...................................................

...................................................
در اصفهان، بهسختي ميشود قهوهخانهاي يافت که قاب عکسي از او بالاي سرِ
قهوهچي نباشد؛ حتي حالا که هرازگاهي يک مغازهي قديمي با چند تختهي چوبي و سفرهي
قلمکار و مخطه، تبديل ميشوند به قهوهخانه و سفرهخانهي سنتي و پاطوق جواناني
که ساعتها از روزشان به شنيدن قلقلِ قليان و پروخاليکردن سينههاشان از دود آن
ميگذرد. معمولاً هم عکسِ قابها يکي است؛ هماني که در آن پيرمرد، عمامهي سبزي بر
سر دارد و کتي قهوهاي بر تن، لبهي تختي روي يک پتوي پشميِ آبي نشسته و سريِ
چوبيِ قليان بر لب و کمر لولهي قرمزش در دست، به دوربين خيره شده است. اين عکس،
حکم يکجور هويت صنفي دارد براي قهوهچيها و سفرهدارهاي اصفهاني که بودنش حتي از
جواز کسب شهرداري هم براي يک قهوهخانه مهمتر است. مثل يک شجرهنامه که انتسابشان
را به يک خاندان، به يک مجموعه افراد، به يک هويت، گواهي ميدهد براي ديگران، براي
غريبهها، و مايهي فخر و مباهات است براي دارندهاش.
اما اين فقط قهوهچيهاي شهر نيستند که علاقهشان به پيرمرد را به رخ ميکشند.
توي بازارِ شهر، يک سر که بگرداني، هر گوشه، بيبروبرگرد عکسي از پيرمرد را ميبيني
که روي ديوار کارگاه قلمزني يا مسگري يا بالاي دخل يک مغازهي گزفروشيي يا عطاري
يا هرچه، جا خوش کرده. در اغلب عکسها هم پيرمرد يا دارد قليان ميکشد يا سوارِ
اسباش است.
سيدمحمد صمصام، مشهور به «بهلول اصفهان»، جزيي از حافظهي تاريخي مردم شهر
اصفهان است؛ از چهار پنج دههي پيش تا امروز. صمصام در سال 1290 شمسي در محلهي
صرافهاي اصفهان و در خانوادهاي از سادات موسوي معروف به قلمزن اصفهاني متولد شد
و در آبان 1359 در اثر سانحهي تصادف از دنيا رفت.
براي يک غريبه، روبهروشدن با شخصيتِ صمصام کار آساني نيست. او جزو همان گروهي
از افراد است که در داستانهاي عاميانه و حکايتهاي مردمي، نه فقط در فرهنگ مردم
ما، بلکه در ديگر فرهنگها هم، نمونههاي فراواني ميشود ازشان سراغ گرفت. کليشهي
شخصيتي فردي رند که ظاهري غلطانداز دارد و تظاهر به ديوانگي ميکند. عالِمي که
گويي نميخواهد ديگران ـ يا لااقل همهي ديگران ـ متوجه عالمبودنش شوند. دانايي
که خود را به ناداني ميزند. و مخاطب، خصوصاً مخاطب ناآشنا، در مواجهه با او تکليفاش
روشن نيست. ممکن است بتواند حدس بزند که پشتِ اين تظاهرِ عامدانه، يک رنديِ
عالمانه است. اما هميشه نميتواند اين حدساش را به يقين مبدل کند يا آن را به
ديگران منتقل سازد. و همين برگ برندهي شخصيت مورد بحث ماست. شخصيتي که نميدانيم
دقيقاً چه بايد بناميماش و تناقضهايي که در ظاهرش نمايان است، مانع ميشود که
بتوانيم يک نام يا صفت مشخص بر آن بنهيم. در برخي منابع از اين افراد با عنوان «عقلاء
المجانين» يا «فرزانگان ديوانهنما» تعبير شده است.
*
در فرهنگ اسلامي، نمونهي معروف و شاخص اين شخصيت، ابووُهيب بن عمرو بن مغيره
است که همه او را به نام «بهلول» ـ در لغت به معناي مردِ خندهرو و سادهدل ـ ميشناسند.
بهلول، ظاهراً مردي معاصرِ هارونالرشيد ـ خليفهي عباسي ـ و از شيعيان اهلبيت
بوده که در عين بهرهمندي از علم، خود را به ديوانگي زده و در کوچههاي بغداد همبازي
کودکان شده بود. اما در همان عالمِ جنون، گاه رندانه سخنان نغزي بر زبان ميآورد
که بر مخاطب تأثير عميق ميگذاشت. مشهور است که بهلول به توصيهي امامکاظم(ع) و
براي درامانماندن از گزند حکومت عباسي ديوانگي پيشه کرده بود.
در تاريخ و بيش از آن در فرهنگ شفاهي و عاميانهي مردم، حکايات بسياري از
بهلول و شخصيتهاي ديگر مشابه او نقل ميشود. سيدمحمد صمصام، پيرمرد اصفهاني بذلهگوي
بحث ما هم از جملهي همين افراد است. در حکايتهايي که از زندگي عقلاي مجنون، از
بهلول تا صمصام، نقل ميشود، برخي ويژگيهاي مشترک وجود دارد که نخ تسبيح اتصال
اين افراد به هم و شکلگيري يک شخصيت (تيپ) است.
مهمترين ويژگي اين شخصيتها همين است که سخناني بر زبان ميآورند که ديگران
از بيانشان بههردليل از جمله محدوديت شرايط اجتماعي و سياسي ناتواناند. گو آنکه
ديوانهگي حکم پوششي را براي اين افراد دارد که از يکسو به آنها در بيان برخي
حقايق ممنوعه و انتقادهاي صريح آزادي ميدهد و از سوي ديگر حفاظي ميسازد که ايشان
را از مؤاخذه يا مجازات بهجهت بيان آن حقايق و انتقادها ميرهاند. باايناوصاف ميتوان
گفت فرزانگان ديوانهنما، محصول مجموعهي شرايط سياسي، اجتماعي و فرهنگي زمانهي
خود اند. شرايطي که به آنان اجازه نميدهد هم بفهمند و هم ديگران بدانند که ايشان
ميفهمند. براي همين خود را به ديوانهگي ميزنند تا به نوعي از خود سلب مسئوليت
نمايند و حاشيهاي امن براي انتقادات خود فراهم آورند. طبعاً هرچه شرايط سياسي و
اجتماعي بستهتر و آزاديها محدودتر باشد، و عقلا نتوانند به بيان عقايد خود
بپردازند، فضا براي ظهور فرزانگان ديوانهنما فراهمتر ميشود.
نقل ميکنند که يکسال در محرم، صمصام روي منبر مقتل سوزناکي براي مردم ميخواند
و در آخر ميگويد: «اي جماعت! متأسفانه امسال کسي براي امامحسين تعزيه برگزار نميکند.
بهجايش ميخواستند تعزيهي آدم و حوا اجرا کنند. پيداکردن حوا که کاري نداشت؛ اما
هرچه گشتند، آدم پيدا نشد. هي گشتند و گشتند و گشتند. به کاخ نياوران رفتند، آدم
پيدا نکردند! به کاخ سعدآباد رفتند، آدم پيدا نکردند! به دفتر نخستوزيري رفتند،
آدم پيدا نشد که نشد! هرجا رفتند، اثري از آدم نبود! خلاصه به سراغ من آمدند، ولي
من هم وقت نداشتم!»
*
ويژگي مشترک ديگر فرازنگان ديوانهنما، همين بذلهگويي، حاضرجوابي و زبان
طنزشان است. اين ويژگي هم باز به اقتضاي فضاي بستهي جامعه مربوط است. زبانِ طنز،
در شرايطي که آزادي بيان محدود است، کاربرد بيشتري مييابد. طنز و اقسام آن براي
گوينده امکاني فراهم ميآورد که يک سخن را هم بگويد و هم نگويد. طنز، با لطايف
الحيل، زمختي و سختيِ انتقاد را ميگيرد و منعطفاش ميسازد. جوري که تحملاش براي
شنوندهي صاحب قدرت راحتتر شود يا لااقل کمتر خشماش را برانگيزاند. از سوي ديگر
بهموازات صاحبان قدرت و مکنت، ديگر مخاطبِ فرزانگان ديوانهنما مردم اند؛ و مردم
زبان طنز را بهتر ميفهمند و ميپسندند.
حاضرجوابيها و مطايبههاي صمصام هنوز هم در خاطرهها باقي است. چهرهاي که
مردم شهر از او در ياد دارند، پيرمردِ بشاش و اهل کنايهاي است که حتي موقعيتهاي
کاملاً جدي و سخت را ميتواند با يک ظريفه تلطيف کرده و جديترين حرفها را به طنزترين
زبانها بيان کند. آنهم در شهري چون اصفهان که زبان طنز و کنايه، در محاورات
روزمرهي خرد و کلانِ مردمش جاري و ساري است. پاي ثابت طنزهاي صمصام، اسب سفيدش
است که هميشه و هرجا همراهاش بوده و در موقعيتهاي بسيار، خود دستمايهاي براي
طنزپردازيهاي او بوده است. طنزهاي صمصام، به اقتضاي موقعيت، گاه گزنده بوده و گاه
التيامبخش. اما درهرحال پشت زبان طنزش، درصدد رساندن حرفي و پيامي بوده است.
نقل ميکنند که روزي صمصام سوار بر اسبش در حال عبور از خيابان چهارباغ بوده
است و وارد منطقهي ورود ممنوع ميشود. سرباز شهرباني که ايشان را ميشناخته جلو
ميرود و با قاطعيت خطاب به او ميگويد که نبايد وارد آن منطقه شود. صمصام هم همانطور
که به راهش ادامه ميداده، دم اسبش را بالا ميزند و ميگويد «اگر خيلي نارحتي،
پلاک اسبم را بردار و به مافوقت گزارش کن!»
*
سومين ويژگي مشترک فرزانگان ديوانهنما مردمداري ايشان است. فرزانگان ديوانهنما،
بهمعناي دقيق کلمه مردمي اند. صبح و شبشان در کوچه و بازار ميگذرد. با اقشار
مختلف مردم همسفره اند. با کوچک و بزرگ و غني و فقير نشست و برخاست ميکنند و در
غمها و غصهها و خندهها و شاديهاشان شريک اند. خصوصاً با فرودستان بيشتر ميجوشند.
درعين فرزانگي، ديوانهنمايي مانع از آن ميشود که مردم آنان را برتر از خود
بپندارند. بسا که بهعکس بسياري از مردم، خصوصاً جوانترها، ايشان را ديوانگان
فرزانهنما ميشمرند تا فرزانگان ديوانهنما. و همين براي ايشان فرصت مغتنمي است که
بيشتر و بيشتر با اجتماع و دردها و رنجها و کاستيهاي زندگي مردم آشنا و نزديک
شوند و بتوانند به کنجها و گوشههايي از زندگي مردم سرک بکشند که هيچ عالم و
حاکمي راه به آنجا ندارد. همين است که در حد وسع خود ميکوشند به درد مردم برسند
و گرهي از کارشان بگشايند.
اين ويژگي هم در صمصام بهشکل برجستهاي وجود دارد. ازجمله خصايصي که صمصام را
در ياد مردم اصفهان ماندگار کرده، اشتغال او به کارهاي خير و دستگيري از مستمندان
است. صمصام اين کار را به شيوهي خاص خود و در قالب همان طنازيها و تظاهرها انجام
ميداده است. مانند آنکه هرکجا منبر ميرفته، گاه در حين مجلس و همان روي منبر،
از صاحب مجلس ميخواسته که پولي بابت منبر در خورجينش بگذارد! حکايتهاي بسياري از
اقدامات خيريهي صمصام نقل ميکنند. اينکه او چهگونه با همان بذلهگويي و نکتهسنجي
و گاه مچگيريهاي خاص خود، از فلان مسئول مملکتي يا فرد متمول يا تاجر سرشناس
پولي ستانده و آن را مخفيانه خرج يتيمها و فقراي شهر کرده است. نه فقط متمولين،
بلکه بسياري از آنها که دستشان به دهانشان ميرسيده و ميدانستهاند که صمصام
اين پولها را خرج چه ميکند، هر وقت سر راهشان قرار ميگرفته، پولي نذر او ميکردند
تا از طرف ايشان خرجِ امور خير کند.
يکي از اهالي اصفهان نقل ميکند که روزي به منزل صمصام رفته بودم. ديدم ايشان
مشغول شکستن مقداري بادام است. حين صحبت، شکستن بادامها تمام شد و او هر بادام را
برميداشت، نوکش را ميکند و به دهان ميگذاشت و مابقي را درون کيسهاي ميريخت. کنجکاو
شدم که دليل اين کار چيست؟ پرسيدم. گفت اين بادامها قرار است به تعدادي بچهي
صغير برسد. با خودم گفتم در زمان بيکاري، آنها را مغز کنم. بعد فکر کردم نکند
يکي از اين بادامها تلخ باشد و کام بچه يتيمي را تلخ کند. اين است که آنها را ميچشم
تا مبادا تلخ باشند.»
*
ويژگي ديگر برخي فرزانگان ديوانهنما، صاحبکرامتبودنشان است. اينکه مردم
ايشان را داراي قدرت برتر ميدانستند که ميتوانند به اذن خدا دست به اقداماتي
فراتر از قدرت طبيعي انسانهاي معمولي بزنند. کساني که نفسشان حق است، دستشان
شفاست، و دعاشان مستجاب. فرزانگان ديوانهنما، موقعيتي متناقض در ديدهي مردم
دارند؛ يک زمان بهجهت ديوانهنمايي و حرفها و رفتارهاي غريبشان سوژهي خنده و
سرگرمي مردم اند، يک زمان معلم تذکردهندهاي که بهگاه لزوم از تنبيه هم ابا نميکند،
و يک زمان هم حلال مشکل و گشايندهي گرهي که در زندگيشان افتاده. اين موقعيت
متناقضي است که آنان خود براي خود گزيدهاند.
حکايات بسياري از کرامات صمصام در افواه مردم نقل ميشود. کراماتي که خصوصاً
با عنايت به انتسابش به خاندان سادات، ارج و قرب بالايي در نظر مردم داشتند. هنوز
هم کم نيستند کساني که براي رفع حاجتشان نذرِ صمصام ميکنند.
ازجمله نقل شده است که يک روز صمصام به مغازهي نجاري يکي از دوستانش به نام
مشهدي عباس ميرود و از او سهم فقرا را طلب ميکند. او هم مقداري پول از شاگردش
قرض ميکند و به وي ميدهد. صمصام از مشهدي عباس ميخواهد فرداي آن روز به خانهاش
برود. او نيز ميرود. صمصام يک خورجين پر از بستههاي تقسيمشدهي گوشت قرباني را
پشت اسبش ميگذارد و به مشهدي عباس ميگويد همراه اسب برود و دمِ هر خانهاي که
اسب ايستاد، يک بسته از گوشتها را به صاحب آن خانه تحويل دهد. مشهدي عباس، متعجب
و حيران، به دنبال اسب راه ميافتد. اسب به مناطق فقيرنشين شهر ميرود و در فواصل
متفاوت، مقابل خانههايي ميايستد. مشهدي عباس طبق مأموريتي که صمصام برعهدهاش
گذاشته بوده، بستههاي گوشت را تحويل صاحبان خانهها ميدهد و پس از اتمام بستهها،
به منزل صمصام برميگردد. همين که مقابل در خانه ميرسند، صمصام از داخل خانه با
صداي بلند ميگويد «عباسآقا! سهم خودت را هم از خورجين بردار و برو!» مشهدي عباس
پاسخ ميدهد «آقا! همهي گوشتها را تقسيم کرديم. ديگر چيزي نمانده». صمصام باز ميگويد
«به شما ميگويم سهمت داخل خورجين است. آن را بردار!» مشهدي عباس با تعجب دست داخل
خورجين ميکند و ميبيند يک بسته گوشت در آن است. آن را برميدارد و به خانهاش ميرود.
فرزانگان ديوانهنما، از زمرهي مردميترين و محبوبترين شخصيتهايياند که
کمابيش در هر شهر و ديار نشاني ازيشان ميتوان جست. شخصيتهايي که شايد در اسناد
رسمي چندان نامشان نباشد، اما در لوح ذهن مردم عادي نام و يادشان نقشي ماناست. در
زمان حيات، مونس و همراه هميشهگي مردم اند و پس از مرگ هم خاطرهشان تا سالها و
قرنها در ذهن آنان باقي ميماند و سينه به سينه به آيندگان منتقل ميشود.
اين حکم در مورد صمصام هم بهخوبي صادق است. بسياري از مردمِ اصفهان، هنوز که
هنوز است در گپ و گفتهاي دوستانهشان، خاطرات او را براي هم بازگو ميکنند. با
يادآوري شوخيهايش ميخندند؛ هر شبِ جمعه، اگر کاري برايشان پيش نيايد، ميروند «تخت
فولاد»، تکيهي بروجردي، سرِ قبرش و با تکهسنگي چند ضربه به قبرش ميزنند و زير
لب فاتحهاي ميخوانند؛ و براي رفع حاجاتشان نذر او ميکنند؛ حلوا، کاچي، شلهزرد،
کيک يزدي، خرما، گز، نُقل، شکلات، هرچه.
صمصام، با اينکه بيش از سه دهه از مرگش ميگذرد، براي خيلي از مردم شهر هنوز
زنده است. هنوز با اسبش از کوچهها و گذرها رد ميشود و با عابران و کسبه خوشوبش
ميکند. هنوز به خانهي بچهيتيمها و فقيرها سرک ميکشد. و هنوز از نفسِ حقاش
کار ميآيد.