پسرک و پرنده
پسرک بيآنکه بداند چرا، سنگ در تير کمان کوچکش گذاشت و بيآنکه بداند چرا، گنجشک کوچکي را نشانه رفت. پرنده افتاد، بالهايش شکست و تنش خوني شد.
پرنده ميدانست که خواهد مرد. اما پيش از مردنش مروت کرد و رازي را به پسرک گفت تا ديگر هرگز هيچ چيزي را نيازارد.
پسرک پرنده را در دستهايش گرفته بود تا شکار تازه خود را تماشا کند. اما پرنده شکار نبود. پرنده پيام بود.
پس چشم در چشم پسرک دوخت و گفت: «کاش ميدانستي ...که زنجير بلندي است زندگي، که يک حلقهاش درخت است و يک حلقهاش پرنده. يک حلقهاش انسان و يک حلقهاش سنگ ريزه.
حلقهاي ماه و حلقهاي خورشيد. و هر حلقه در دل حلقهاي ديگر است. و هر حلقه پارهاي از زنجير، و کيست که در اين حلقه نباشد و چيست که در اين زنجير نگنجد؟!
و واي اگر شاخهاي را بشکني، خورشيد خواهد گريست. واي اگر سنگ ريزهاي را نديده بگيري، ماه تب خواهد کرد. واي اگر پرندهاي را بيازاري، انساني خواهد مرد. زيرا هر حلقه را که بشکني، زنجير را گسستهاي. و تو امروز زنجير خداوند را پاره کردي.»
پرنده اين را گفت و جان داد. .
----------
واي اگر دل انساني را بشکنيم و کسي را بيازاريم،
چرخه ي انرژي در طبيعت پاسخ آن را به ما خواهد داد...
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۱ ساعت 0:52 توسط سید مسعود لوح موسوی
|
دل نوشتهها ، پنجرهاي است كه از قاب آن به جهان پيرامونم مينگرم.