نگاه تو

 

خانوم صبح که از خواب بيدار شد رو سرش فقط سه تار مو مونده بود

با خودش گفت:  مثل اينکه امروز موهامو ببافم بهتره! "و موهاشو بافت

و روز خوبي داشت!

فرداي اون روز که بيدار شد دو تار مو رو سرش مونده بود

" امروز فرق وسط باز ميکنم" اين کار رو کرد و روز خيلي خوبي داشت...

پس فرداي اون روز تنها يک تار مو رو سرش بود

"اوکي امروز دم اسبي ميبندم" همين کار رو کرد و خيلي بهش ميومد !

روز بعد که بيدار شد هيچ مويي رو سرش نبود!!!

فرياد زد

ايول!!!! امروز درد سر مو درست کردن ندارم!

 

.......................................

همه چيز به نگاه تو بر ميگرده !  ساده زندگي کن ،جوانمردانه دوست بدار ، و به فکر كسانيكه دوستت داراند باش.




........................................

پي نوشت:

دوستان عزيز

آدرس يك شبكه اجتماعي(البته از نوع وطني)را براتون گذاشتم.فضاي خوبي داره وخيلي شبيه به فيس بوكه

ولي بدون فيلتر.من عضو شدم.شما هم يه سري بزنيد.ضرر نداره.

http://twitfa.com/

و آدرس من:


http://twitfa.com/kimiyabana/

مادر يك چشم

مــــــادر من فقط یک چشم داشت. من از اون متنفر بودم … اون همیشه مایه خجالت من بود. اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت. یک روز اومده بود دم در مدرسه که منو به خونه ببره؛ خیلی خجالت کشیدم. آخه اون چطور تونست این کار رو با من بکنه؟ روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت مامان تو فقط یک چشم داره! فقط دلم میخواست یه جوری خودم رو گم و گور کنم. کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد... بهش گفتم اگه واقعاً میخوای منو بخندونی و خوشحال کنی چرا نمیمیری؟ اون هیچ جوابی نداد...؛

دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم! سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم. اونجا ازدواج کردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگي...از زندگی، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من... اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو... وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند، و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا، اونم بی خبر! سرش داد زدم: چطور جرئت کردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟ گم شو از اینجا! همین حالا! اون به آرامی جواب داد: اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم و بعد فوراً رفت و از نظر ناپدید شد. یه روز یه دعوتنامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت در جشن تجدید ديدار دانش آموزان مدرسه؛ ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یه سفر کاری میرم. بعد از مراسم، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون؛ البته فقط از روی کنجکاوی. همسایه ها گفتن که اون مرده!اونا یه نامه برام آوردند که اون ازشون خواسته بود که بدن به من؛

توی نامه نوشته بود: ای عزیزترین پسرم،من همیشه به فکر تو بودم...

منو ببخش که به خونه ات اومدم و بچه هات رو ترسوندم! خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا... ولی من ممکنه نتونم ازجام بلند شم که بیام تو رو ببینم!از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متأسفم!

آخه میدونی…وقتی تو خیلی کوچیک بودی توی یه تصادف یه چشمت رو از دست دادی. به عنوان یک مادر نمیتونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم؛ بنابراین مال خودم رو دادم به تو...

برای من افتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم، به جای من دنیای جدید رو به طور کامل ببینه!

 

 

مادر بهشت من همه آغوش گرم توست

گویی سرم هنوز به بالین نرم توست

در خواب و در خیال، همه با توأم هنوز

تنهایی ام مباد که تیره است بی تو روز

ای سینه داشته سپر هر بلای من

اکنون بکن شفاعت من با خدای من

امروز هستی ام به امید دعای توست

فردا کلید باغ بهشتم رضای توست

استاد سیدمحمدحسین شهریار

پرسيدم.....

پرسيدم..... ،

چطور ، بهتر زندگي کنم ؟

با كمي مكث جواب داد :

گذشته ات را بدون هيچ تأسفي بپذير ،

با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،

وبدون ترس براي آينده آماده شو .

ايمان را نگهدار وترس را به گوشه اي انداز .

شک هايت را باور نکن ،

وهيچگاه به باورهايت شک نکن .

زندگي شگفت انگيز است ، در صورتيكه بداني چطور زندگي کني .

 

 

پرسيدم ،

آخر .... ،

و او بدون اينكه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :

مهم اين نيست که قشنگ باشي ... ،

قشنگ اين است که مهم باشي ! حتي براي يک نفر .

كوچك باش و عاشق ... كه عشق ، خود ميداند آئين بزرگ كردنت را ..

بگذارعشق خاصيت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسي .

موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن ..

 

 

داشتم به سخنانش فكر ميكردم كه نفسي تازه كرد وادامه داد ...

هر روز صبح در آفريقا ، آهويي از خواب بيدار ميشود و براي زندگي كردن و امرار معاش در صحرا ميچرايد ،

آهو ميداند كه بايد از شير سريعتر بدود ، در غير اينصورت طعمه شير خواهد شد ،

شير نيز براي زندگي و امرار معاش در صحرا ميگردد ، كه ميداند بايد از آهو سريعتر بدود ، تا گرسنه نماند ..

مهم اين نيست كه تو شير باشي يا آهو ... ،

مهم اينست كه با طلوع آفتاب از خواب بر خيزي و براي زندگيت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دويدن كني ..

 

به خوبي پرسشم را پاسخ گفته بود ولي ميخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم بگويد ... ،

 

كه چين از چروك پيشانيش باز كرد و با نگاهي به من اضافه كرد :

زلال باش .... ،‌ زلال باش .... ،

فرقي نمي كند كه گودال كوچك آبي باشي ، يا درياي بيكران ،

زلال كه باشي ، آسمان در تو پيداست

دو چيز را هميشه فراموش كن:

خوبي كه به كسي مي كني

بدي كه كسي به تو مي كند

 

 

دنيا دو روز است:

يك با تو و يك روز عليه تو

روزي كه با توست مغرور مشو و روزي كه عليه توست مايوس نشو. چرا كه هر دو پايان پذيرند.

 

به چشمانت بياموز كه هر كسي ارزش نگاه ندارد

به دستانت بياموز كه هر گلي ارزش چيدن ندارد

به دلت بياموز كه هر عشقي ارزش پرورش ندارد

 

در دنيا فقط 3 نفر هستند كه بدون هيچ چشمداشت و منتي و فقط به خاطر خودت خواسته هايت را بر طرف ميكنند، پدر و مادرت و نفر سومي كه خودت پيدايش ميكني، مواظب باش كه از دستش ندهي و بدان كه تو هم براي او نفر سوم خواهي بود.

 

چشم و زبان ، دو سلاح بزرگ در نزد تواند، چگونه از آنها استفاده ميكني؟ مانند تيري زهرآلود يا آفتابي جهانتاب، زندگي گير يا زندگي بخش؟

 

بدان كه قلبت كوچك است پس نميتواني تقسيمش كني، هرگاه خواستي آنرا ببخشي با تمام وجودت ببخش كه كوچكيش جبران شود.

 

هيچگاه عشق را با محبت، دلسوزي، ترحم و دوست داشتن يكي ندان، همه اينها اجزاء كوچكتر عشق هستند نه خود عشق.

 

 


................................

در ادامه مطلب يك عكس گذاشتم.حتما ببينيد

خيلي جالبه....

ادامه نوشته

اديسون

اديسون در سنين پيري پس از كشف لامپ، يكي از ثروتمندان آمريكا به شمار ميرفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمايشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگي بود هزينه مي كرد...

اين آزمايشگاه، بزرگترين عشق پيرمرد بود. هر روز اختراعي جديد در آن شكل مي گرفت تا آماده بهينه سازي و ورود به بازار شود.

 

در همين روزها بود كه نيمه هاي شب از اداره آتش نشاني به پسر اديسون اطلاع دادند، آزمايشگاه پدرش در آتش مي سوزد و حقيقتا كاري از دست كسي بر نمي آيد و تمام تلاش ماموان فقط براي جلوگيري از گسترش آتش به ساير ساختمانها است!

آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولي به اطلاع پيرمرد رسانده شود...

 

پسر با خود انديشيد كه احتمالا پيرمرد با شنيدن اين خبر سكته مي كند و لذا از بيدار كردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب ديد كه پيرمرد در مقابل ساختمان آزمايشگاه روي يك صندلي نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره مي كند!!!

پسر تصميم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او مي انديشيد كه پدر در بدترين شرايط عمرش بسر مي برد.

ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را ديد و با صداي بلند و سر شار از شادي گفت: پسر تو اينجايي؟ مي بيني چقدر زيباست؟!! رنگ آميزي شعله ها را مي بيني؟!! حيرت آور است!!!

 

من فكر مي كنم كه آن شعله هاي بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است! واي! خداي من، خيلي زيباست! كاش مادرت هم اينجا بود و اين منظره زيبا را مي ديد. كمتر كسي در طول عمرش امكان ديدن چنين منظره زيبايي را خواهد داشت! نظر تو چيست پسرم؟!!

پسر حيران و گيج جواب داد: پدر تمام زندگيت در آتش مي سوزد و تو از زيبايي رنگ شعله ها صحبت مي كني؟!!!!!!

چطور ميتواني؟! من تمام بدنم مي لرزد و تو خونسرد نشسته اي؟!

 

پدر گفت: پسرم از دست من و تو كه كاري بر نمي آيد. مامورين هم كه تمام تلاششان را مي كنند. در اين لحظه بهترين كار لذت بردن از منظره ايست كه ديگر تكرار نخواهد شد...!

در مورد آزمايشگاه و باز سازي يا نو سازي آن فردا فكر مي كنيم! الآن موقع اين كار نيست! به شعله هاي زيبا نگاه كن كه ديگر چنين امكاني را نخواهي داشت!!!

 

توماس آلوا اديسون سال بعد مجددا در آزمايشگاه جديدش مشغول كار بود و همان سال يكي از بزرگترين اختراع بشريت يعني ضبط صدا را تقديم جهانيان نمود. آري او گرامافون را درست يك سال پس از آن واقعه اختراع کرد

خشم و عشق

  مردي در حال پوليش كردن اتوموبيل جديدش بود كودك 4 ساله اش  تكه

   سنگي را برداشت و  بر روي بدنه اتومبيل خطوطي را انداخت

   مرد آنچنان عصباني شد كه دست پسرش را در دست گرفت و چند بار محكم دست

   او زد بدون انكه به دليل خشم متوجه شده باشد كه با آچار پسرش را تنبيه نموده

   در بيمارستان به سبب شكستگي هاي فراوان  انگشت هاي دست پسر قطع شد

   وقتي كه پسر چشمان اندوهناك پدرش را ديد از او پرسيد "پدر كي انگشتهاي من

   در خواهند آمد؟

    آن مرد آنقدر مغموم بود كه هيچ نتوانست بگويد به سمت اتوموبيل برگشت

   وچندين بار با لگد به آن زد

   حيران و سرگردان از عمل خويش روبروي اتومبيل نشسته بود و به خطوطي كه

    پسرش روي آن انداخته بود  نگاه مي كرد. او نوشته بود

                                          "دوستت دارم پدر"

    روز بعد آن مرد خودكشي كرد.....

 

                             ...........................................................................

                خشم و عشق حد و مرزي ندارند دومي ( عشق) را انتخاب كنيد تا زندگي دوست

                داشتني داشته باشيد و اين را به ياد داشته باشيد كه:

 

                اشياء براي استفاده شدن و انسانها براي دوست داشتن مي باشند

 

               در حاليكه امروزه از انسانها استفاده مي شود و اشياء دوست داشته مي شوند.

 

                همواره د ر ذهن داشته باشيد كه:

 

               اشياء براي استفاد شدن و انسانها براي دوست داشتن مي باشند

 

               مراقب افكارتان باشيد كه تبديل به گفتارتان ميشوند

 

               مراقب گفتارتان باشيد كه تبديل به رفتار تان مي شود

               

                مراقب رفتار تان باشيد كه تبديل به عادت مي شود

               

                مراقب عادات خود باشيد که شخصيت شما مي شود

              

                مراقب شخصيت خود باشيد كه سرنوشت شما مي شود

               

 

                      ...................................................................

پي نوشت:

دوستان عزيز

آدرس يك شبكه اجتماعي(البته از نوع وطني)را براتون گذاشتم.فضاي خوبي داره وخيلي شبيه به فيس بوكه

ولي بدون فيلتر.من عضو شدم.شما هم يه سري بزنيد.ضرر نداره.

http://twitfa.com/ 

 

كشيش و ولگرد

 

کشيشي در اتوبوس نشسته بود که يک ولگرد مست و لايعقل سوار شد و کنار او نشست مردک روزنامه اي باز کرد و مشغول خواندن شد و بعد از مدتي از کشيش پرسيد پدر روحاني روماتيسم از چي ايجاد ميشود؟

کشيش هم موعظه را شروع کرد و گفت روماتيسم حاصل مستي و ميگساري و بي بند و باري و روابط جنسي نا مشروع است

مردک با حالت منفعل دوباره سرش گرم روزنامه خودش شد

بعد کشيش از او پرسيد تو حالا چند وقت است که روماتيسم داري؟

مردک گفت من روماتيسم ندارم

اينجا نوشته است پاپ اعظم دچار روماتيسم بدي است

 

 در ادمه مطلب هم یک داستان خواندنی به نام شرط عشق گذاشتم.

ادامه نوشته

حقايق آموزنده


 

اگر دروغ رنگ داشت : هر روز شايد ده ها رنگين کمان در دهان ما نطفه مي بست و بيرنگي کمياب ترين چيزها بود

اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت، عاشقان سکوت شب را ويران ميکردند

اگر به راستي خواستن توانستن بود محال نبود وصال ! و عاشقان هميشه خواهانند; هميشه مي توتنستند تنها نباشند

اگر گناه وزن داشت هيچ کس را توان آن نبود که قدمي بردارد; تو از کوله بار سنگين خويش ناله مي کردي .... و من شايد ; کمرشکسته ترين بودم

اگر غرور نبود چشمهايمان به جاي لبهايمان سخن نمي گفتند; و ما کلام محبت را در ميان نگاه هاي گهگاهمان جستجو نميکرديم

اگر ديوار نبود نزديک تر بوديم ; با اولين خميازه به خواب مي رفتيم و هرعادت مکرر را در ميان 24 زندان حبس نمي کرديم

اگر خواب حقيقت داشت هميشه خواب بوديم هيچ رنجي بدون گنج نبود ولي گنج ها شايد بدون رنج بودند

اگر همه ثروت داشتند; دلها سکه ها را بيش از خدا نمي پرستيدند و يک نفر در کنار خيابان خواب گندم را

نمي ديد تا ديگران از سر جوانمردي بي ارزشترين سکه هاشان را نثار او کنند اما بي گمان صفا و سادگي ميمرد اگر همه ثروت داشتند

اگر مرگ نبود همه کافر بودند و زندگي بي ارزشترين کالا بود ; ترس نبود ; زيبايي نبود; و خوبي هم شايد