش تفنگشو از کیف برداشت و با آرامش شلیک کرد و اونو کشت.

سر همسرم داد کشیدم و گفتم :”چیکار کردی روانی؟ حیوان بیچاره رو کشتی!دیونه شدی؟

همسرم با خونسردی یه نگاهی به من کرد و گفت:”این بار اولت بود.

مسلمانی

داستانی که شاید تکراری باشد
اما
ارزش یکبار دیگر خوانده شدن را دارد.....
............................................



جوانی با چاقو وارد مسجد شدو گفت : بین شما کسی هست که مسلمان باشد !!!!؟

همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد !

بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت : آری من مسلمانم جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا !

پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند،جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک او احتیاج دارد !

پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را نیز برای کمک با خود بیاورد !

جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید : آیا مسلمان دیگری هم در بین شما هست ؟!!

افراد حاضر در مسجد یا دیدن چاقوی خونی وحشت زده همه نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند !!

پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت : ای نامسلمانان ! چرا به من نگاه میکنید !!! به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود !!!

نگاه

نقل قول:

"
چندين سال قبل براي تحصيل در دانشگاه سانتا کلارا کالیفرنیا، وارد ايالات متحده شده بودم،
سه چهار ماه از شروع سال تحصيلي گذشته بود كه يك كار گروهي براي دانشجويان تعيين شد كه در گروه هاي پنج شش نفري با برنامه زماني مشخصي بايد انجام ميشد

دقيقا يادمه از دختر آمريكايي كه درست توي نيمكت بغليم مينشست و اسمش كاترينا بود پرسيدم كه براي اين كار گروهي تصميمش چيه؟

گفت اول بايد برنامه زماني رو ببينه، ظاهرا برنامه دست يكي از دانشجوها به اسم فيليپ بود
پرسيدم فيليپ رو ميشناسي؟

كاترينا گفت آره، همون پسري كه موهاي بلوند قشنگي داره و رديف جلو ميشينه
گفتم نميدونم كيو ميگي
گفت همون پسر خوش تيپ كه معمولا پيراهن و شلوار روشن شيكي تنش ميكنه
گفتم نميدونم منظورت كيه؟
گفت همون پسري كه كيف وكفشش هميشه ست هست باهم
بازم نفهميدم منظورش كي بود
اونجا بود كه كاترينا تون صداشو يكم پايين آورد و گفت فيليپ ديگه،
همون پسر مهربوني كه روي ويلچير ميشينه
اين بار دقيقا فهميدم كيو ميگه ولي به طرز غير قابل باوري رفتم تو فكر،
آدم چقدر بايد نگاهش به اطراف مثبت باشه كه بتونه از ويژگي هاي منفي و نقص ها چشم پوشي كنه
چقدر خوبه مثبت ديدن
يك لحظه خودمو جاي كاترينا گذاشتم ، اگر از من در مورد فيليپ ميپرسيدن و فيليپو ميشناختم، چي ميگفتم؟
حتما سريع ميگفتم همون معلوله ديگه
وقتي نگاه كاترينا رو با ديد خودم مقايسه كردم خيلي خجالت كشيدم
شما چي فكر ميكنيد؟
چقدر عالي ميشه اگه ويژگي هاي مثبت افراد رو بيشتر ببينيم و بتونيم از نقص هاشون چشم پوشي كنيم

 

طمع


 

گويند روزي پادشاهي اين سوال برايش پيش مي آيد و مي خواهد بداند که نجس ترين چيزها در دنياي خاکي چيست؟ براي همين کار، وزيرش را مامور مي کند که برود و اين نجس ترين نجس ترينها را پيدا کند و در صورتي که آنرا پيدا کند و يا هر کسي که بداند، تمام تخت و تاجش را به او بدهد. وزير هم عازم سفر مي شود و پس از يکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به اين نتيجه رسيد که با توجه به حرفها و صحبتهاي مردم بايد پاسخ همين مدفوع آدميزاد اشرف باشد و عازم ديار خود مي شود. در نزديکي هاي شهر چوپاني را مي بيند و به خود مي گويد بگذار از او هم سوال کنم شايد جواب تازه اي داشت بعد از صحبت با چوپان او به وزير مي گويد من جواب را مي دانم اما يک شرط دارد و وزير نشنيده شرط را مي پذيرد. چوپان هم مي گويد تو بايد مدفوع خودت را بخوري وزير آنچنان عصباني مي شود که مي خواهد چوپان را بکشد ولي چوپان به او مي گويد تو مي تواني من را بکشي اما مطمئن باش پاسخي که پيدا کرده اي غلط است، تو اينکار را بکن اگر جواب قانع کننده اي نشنيدي من را بکش.

 

خلاصه وزير به خاطر رسيدن به تاج و تخت هم که شده قبول مي کند و آن کار را (اسمشو نبر را) انجام مي دهد سپس چوپان به او مي گويد کثيف ترين و نجس ترين چيزها

طمع

است که تو به خاطرش حاضر شدي آنچه را فکر مي کردي نجس ترين است بخوري.

سنگ دل


 نقل قول:

 

داشتم بر مي گشتم خونه، مسيرم جوريه که از وسط يه پارک... رد ميشم بعد ميرسم به ايستگاه اتوبوس، توي پارک که بودم يه زن خيلي جوون با چادر مشکي رنگ و رو رفته و لباس هاي کهنه يه پيرمرد رو که روي يه چشمش کاور سفيد رنگي بود همراه خودش راه ميبرد رسيد به من و گفت سلام!

من فکر کردم الان ميخواد بگه من پول ميخوام که بابام رو ببرم دکتر و از اين حرفا اول خواستم برم بعد گفتم منکه عجله ندارم بذار واستم شايد کار ديگه اي داشته باشه منم همينطور که اخمام تو هم بود سرم رو به علامت جواب سلام تکون دادم و نگاهش کردم،

گفت آقا من بايد بابام ( بعد پيرمرده رو نشون داد) رو ببرم مجتمع پزشکي نور آدرسش نوشته توي خيابان وليعصر، خيابان اسفندياري!

گفتم خب؟!

با يه لحن بغض آلود گفت خوب بلد نيستيم کجاست توي اين شهر خراب شده از هر کي هم مي پرسيم اصلا به حرفمون گوش نميده!   (اشک تو چشماش جمع شده بود)

بهش آدرس دادم و گفتم تو اين شهر خراب شده وقتي آدرس ميخواي بايد بي مقدمه بپرسي فلان جا کجاست. اگر سلام کني يا چيز ديگه بگي فکر ميکنن ميخواي ازشون پول بگيري!

بعد از اينکه رفت گفتم چقدر سنگ دل شديم، چقدر بد شديم وچقدر زود قضاوت مي کنيم. خود من تا حالا به چند نفر همين جوري بي محلي کردم و راه خودمو رفتم، چون گفتم خوب معلومه ديگه پول ميخواد!

طفلي زن بيچاره خيلي دلم براش سوخت که فقط به خاطر اينکه فقير بود و ظاهرش فقرش رو نشون ميداد، دلش رو شکسته بوديم...

بعد گوش دنيا را با اين دروغ کر کرديم که ما اصالتا مردم نوع دوست و با فرهنگي هستيم و اينقدر اين دروغ را تکرار کرده ايم که خودمون والبته فقط خودمون باورمون شده.

دخترزیرک


روزگاري يک کشاورز در روستايي زندگي مي کرد که بايد پول زيادي را که از

يک پيرمرد قرض گرفته بود، پس مي داد.

کشاورز دختر زيبايي داشت که خيلي ها آرزوي ازدواج با او را داشتند. وقتي

پيرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمي تواند پول او را پس بدهد، پيشهاد يک

معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهي او را مي بخشد، و

دخترش از شنيدن اين حرف به وحشت افتاد و پيرمرد کلاه بردار براي اينکه

حسن نيت خود را نشان

بدهد گفت : اصلا يک کاري مي کنيم، من يک سنگريزه

سفيد و يک سنگريزه سياه در کيسه اي خالي مي اندازم، دختر تو بايد با

چشمان بسته يکي از اين دو را بيرون بياورد. اگر سنگريزه سياه را بيرون

آورد بايد همسر من بشود و بدهي بخشيده مي شود و اگر سنگريزه سفيد را

بيرون آورد لازم نيست که با من ازدواج کند و بدهي نيز بخشيده مي شود، اما

اگر او حاضر به انجام اين کار نشود بايد پدر به زندان برود.

 

اين گفت و گو در جلوي خانه کشاورز انجام شد و زمين آنجا پر از سنگريزه

بود. در همين حين پيرمرد خم شد و دو سنگريزه برداشت. دختر که چشمان

تيزبيني داشت متوجه شد او دو سنگريزه سياه از زمين برداشت و داخل کيسه

انداخت. ولي چيزي نگفت !

سپس پيرمرد از دخترک خواست که يکي از آنها را از کيسه بيرون بياورد.

و اين کاري است که آن دختر زيرک انجام داد :

 

دست خود را به داخل کيسه برد و يکي از آن دو سنگريزه را برداشت و به سرعت

و با ناشي بازي، بدون اينکه سنگريزه ديده بشود، وانمود کرد که از دستش

لغزيده و به زمين افتاده. پيدا کردن آن سنگريزه در بين انبوه سنگريزه هاي

ديگر غير ممکن بود.

 

در همين لحظه دخترک گفت : آه چقدر من دست و پا چلفتي هستم ! اما مهم

نيست. اگر سنگريزه اي را که داخل کيسه است دربياوريم معلوم مي شود

سنگريزه اي که از دست من افتاد چه رنگي بوده است....

 

و چون سنگريزه اي که در کيسه بود سياه بود، پس بايد طبق قرار، آن سنگريزه

سفيد باشد. آن پيرمرد هم نتوانست به حيله گري خود اعتراف کند و شرطي را

که گذاشته بود به اجبار پذيرفت و دختر نيز تظاهر کرد که از اين نتيجه

حيرت کرده است.

بزرگی میگفت


/**/

بزرگی میگفت :

 

وقتي يک نفر خيلي ميخندد حتي براي چيزهاي احمقانه و پيش پا افتاده بدانيد او از درون عميقأ غمگين است.

 

 اگر يک نفر خيلي مي خوابد بدانيد که تنهاست.

 

اگر يک نفر کم حرف مي زند سريع حرفش را مي گويد و دوباره سکوت مي کند بدانيد رازي در سينه دارد.

 

وقتي يک نفر نمي تواند گريه کند بدانيد ضعيف است.

 

وقتي يک نفر با يک روال غيرعادي و حجم زياد غذا مي خورد بدانيد که تحت تنش است.

 

وقتي يک نفر براي چيزهاي کوچک گريه مي کند يعني رقيق القلب و معصوم است.

 

اما وقتي يک نفر سريع بخاطر چيزهاي کوچک عصباني مي شود يعني درگير عشق است ...

.


...............................................................

پی نوشت:

روز 19 فروردین از 11 صبح تا 11 شب شمس الشموس است و خورشید به گونه ای در آسمان قرار دارد و میگویند دعاها استجابت می شود و حاجتها بر آورده می شود.

باید سوره شمس را بخوانی و آخر هر آیه بگویی:

((یا شمس الشموس و یا انیس النفوس ادرکنی))



حتما بخوانید و اول برای ظهور امام زمان (عج) بعد حاجات خودتون و عزیزنتون و بعد برای ما هم دعا کنید.

روز ۱۹ فروردین روز شرف الشمس است، و در سال یکبار اتفاق می افتد، دوست داشتم شما هم در مورد این روز بدانید و مرا هم از دعای خودتان بی نصیب نگذارید،


التماس دعا

سال 1392

سال91 با همه خوبی و بدی هاش  به پایان رسید و سال 92 از  راه رسید.
در این سال باز هم به تجربیات من افزوده شد.
و دریافتم که وقتی منافع اشخاص در میان باشد    "رفاقت و دوستی"    هیچ  جایی   ندارد
و افراد فقط منافع خودشان را مد نظر دارند.

کامتان را تلخ نکنم


   """""""""""""""""""""""""""""""سال نو مبارک""""""""""""""""""""""""""""""""





..............................................................
در ادامه مطلب آدرس یک وبلاگ براتون گذاشتم حتما یه سرس بزنید.
خیلی جالبه

ادامه نوشته

بهشت


شخصی بود که تمام زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود

و وقتی ازدنیا رفت همه می گفتند به بهشت رفته است.

آدم مهربانی مثل او حتما به بهشت می رفت.

درآن زمان بهشت هنوز به مرحله کیفیت فراگیر نرسیده بود.

استقبال از او باتشریفات مناسب انجام نشد.

دختری که باید او را راه می داد نگاه سریعی به لیست انداخت و وقتی نام او را

نیافت او را به دوزخ فرستاد.

در دوزخ هیچ کس از آدم دعوت نامه یا کارت شناسایی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد

می تواند وارد شود.

آن شخص وارد شد و آنجا ماند.

چند روز بعد ابلیس با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه پطرس قدیس را گرفت.

پطرس که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید چه شده است؟

ابلیس که از خشم قرمز شده بود گفت:

آن شخص را که به دوزخ فرستاده اید آمده و کار و زندگی ما را به هم زده.

از وقتی که رسیده نشسته وبه حرفهایدیگران گوش می دهد...

در چشم هایشان نگاه می کند...

به درد و دلشان می رسد.

حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت وگو می کنند...

یکدیگر را در آغوش می کشند و می بوسند.

دوزخ جای این کاره...انیست!!! بیایید و این مرد را پس بگیرید.

وقتی راوی قصه اش را تمام کرد با مهربانی به من نگریست و گفت:

با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی،

خودشیطان تو را به بهشت بازگرداند...


دخترک

دخترک برگشت!!!چه بزرگ شده بود!

پرسيدم : پس کبريتهايت کو ؟

پوزخندي زد!

گونه اش آتش بود ، سرخ ، زرد ..........

گفتم : مي خواهم امشب

با کبريتهاي تو ، اين سرزمين را به آتش بکشم !

دخترک نگاهي انداخت ، تنم لرزيد...

گفت : کبريت هايم را نخريدند

سالهاست تن مي فروشم ...

صمصام

...................................................

...................................................

در اصفهان، به‌سختي مي‌شود قهوه‌خانه‌اي يافت که قاب عکسي از او بالاي سرِ قهوه‌چي نباشد؛ حتي حالا که هرازگاهي يک مغازه‌ي قديمي با چند تخته‌ي چوبي و سفره‌ي قلمکار و مخطه، تبديل مي‌شوند به قهوه‌خانه‌ و سفره‌خانه‌ي سنتي و پاطوق جواناني که ساعت‌ها از روزشان به شنيدن قل‌قلِ قليان و پروخالي‌کردن سينه‌هاشان از دود آن مي‌گذرد. معمولاً هم عکسِ قاب‌ها يکي است؛ هماني که در آن پيرمرد، عمامه‌ي سبزي بر سر دارد و کتي قهوه‌اي بر تن، لبه‌ي تختي روي يک پتوي پشميِ آبي نشسته و سريِ چوبيِ قليان بر لب و کمر لوله‌ي قرمزش در دست، به دوربين خيره شده است. اين عکس، حکم يک‌جور هويت صنفي دارد براي قهوه‌چي‌ها و سفره‌دارهاي اصفهاني که بودنش حتي از جواز کسب شهرداري هم براي يک قهوه‌خانه مهم‌تر است. مثل يک شجره‌نامه که انتساب‌شان را به يک خاندان، به يک مجموعه افراد، به يک هويت، گواهي مي‌دهد براي ديگران، براي غريبه‌ها، و مايه‌ي فخر و مباهات است براي دارنده‌اش.

 

اما اين فقط قهوه‌چي‌هاي شهر نيستند که علاقه‌شان به پيرمرد را به رخ مي‌کشند. توي بازارِ شهر، يک سر که بگرداني، هر گوشه، بي‌بروبرگرد عکسي از پيرمرد را مي‌بيني که روي ديوار کارگاه قلم‌زني يا مس‌گري يا بالاي دخل يک مغازه‌ي گزفروشيي يا عطاري يا هرچه، جا خوش کرده. در اغلب عکس‌ها هم پيرمرد يا دارد قليان مي‌کشد يا سوارِ اسب‌اش است.

 

سيدمحمد صمصام، مشهور به «بهلول اصفهان»، جزيي از حافظه‌ي تاريخي مردم شهر اصفهان است؛ از چهار پنج دهه‌ي پيش تا امروز. صمصام در سال 1290 شمسي در محله‌ي صراف‌هاي اصفهان و در خانواده‌اي از سادات موسوي معروف به قلم‌زن اصفهاني متولد شد و در آبان 1359 در اثر سانحه‌ي تصادف از دنيا رفت.

 

براي يک غريبه، روبه‌روشدن با شخصيتِ صمصام کار آساني نيست. او جزو همان گروهي از افراد است که در داستان‌هاي عاميانه و حکايت‌هاي مردمي، نه فقط در فرهنگ مردم ما، بلکه در ديگر فرهنگ‌ها هم، نمونه‌هاي فراواني مي‌شود ازشان سراغ گرفت. کليشه‌ي شخصيتي فردي رند که ظاهري غلط‌انداز دارد و تظاهر به ديوانگي مي‌کند. عالِمي که گويي نمي‌خواهد ديگران ـ يا لااقل همه‌ي ديگران ـ‌ متوجه عالم‌بودنش شوند. دانايي که خود را به ناداني مي‌زند. و مخاطب، خصوصاً مخاطب ناآشنا، در مواجهه با او تکليف‌اش روشن نيست. ممکن است بتواند حدس بزند که پشتِ اين تظاهرِ عامدانه، يک رنديِ عالمانه است. اما هميشه نمي‌تواند اين حدس‌اش را به يقين مبدل کند يا آن را به ديگران منتقل سازد. و همين برگ برنده‌ي شخصيت مورد بحث ماست. شخصيتي که نمي‌دانيم دقيقاً چه بايد بناميم‌اش و تناقض‌هايي که در ظاهرش نمايان است، مانع مي‌شود که بتوانيم يک نام يا صفت مشخص بر آن بنهيم. در برخي منابع از اين افراد با عنوان «عقلاء المجانين» يا «فرزانگان ديوانه‌نما» تعبير شده است.

 

*

 

در فرهنگ اسلامي، نمونه‌ي معروف و شاخص‌ اين شخصيت، ابووُهيب بن عمرو بن مغيره است که همه او را به نام «بهلول» ـ در لغت به معناي مردِ خنده‌رو و ساده‌دل ـ‌ مي‌شناسند. بهلول، ظاهراً‌ مردي معاصرِ هارون‌الرشيد ـ خليفه‌ي عباسي ـ و از شيعيان اهل‌بيت بوده که در عين بهره‌مندي از علم، خود را به ديوانگي زده و در کوچه‌هاي بغداد هم‌بازي کودکان شده بود. اما در همان عالمِ جنون، گاه رندانه سخنان نغزي بر زبان مي‌آورد که بر مخاطب تأثير عميق مي‌گذاشت. مشهور است که بهلول به توصيه‌ي امام‌کاظم(ع) و براي درامان‌ماندن از گزند حکومت عباسي ديوانگي پيشه کرده بود.

 

در تاريخ و بيش از آن در ‌فرهنگ شفاهي و عاميانه‌ي مردم، حکايات بسياري از بهلول و شخصيت‌هاي ديگر مشابه او نقل مي‌شود. سيدمحمد صمصام، پيرمرد اصفهاني بذله‌گوي بحث ما هم از جمله‌ي همين افراد است. در حکايت‌هايي که از زندگي عقلاي مجنون، از بهلول تا صمصام، نقل مي‌شود، برخي ويژگي‌هاي مشترک وجود دارد که نخ تسبيح اتصال اين افراد به هم و شکل‌گيري يک شخصيت (تيپ) است.

 

مهم‌ترين ويژگي اين شخصيت‌ها همين است که سخناني بر زبان مي‌آورند که ديگران از بيان‌شان به‌هردليل از جمله محدوديت شرايط اجتماعي و سياسي ناتوان‌اند. گو آن‌که ديوانه‌گي حکم پوششي را براي اين افراد دارد که از يک‌سو به آن‌ها در بيان برخي حقايق ممنوعه و انتقادهاي صريح آزادي مي‌دهد و از سوي ديگر حفاظي مي‌سازد که ايشان را از مؤاخذه يا مجازات به‌جهت بيان آن حقايق و انتقادها مي‌رهاند. بااين‌اوصاف مي‌توان گفت فرزانگان ديوانه‌نما، محصول مجموعه‌ي شرايط سياسي، اجتماعي و فرهنگي زمانه‌ي خود اند. شرايطي که به آنان اجازه نمي‌دهد هم بفهمند و هم ديگران بدانند که ايشان مي‌فهمند. براي همين خود را به ديوانه‌گي مي‌زنند تا به نوعي از خود سلب مسئوليت نمايند و حاشيه‌اي امن براي انتقادات خود فراهم آورند. طبعاً هرچه شرايط سياسي و اجتماعي بسته‌تر و آزادي‌ها محدودتر باشد، و عقلا نتوانند به بيان عقايد خود بپردازند،‌ فضا براي ظهور فرزانگان ديوانه‌نما فراهم‌تر مي‌شود.

 

نقل مي‌کنند که يک‌سال در محرم، صمصام روي منبر مقتل سوزناکي براي مردم مي‌خواند و در آخر مي‌گويد: «اي جماعت! متأسفانه امسال کسي براي امام‌حسين تعزيه برگزار نمي‌کند. به‌جايش مي‌خواستند تعزيه‌ي آدم و حوا اجرا کنند. پيداکردن حوا که کاري نداشت؛ اما هرچه گشتند، آدم پيدا نشد. هي گشتند و گشتند و گشتند. به کاخ نياوران رفتند، آدم پيدا نکردند! به کاخ سعدآباد رفتند، آدم پيدا نکردند! به دفتر نخست‌وزيري رفتند، آدم پيدا نشد که نشد! هرجا رفتند، اثري از آدم نبود! خلاصه به سراغ من آمدند، ولي من هم وقت نداشتم!»

 

*

 

ويژگي مشترک ديگر فرازنگان ديوانه‌نما، همين بذله‌گويي، حاضرجوابي و زبان طنزشان است. اين ويژگي هم باز به اقتضاي فضاي بسته‌ي جامعه مربوط است. زبانِ طنز، در شرايطي که آزادي بيان محدود است، کاربرد بيش‌تري مي‌يابد. طنز و اقسام آن براي گوينده امکاني فراهم مي‌آورد که يک سخن را هم بگويد و هم نگويد. طنز، با لطايف الحيل، زمختي و سختيِ انتقاد را مي‌گيرد و منعطف‌اش مي‌سازد. جوري که تحمل‌اش براي شنونده‌ي صاحب قدرت راحت‌تر شود يا لااقل کم‌تر خشم‌اش را برانگيزاند. از سوي ديگر به‌موازات صاحبان قدرت و مکنت، ديگر مخاطبِ فرزانگان ديوانه‌نما مردم اند؛ و مردم زبان طنز را بهتر مي‌فهمند و مي‌پسندند.

 

حاضرجوابي‌ها و مطايبه‌هاي صمصام هنوز هم در خاطره‌ها باقي‌ است. چهره‌اي که مردم شهر از او در ياد دارند، پيرمردِ بشاش و اهل کنايه‌اي است که حتي موقعيت‌هاي کاملاً جدي و سخت را مي‌تواند با يک ظريفه تلطيف کرده و جدي‌ترين حرف‌ها را به طنز‌ترين زبان‌ها بيان کند. آن‌هم در شهري چون اصفهان که زبان طنز و کنايه، در محاورات روزمره‌ي خرد و کلانِ مردمش جاري و ساري است. پاي ثابت طنزهاي صمصام، اسب سفيدش است که هميشه و هرجا هم‌راه‌اش بوده و در موقعيت‌هاي بسيار، خود دست‌مايه‌اي براي طنزپردازي‌هاي او بوده است. طنزهاي صمصام، به اقتضاي موقعيت، گاه گزنده بوده و گاه التيام‌بخش. اما درهرحال پشت زبان طنزش، درصدد رساندن حرفي و پيامي بوده است.

 

نقل مي‌کنند که روزي صمصام سوار بر اسبش در حال عبور از خيابان چهارباغ بوده است و وارد منطقه‌ي ورود ممنوع مي‌شود. سرباز شهرباني که ايشان را مي‌شناخته جلو مي‌رود و با قاطعيت خطاب به او مي‌گويد که نبايد وارد آن منطقه شود. صمصام هم همان‌طور که به راهش ادامه مي‌داده، دم اسبش را بالا مي‌زند و مي‌گويد «اگر خيلي نارحتي، پلاک اسبم را بردار و به مافوقت گزارش کن!»

 

*

 

سومين ويژگي مشترک فرزانگان ديوانه‌نما مردم‌داري ايشان است. فرزانگان ديوانه‌نما، به‌معناي دقيق کلمه مردمي اند. صبح و شب‌شان در کوچه و بازار مي‌گذرد. با اقشار مختلف مردم هم‌سفره اند. با کوچک و بزرگ و غني و فقير نشست و برخاست‌ مي‌کنند و در غم‌ها و غصه‌ها و خنده‌ها و شادي‌هاشان شريک اند. خصوصاً‌ با فرودستان بيش‌تر مي‌جوشند. درعين فرزانگي، ديوانه‌نمايي مانع از آن مي‌شود که مردم آنان را برتر از خود بپندارند. بسا که به‌عکس بسياري از مردم، خصوصاً‌ جوان‌ترها، ايشان را ديوانگان فرزانه‌نما مي‌شمرند تا فرزانگان ديوانه‌نما. و همين براي ايشان فرصت مغتنمي است که بيش‌تر و بيش‌تر با اجتماع و دردها و رنج‌ها و کاستي‌هاي زندگي مردم آشنا و نزديک شوند و بتوانند به کنج‌ها و گوشه‌هايي از زندگي مردم سرک بکشند که هيچ عالم و حاکمي راه به ‌آن‌جا ندارد. همين است که در حد وسع خود مي‌کوشند به درد مردم برسند و گرهي از کارشان بگشايند.

 

اين ويژگي هم در صمصام به‌شکل برجسته‌اي وجود دارد. ازجمله خصايصي که صمصام را در ياد مردم اصفهان ماندگار کرده، اشتغال او به کارهاي خير و دست‌گيري از مستمندان است. صمصام اين کار را به شيوه‌ي خاص خود و در قالب همان طنازي‌ها و تظاهرها انجام مي‌داده است. مانند آن‌که هرکجا منبر مي‌رفته، گاه در حين مجلس و همان روي منبر، از صاحب مجلس مي‌خواسته که پولي بابت منبر در خورجينش بگذارد! حکايت‌هاي بسياري از اقدامات خيريه‌ي صمصام نقل مي‌کنند. اين‌که او چه‌گونه با همان بذله‌گويي و نکته‌سنجي و گاه مچ‌گيري‌هاي خاص خود،‌ از فلان مسئول مملکتي يا فرد متمول يا تاجر سرشناس پولي ستانده و آن را مخفيانه خرج يتيم‌ها و فقراي شهر کرده است. نه فقط متمولين، بلکه بسياري از آن‌ها که دست‌شان به دهان‌شان مي‌رسيده و مي‌دانسته‌اند که صمصام اين پول‌ها را خرج چه مي‌کند، هر وقت سر راه‌شان قرار مي‌گرفته، پولي نذر او مي‌کردند تا از طرف ايشان خرجِ امور خير کند.

 

يکي از اهالي اصفهان نقل مي‌کند که روزي به منزل صمصام رفته بودم. ديدم ايشان مشغول شکستن مقداري بادام است. حين صحبت، شکستن بادام‌ها تمام شد و او هر بادام را برمي‌داشت، نوکش را مي‌کند و به دهان مي‌گذاشت و مابقي را درون کيسه‌اي مي‌ريخت. کنجکاو شدم که دليل اين کار چيست؟ پرسيدم. گفت اين بادام‌ها قرار است به تعدادي بچه‌ي صغير برسد. با خودم گفتم در زمان بي‌کاري، آن‌ها را مغز کنم. بعد فکر کردم نکند يکي از اين بادام‌ها تلخ باشد و کام بچه يتيمي را تلخ کند. اين است که آن‌ها را مي‌چشم تا مبادا تلخ باشند.»

 

*

 

ويژگي ديگر برخي فرزانگان ديوانه‌نما، صاحب‌کرامت‌بودن‌شان است. اين‌که مردم ايشان را داراي قدرت برتر مي‌دانستند که مي‌توانند به اذن خدا دست به اقداماتي فراتر از قدرت طبيعي انسان‌هاي معمولي بزنند. کساني که نفس‌شان حق است، دست‌شان شفاست، و دعاشان مستجاب. فرزانگان ديوانه‌نما، موقعيتي متناقض در ديده‌ي مردم دارند؛ يک زمان به‌جهت ديوانه‌نمايي و حرف‌ها و رفتارهاي غريب‌شان سوژه‌ي خنده و سرگرمي مردم اند، يک زمان معلم تذکردهنده‌اي که به‌گاه لزوم از تنبيه هم ابا نمي‌کند، و يک زمان هم حلال مشکل و گشاينده‌ي گرهي که در زندگي‌شان افتاده. اين موقعيت متناقضي است که آنان خود براي خود گزيده‌اند.

 

حکايات بسياري از کرامات صمصام در افواه مردم نقل مي‌شود. کراماتي که خصوصاً با عنايت به انتسابش به خاندان سادات، ارج و قرب بالايي در نظر مردم داشتند. هنوز هم کم نيستند کساني که براي رفع حاجت‌شان نذرِ صمصام مي‌کنند.‌

 

ازجمله نقل شده است که يک روز صمصام به مغازه‌ي نجاري يکي از دوستانش به نام مشهدي عباس مي‌رود و از او سهم فقرا را طلب مي‌کند. او هم مقداري پول از شاگردش قرض مي‌کند و به وي مي‌دهد. صمصام از مشهدي عباس مي‌خواهد فرداي آن روز به خانه‌اش برود. او نيز مي‌رود. صمصام يک خورجين پر از بسته‌هاي تقسيم‌شده‌ي گوشت قرباني را پشت اسبش مي‌گذارد و به مشهدي عباس مي‌گويد هم‌راه اسب برود و دمِ هر خانه‌اي که اسب ايستاد، يک بسته از گوشت‌ها را به صاحب آن خانه تحويل دهد. مشهدي عباس، متعجب و حيران، به دنبال اسب راه مي‌افتد. اسب به مناطق فقيرنشين شهر مي‌رود و در فواصل متفاوت، مقابل خانه‌هايي مي‌ايستد. مشهدي عباس طبق مأموريتي که صمصام برعهده‌اش گذاشته بوده، بسته‌هاي گوشت را تحويل صاحبان خانه‌ها مي‌دهد و پس از اتمام بسته‌ها، به منزل صمصام برمي‌گردد. همين که مقابل در خانه مي‌رسند، صمصام از داخل خانه با صداي بلند مي‌گويد «عباس‌آقا! سهم خودت را هم از خورجين بردار و برو!» مشهدي عباس پاسخ مي‌دهد «آقا! همه‌ي گوشت‌ها را تقسيم کرديم. ديگر چيزي نمانده». صمصام باز مي‌گويد «به شما مي‌گويم سهمت داخل خورجين است. آن را بردار!» مشهدي عباس با تعجب دست داخل خورجين مي‌کند و مي‌بيند يک بسته گوشت در آن است. آن را برمي‌دارد و به خانه‌اش مي‌رود.

فرزانگان ديوانه‌نما، از زمره‌ي مردمي‌ترين و محبوب‌ترين شخصيت‌هايي‌اند که کمابيش در هر شهر و ديار نشاني ازيشان مي‌توان جست. شخصيت‌هايي که شايد در اسناد رسمي چندان نام‌شان نباشد، اما در لوح ذهن مردم عادي نام و يادشان نقشي ماناست. در زمان حيات، مونس و هم‌راه هميشه‌گي مردم اند و پس از مرگ هم خاطره‌شان تا سال‌ها و قرن‌ها در ذهن آنان باقي مي‌ماند و سينه به سينه به آيندگان منتقل مي‌شود.

 

اين حکم در مورد صمصام هم به‌خوبي صادق است. بسياري از مردمِ اصفهان، هنوز که هنوز است در گپ و گفت‌هاي دوستانه‌شان، خاطر‌ات او را براي هم بازگو مي‌کنند. با يادآوري شوخي‌هايش مي‌خندند؛ هر شبِ جمعه، اگر کاري براي‌شان پيش نيايد، مي‌روند «تخت فولاد»، تکيه‌ي بروجردي، سرِ قبرش و با تکه‌سنگي چند ضربه به قبرش مي‌زنند و زير لب فاتحه‌اي مي‌خوانند؛ و براي رفع حاجات‌شان نذر او مي‌کنند؛ حلوا، کاچي، شله‌زرد، کيک يزدي، خرما، گز، نُقل، شکلات، هرچه.

 

صمصام، با اين‌که بيش از سه دهه از مرگش مي‌گذرد، براي خيلي از مردم شهر هنوز زنده است. هنوز با اسبش از کوچه‌ها و گذرها رد مي‌شود و با عابران و کسبه خوش‌وبش مي‌کند. هنوز به خانه‌ي بچه‌يتيم‌ها و فقيرها سرک مي‌کشد. و هنوز از نفسِ حق‌اش کار مي‌آيد.


ماهی


ماهیمون هی میخواست یه چیزی بهم بگه ...

تا دهنشو وا می کرد آب می رفت تو دهنش نمی تونست بگه .

دست کردم تو آکواریوم درش آوردم .

شروع کرد از خوشحالی بالا پایین پریدن .

دلم نیومد دوباره بندازمش اون تو .

اینقده بالا پایین پرید خسته شد و خوابیـــد .

دیدم بهترین موقع است تا خوابه دوباره بندازمش تو آب.
...

الان چند ساعته بیدار نشده یعنی فکرکنم بیدار شده دیده انداختمش اون تو قهر کرده و


خودشو زده به خواب... .


.................................

این داستان رفتار بعضی از آدم هایی است که کنارمونند.

دوستشون داریم و دوستمون دارند

ولی ما رو نمی فهمند و فقط تو دنیای خودشون دارند بهترین رفتار را با ما می کنند.



نظر شما چیه؟؟؟

مناظره با جناب خر

قبل از خواندن این شعر تاکید میکنم که فقط از جنبه ی  طنز به این شعر بنگرید و از بیان مثال سیاسی و..... بپرهیزید و اگر نمیتوانید به نصیحت بنده گوش کنید. اصلا این شعر را نخوانید.




روزي به رهي مرا گذر بود

خوابيده به ره جناب خر بود

 

از خر تو نگو که چون گهر بود

چون صاحب دانش و هنر بود

 

گفتم که جناب در چه حالي

فرمود که وضع باشد عالي

 

گفتم که بيا خري رها کن

آدم شو و بعد از اين صفاکن

 

گفتا که برو مرا رها کن

زخم تن خويش را دوا کن

 

خر صاحب عقل و هوش باشد

دور از عمل وحوش باشد

 

نه ظلم به ديگري نموديم

نه اهل ريا و مکر بوديم

 

راضي چو به رزق خويش بوديم

از سفر? کس نان نه ربوديم

 

ديدي تو خري کشد خري را؟

يا آنکه برد ز تن سري را؟

 

ديدي تو خري که کم فروشد ؟

يا بهر فريب خلق کوشد ؟

 

ديدي تو خري که رشوه خوار است؟

يا بر خر ديگري سوار است؟

 

ديدي تو خري شکسته پيمان؟

يا آنکه ز ديگري برد نان؟

 

ديدي تو خري حريف جويد؟

يا مرده و زنده باد گويد؟

 

ديدي تو خري که در زمانه؟

خرهاي ديگر پيش روانه

 

يا آنکه خري ز روي تزوير

خرهاي ديگر کشد به زنجير؟

 

هرگز تو شنيده اي که يک خر؟

با زور و فريب گشته سرور

 

خر دور ز قيل و قال باشد

نارو زدنش محال باشد

 

خر معدن معرفت کمال است

غير از خريت ز خر محال است

 

تزوير و ريا و مکر و حيله

منسوخ شدست در طويله

 

ديدم سخنش همه متين است

فرمايش او همه يقين است

 

گفتم که ز آدمي سري تو

هرچند به ديد ما خري تو

 

بنشستم و آرزو نمودم

بر خالق خويش رو نمودم

 

اي کاش که قانون خريت

جاري بشود به هر ولايت

چي مي شد؟؟؟

چي مي شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما برکت بده، چرا که ما وقت نکرديم ديروز از او تشکر کنيم.

 

 چي مي شد اگه خدا فردا ديگه ما را هدايت نمي کرد، چون امروز اطاعتش نکرديم.

 

 چي مي شد اگه خدا امروز با ما همراه نبود، چرا که ديروز قادر به درکش نبوديم.

 

 چي مي شد که ديگه شکوفا شدن گلي را نمي ديديم، چرا که وقتي خدا بارون فرستاده بود گله کرديم و شکر نکرديم.

 

 چي مي شد اگه خدا عشق و مراقبتش را از ما دريغ مي کرد، چرا که ما از محبت ورزيدن به ديگران دريغ کرديم.

 

 چي مي شد اگه خدا در خانه اش را مي بست، چرا که ما در قلب هاي خود را بسته بوديم.

 

 چي مي شد اگه خدا امروز به حرف هامون گوش نمي کرد، چون ديروز به دستوراتش خوب عمل نکرديم.

 

 چي مي شد اگه خدا خواسته هايمان را بي پاسخ مي گذاشت، چون به يادش نبوديم.


واقعا چی میشد اگه  خدا   بنده هاش  را  فراموش  میکرد؟؟؟؟؟؟؟؟

پسرک و پرنده




پسرک بي‌آنکه بداند چرا، سنگ در تير کمان کوچکش گذاشت و بي‌آنکه بداند چرا، گنجشک کوچکي را نشانه رفت. پرنده افتاد، بالهايش شکست و تنش خوني شد.
پرنده مي‌دانست که خواهد مرد. اما پيش از مردنش مروت کرد و رازي را به پسرک گفت تا ديگر هرگز هيچ چيزي را نيازارد.
پسرک پرنده را در دستهايش گرفته بود تا شکار تازه خود را تماشا کند. اما پرنده شکار نبود. پرنده پيام بود.
پس چشم در چشم پسرک دوخت و گفت: «کاش مي‌دانستي ...که زنجير بلندي است زندگي، که يک حلقه‌اش درخت است و يک حلقه‌اش پرنده. يک حلقه‌اش انسان و يک حلقه‌اش سنگ ريزه.
حلقه‌اي ماه و حلقه‌اي خورشيد. و هر حلقه در دل حلقه‌اي ديگر است. و هر حلقه پاره‌اي از زنجير، و کيست که در اين حلقه نباشد و چيست که در اين زنجير نگنجد؟!
و واي اگر شاخه‌اي را بشکني، خورشيد خواهد گريست. واي اگر سنگ ريزه‌اي را نديده بگيري، ماه تب خواهد کرد. واي اگر پرنده‌اي را بيازاري، انساني خواهد مرد. زيرا هر حلقه را که بشکني، زنجير را گسسته‌اي. و تو امروز زنجير خداوند را پاره کردي.»
پرنده اين را گفت و جان داد. .
----------
واي اگر دل انساني را بشکنيم و کسي را بيازاريم،
چرخه ي انرژي در طبيعت پاسخ آن را به ما خواهد داد...

اربعین و حاج آقا مجتبی

 

به سینه هرکه تمنای کربلا دارد
همیشه در دل خود روضه ای بپادارد           

کسی که عشق تو دارد دگر چه کم دارد

بدون عشق تو عالم کجا بها دارد

.............................................


حاج آقا مجتبی تهرانی

استاد مسلم و عالم واقعی
استاد اخلاق
انسان به معنای واقعی در شب اربعین حسینی به دیدار حق شتافت
یکی از شاگردان نزدیک به حاج آقا تعریف میکرد
که یه بنده خدا که از قضا چند سال بعد خیلی معروف شد
2بار با سفارش بزرگی خدمت ایشون رسید
اما
دفعه سوم نیامد و بهانه آورد
حاج آقا در موردش فرموده بودند
ایشان انسان ریاکار و فریبکاری است
مواظبش باشید.اما مواظبش نبودند.......

همین شاگرد حاج آقا میگفت ایشون خیلی دوست داشت که در اربعین حسینی از  دنیا برود و همیشه میگفت که سعادت بزرگی هست مرگ در اربعین
و  حاج آقا مجتبی در شب اربعین حسینی از دنیا رفت و روز اربعین  به  خاک  سپرده شد.

.................................................


رفع مشکلات مادی     ‎ 
   

از حضرت آیت الله حاج آقا مجتبی تهرانی نقل شده است که برای رفع مشکلات مادی این

اعمال مناسب است :

الف - چهل روز تمام ، درست بلافاصله بعد از نماز صبح بدون اینکه رویتان را از قبله برگردانید

یا کار دیگری کنید و یا با کسی حرف بزنید در همان حالی که نشسته اید 110 بار این ذکر را


بگویید:

- اللهمَ اَغنِنی بِحَلالِکَ عَن حَرامِک وَ بِفَضلِکَ عَمَّن سِواک.

 

ب - توسل به حضرت امام جواد «علیه السلام» به شیوه زیر:

1- دو رکعت نماز به همین نیت در رکعت اول سوره های حمد و قدر و در رکعت دوم سوره

های حمد و اخلاص.

2- تسبیحات حضرت فاطمه زهرا "س" درست بعد از این نماز.

3- 1046 مرتبه ذکر « لا حول و لا قوة الا بالله ».

4- صلوات بفرستید.

5- استغفار کنید.

6- باز هم صلوات بفرستید.

7- سپس صیغه نذری را به این ترتیب بخوانید که : خدایا ! اگر بدهی من ادا بشود، یک من (

سه کیلوگرم ) نان و یک کیلوگرم پنیر بدهم به جایی که روضه حضرت جواد « علیه السلام »

می خوانند.

8- در آخر باز هم صلوات بر محمد و آل محمد بفرستید.
...............................................................


خدا رحمتشون کنه و درجاتشون عالیه
متعالی کنه

2013

سال نو میلادی
مبارک

اینترنت را توصیف کنید


موضوع انشاء : اینترنت را توصیف کنید

موضوع انشا رو با بابایی درمیون گذاشتم. بابایی خیلی خوشحال شد و گفت: واقعا لذت می برم كه یك معلم كلاس دوم دبستان چنین بحث مفیدی رو موضوع انشا كرده است!.
بابایی گفت: اینترنت یه جایی است كه میشه اونجا دوست پیدا كرد، زمان ما كه این ترنت و اون ترنت و از این جور چیزا نبود!
بابایی پس از گفتن این جمله نگاهی به مامانی كرد و سرش رو تكون داد و گفت: راستی خانم معلمتون آی دیش رو بهتون نداده؟! با گفتن این جمله مامان چشم غره ای به بابایی كرد و بهم گفت كه برم پیشش تا برام انشا بگه!
مامانی گفت: اینترنت خیلی خوبه، و میشه بحث های خاله زنك بازی رو اونجا به صورت مدرن انجام بدی!
مامان گفت: مثلا همین فیس بوك! همه ی زن های فامیل توش عضو هستند و خیلی سریع می تونیم آخرین اخبار و اطلاعات مهم رو در اختیار هم قرار بدیم.
از مامانی پرسیدم مثلا چه اخباری، و مامانی گفت: مثلا همین موضوع كه دختر شوكت خانم دماغش رو عمل كرد و یا داماد شمسی خانوم اینا عملی از كار در اومده!
مامانی ادامه داد: البته اینترنت معایب و مضراتی هم داره و یك نمونه اش اینه كه ساعات آنلاین بودن آدم با سوخته شدن غذاش رابطه ای مستقیم داره!
به طرف اتاق داداشی رفتم تا از اون در مورد اینترنت بپرسم، نمی دونم چرا وقتی وارد اتاق شدم یهو كامپیوترش رو ریستار كرد و سرم داد كشید و گفت: به تو یاد ندادند قبل از وارد شدن به اتاق در بزنی؟!
از داداشی در مورد اینترنت پرسیدم و داداشی گفت: اینترنت یعنی دریای علم، و اینترنت می تونه به عنوان یك ابزار كمك آموزشی مناسب عمل كنه!
از داداشی خواستم یكی از مقاله های علمی اش رو كه جدیدا از اینترنت گرفته بهم نشون بده، نمی دونم چرا داداشی یهو هول شد و سرفه ای كرد و گفت: می بینی كه سیستم هنگ كرده، بعدا بهت نشون میدم!
به اتاق نازنین رفتم و از اون در مورد اینترنت پرسیدم، نازنین در حالی كه عكس های لباس های عروسی رو از روی لب تاپش بهم نشون می داد گفت: ببین اینا رو تازه از اینترنت گرفتم، به نظرت كدوم یكی شون بهم میاد؟!
از نازنین پرسیدم: مگه قراره عروسی كنی؟!
یهو نازنین توی چشماش اشك جمع شد و جیغی كشید و با خوشحالی گفت: راستشو بگو! خبریه؟! واسم میخواد خواستگار بیاد؟!
مامانی كه فكر كرده بود جیغ نازنین باز هم در اثر كشیده شدن موهایش است از همان آشپزخانه گفت: خواهرت رو اذیت نكن! بشین انشات رو بنویس!
بابابزرگ با یه زنبیل وارد خونه شد و از همون دم در به داداشی گفت: یه سرچی بزن توی نت ببین قیمت گوجه فرنگی چنده؟! فكر كنم این اكبرآقا گرون فروش شده!
داداشی هم بعد از چند دقیقه گفت كه قیمت این میوه در نقاط مختلف شهر متفاوت است!
بابابزرگ قبض آب و برق و گاز و تلفن و موبایل رو روی میز گذاشت و به مامانم گفت كه صف بانك شلوغ بوده و حوصله نداشته پول قبض ها رو پرداخت كنه، بابایی سرش رو خاروند و گفت: كاش زودتر می گفتین حوصله ندارین تا من خودم پرداخت می كردم، امروز آخرین مهلت برای پرداخت قبض است.
بابابزرگ گفت كه شنیده میشه از طریق اینترنت قبض ها رو پرداخت كرد، همه ی اهالی خونه این موضوع رو تایید كردند، اما همشون گفتند این كار رو بلد نیستند، در همین زمان مامان بزرگ كه با سر و صدای ما از خواب بیدار شده بود به طرف ما اومد و قبض ها رو برداشت و به سمت كامپیوتر داداشی رفت، بعد از چند دقیقه با لبخندی بر لب گفت: همه ی قبض ها پرداخت شدند!

فتوا

فتوای یک مفتی وهابی :
"برهنگی همسران در کنار هم، عقد آنها را باطل میکند !"

مفتی های آل سعود در برههٔ کنونی که جهان اسلام در معرض توطئه های پیچیده دشمنان اسلام و صهیونیست ها قرار دارد، در دادن فتواهای عجیب و غر
یب و در عین حال بی ارزش و سخیف، گوی سبقت را از یکدیگر ربوده اند.
به نقل از العالم در حالی که دشمنان اسلام دایم در حال اهانت به مقدسات اسلامی هستند و تمام تلاش خود را برای خدشه وارد کردن به دین اسلام به کار گرفته اند، یکی از مفتی های سعودی در عربستان در فتوایی بی ارزش و سخیف، به برهنه شدن زن و شوهر در برابر یکدیگر پرداخته است.
مفتی سعودی در صفحه توییتر خود در این باره نوشته است:
برهنگی زن و شوهر در نزد یکدیگر، سبب بطلان عقد ازدواج آنها می شود، بنا بر این هر کس در مقابل همسرش برهنه شود، همسرش عملن مطلقه محسوب می شود و باید برای ادامه زندگی دوباره با همسرش ازدواج کند !
در همین حال، «شریف شحاته» عضو اتحادیه جهانی علمای مسلمان، در گفت وگو با روزنامه الرأی کویت گفت:
این فتوا فاقد سند دینی است و اسلام از چنین فتواهای عجیبی به دور است.

فیس بوک



فیس بوک، پای دختر دلداده یی امریکایی را به شهر مزار شریف کشاند.
یک دختر امریکایی که از طریق فیس بوک با یک پسر از شهر مزار شریف آشنا شده بود سرانجام به مزار آمد و در محکمه به د

ین اسلام مشرف شد.
این دختر امریکایی کرستینا نام دارد.


...وی از طریق شبکه اجتماعی انترنیتی فیس بوک از کالفورنیایی ایالات متحده امریکا با جوان افغانی که درشهرمزاشریف زنده گی دارد دوست می شود و سرانجام این دوستی به دل باختن یک دیگر می انجام و پای این دختر امریکایی را از آنجا به مزارشریف می کشاند.
حالا این دختردرمحکمه مزارشریف به دین اسلام مشرف می شود تا زندگی تازه اش را با این جوان افغانی آغاز کند.
کرسیتنا حالا مسلمان شده است و قاضی برای او نام اسلامی انتخاب می کند.
کرسینایی امریکایی دیگر کرسینا نه بل بی بی صفیه است و با این جوان عقد نکاح می کند
..........................................

ادامه نوشته